کتاب ژان دو فلورت و دختر چشمه

Jean de Florette & Manon of the Springs

مشخصات کتاب ژان دو فلورت و دختر چشمه
مترجم :
شابک : 978-9643620424
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 602
سال انتشار شمسی : 1393
سال انتشار میلادی : 1963
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 5
زودترین زمان ارسال : ---

معرفی کتاب ژان دو فلورت و دختر چشمه اثر مارسل پانیول

ژان دو فلورت و دختر چشمه» داستان زندگی یک خانواده، در یکی از روستاهای جنوب فرانسه است. رمانی پرکشش که در آن از تلاش انسانها برای زندگی، عشق، دسیسه، حسادت، و بسیاری از منشهای انسانی، حکایتها رفته است.

کتاب ژان دو فلورت و دختر چشمه

مارسل پانیول
مارسل پانیول (به فرانسوی: Marcel Pagnol)‏ (۲۸ فوریه ۱۸۹۵–۱۸ آوریل ۱۹۷۴) نویسنده، نمایش‌نامه نویس و فیلم‌ساز قرن نوزدهم میلادی اهل فرانسه است. او در سال ۱۹۴۶ نخستین فیلم‌سازی بود که به عضویت آکادمی فرانسه درآمد.نخستین نمایشنامه‌های معروف پانیول جازو توپازنام دارد. نمایشنامه جاز که اول بار در ۱۹۲۶ به روی صحنه رفت، در واقع تملق و تقدیرهای بی‌جا در جامعه را نشان می‌دهد و گویی زندگی اجتماعی بعضی افراد را در مقابل آیینه قرار می‌دهد. توپاز داستان مردی به ...
نکوداشت های کتاب ژان دو فلورت و دختر چشمه
اگر دلتان هوس شنیدن قصه ای دارد ، این کتاب را بخوانید
goodreads

قسمت هایی از کتاب ژان دو فلورت و دختر چشمه (لذت متن)
ده سفید با صدوپنجاه نفر سکنه اش به مرغی می مانست که بر نوک یکی از آخرین دژهای بلند ارتفاعات اتوال در دو فرسنگی اوبانی نشسته بود. جاده ای خاکی از اوبانی به آنجا می رفت، و شیب آن به قدری تند بود که از دور قائم به نظر می رسید. اما از جانب دیگر، یعنی طرف تپه ها، راه مالرویی از آن بیرون می رفت، که کوره راه هایی از آن منشعب می شد و راه آسمان را پیش می گرفت. چهل پنجاه خانه زمخت، که از سفیدی جز نامی برایشان نمانده بود، در دو طرف پنج شش کوچه خاکی بی پیاده رو، ردیف شده بودند: کوچه هائی باریک، تا از خورشید بی امان جنوب، پناهی باشند و پیچاپیچ، تا تیزی تندباد میسترال را آرام کنند. این ده، میدان هموار و نسبتا درازی هم داشت، که بر دره ی طرف غرب مشرف بود، و دیواری از سنگ های تراشیده، که ده متری بلندی آن می شد زیر بند آن بود. این دیوار در حاشیه ی میدان، در سایه ی درخت های چناری بسیار کهن، به صورت جان پناهی درمی آمد. میدان را بلوار می نامیدند، و پیرمردان برای گپ زدن زیر چنارهای آن می نشستند