رمانی با قدرت و خردی خارق العاده.
با پایانی غافلگیرکننده.
داستانی بدیع و بسیار تأثیرگذار.
کم کم حسی اسرارآمیز جای نگرانی و ترسم را می گیرد. به مادر کیث نگاه می کنم که با لبخندی محجوبانه از پشت تور عروس به ما چشم دوخته است. هضم موضوع برایم سخت است.
بچه ی طفلکی. اما همیشه همین طوره. تو یه بازی رو شروع می کنی، تو بازی هم از خودت شجاعت نشون می دی و می شی قهرمان بازی. اما بازی هی طول می کشه و طول می کشه، و ترسناکتر و ترسناکتر می شه، و تو خسته می شی چون نمی تونی برای ابد شجاع بمونی. و بعد یه شب اون بلا سرت میاد. تو اون بالا، تو تاریکی آسمونی، هشتصد کیلومتر دور از خونه، و یکهو حس می کنی اون تاریکی به جسمت رسوخ کرده. تو سرت، تو شکمت. می بری، مثل یه موتور خراب. نمی تونی فکر کنی، نمی تونی تکون بخوری. نمی تونی ببینی، نمی تونی بشنوی. تو تاریکی فریاد ترس همه چی رو تو خودش غرق می کنه و بعد اون فریاد ادامه پیدا می کنه؛ و تازه می بینی داره از تو وجود خودت بیرون میاد.
داستان به آرامی پیش میره. ولی مایکل فرین در سن ۶۵ سالگی به خوبی تونسته به عالم بچههای ده دوازده ساله وارد بشه و برداشت اونها رو نسبت به زندگی بزرگترها بازگو کنه. پنهانکاریهای والدین، سرک کشیدن در وسایل شخصی مادر کیث و احساسات و افکار جسورانهای که استیون نسبت به اون داره، همه به خوبی نشان داده شدهاند. ترجمه هم خوب بود.
تا همیشه کتاب مورد علاقه من میمونه
خیلی خوبه حتما بخوانید:)