نگاهی جذاب و احساس برانگیز به ماهیت پیچیده مسئولیت.
«فورمن» در اوج توانایی های خود.
داستانی مرثیه وار درباره تحمل و درک فقدان.
متأسفم که این خبر را می دهم؛ اما مجبور شدم جان خودم را بگیرم. تصمیمی بود که در درازمدت گرفته شد و فقط خودم در آن نقش داشتم. می دانم موجب ناراحتی ات می شود و برایت دردناک خواهد بود و از این بابت متأسفم؛ اما خواهش می کنم سعی کن بفهمی مجبور بودم به دردم پایان بدهم. در این موضوع تو اصلا نقشی نداری و همه چیز پای خودم است. تقصیر تو نیست.
رونوشت هایی از این نامه را برای من، خانواده اش و اداره پلیس «تاکوما»، به همراه یادداشت دیگری که اطلاع می داد که در کدام متل بوده، در چه اتاقی اقامت داشته، چه سمی خورده و این که می خواهد چطور با جسدش رفتار شود، ایمیل کرده بود. روی بالش اتاق متل هم یادداشت دیگری بود که خدمتکار را راهنمایی می کرد تا با پلیس تماس بگیرد و اصلا به جسدش دست نزند؛ و همراه آن انعامی پنجاه دلاری گذاشته بود.
یادداشت ها را روی ارسال تأخیردار تنظیم کرده بود تا وقتی به دست ما می رسند، مدتی از مرگش گذشته باشد. البته من همه این ها را همان ابتدا نمی دانستم. به همین دلیل وقتی برای بار اول ایمیل «مگ» را در کامپیوتر کتابخانه عمومی شهرمان خواندم، فکر کردم حتما یک نوع شوخی یا نامه ای سرکاری است. با «مگ» تماس گرفتم و وقتی جواب نداد، به والدینش زنگ زدم.
داستان کودی و مگ، خورشید و ماه، یک روح در دو بدن اما با سرنوشتی متفاوت. انتظار داشتم داستانی که با بدبختی و غم شروع شده تا آخر هم همینطور ادامه پیدا کنه ولی پایان دلنشینی داشت، با اینکه همچنان غم انگیز بود، چون خورشسد ما از همون اول رفته بود. مگ شخصیت اصلی داستان بود با اینکه اصلا به طور زنده حضور نداشت اما نبودش، بخش مهمی از شخصیت کودی رو هم با خودش برده بود و تنهایی شخصیت کودی توی تک تک جملات به طور دردآوری واضح بود و همین قضیه باعث شد که خوندن این کتاب برای من بیش از یک ماه طول بکشه. من کلا کندخوان هستم، باید بارها جملات و صفحات رو مرور کنم تا قبل از اینکه به صفحه آخر یک کتاب برسم. این کتاب کندخوانی من رو با غم عمیقی که درونشد اشت تقویت کرد. مگه به شدت شبیه هانا بیکر در "سیزده دلیل برای اینکه" بود و هانا، کسیه که خوندن داستانش درسهای دردناک و تلخی به من داد. اما "من اینجا بودم" داستان مگ نیست. داستان کودیه. درسته گفتم شخصیت اصلی مگ بود اما نکته جالب در مورد داستانی از زبان بازماندگان مرگ اینه کسی که رفته، هیچوقت نمیتونه شخصیت اصلی واقعی باشه. مگ یه روح بود.. روحی که داستان کودی رو پیش برد و اون رو با خود واقعیش رو به رو کرد. کاش هرکسی به اندازه مگ خوشبخت بود که دوستی مثل کودی نصیبش میشد. شخصیت بن مک آلیستر، پسری که با عذاب وجدان به زندگی ادامه میده چون قبل از اینکه واقعا مگ رو بشناسه، زیادی بهش نزدیک شد. و شخصیت مگ، این دختر از اول شکستی به دنیا اومد :) و متاسفانه مراقب روح آسیب پذیر خودش نبود. کاش میشد به جای خودش، کسی بود که ازش مراقبت میکرد.. کاش برای تمام روحهای آسیب پذیر، همچین کسی وجود داشت.
کتابش خیلی قشنگه ، امیدوارم بیشتر دیده شه