منظری به جهان

The Stories of John Cheever

  • قیمت : ۱۷,۵۰۰ تومان
  • وضعیت : به زودی
مترجم: محمد طلوعی فرزانه دوستی
نویسنده:

معرفی کتاب منظری به جهان اثر جان چیور

کتاب منظری به جهان، مجموعه ای از داستان های کوتاه نوشته ی جان چیور است که نخستین بار در سال 1978 چاپ شد. این کتاب جذاب در همان بدو انتشار به اثری پرفروش در سراسر ایالات متحده تبدیل شد و جایزه ی پولیتزر را نیز از آن خود کرد. چیور در این داستان ها به توصیف زندگی افرادی می پردازد که با لقب «بزرگترین نسل» شناخته شده اند. از شگفتی ها و وهم زدایی های ناشی از زندگی شهری گرفته تا برملا شدن اسراری غافلگیرکننده و عجیب در مناطق حومه ای و روستایی، جان چیور در مجموعه داستان های کوتاه منظری به جهان، هر چیزی را که باید در مورد «رنج ها و خوشی های زندگی» بدانیم، در قالب زندگی شخصیت هایی آشنا و قابل همذات پنداری برایمان روایت می کند.

کتاب منظری به جهان


ویژگی های کتاب منظری به جهان

برنده جایزه حلقه منتقدین کتاب آمریکا 1979

برنده جایزه پولیتزر داستان 1979

برنده جایزه ملی کتاب آمریکا 1981

مشخصات کتاب منظری به جهان
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-5906-94-3‬
سال انتشار شمسی :1393
سال انتشار میلادی :1978
نکوداشت های کتاب منظری به جهان
John Cheever’s stories are, simply, the best.
داستان های جان چیور، به سادگی، بهترین هستند.
The Washington Post

Profound and daring…some of the most wonderful stories any American has written.
ژرف و جسورانه... برخی از شگفت انگیزترین داستان هایی که یک آمریکایی تا به حال نوشته است.
The Boston Globe

A grand occasion in English literature.
رویدادی بزرگ در ادبیات زبان انگلیسی.
The New York Times Book Review

بخش هایی از کتاب منظری به جهان (لذت متن)
بهار دیده بودمش، بین دور سوم و چهارم مسابقه در کمپینو با کنت دوکاپرا، همانی که سبیل دارد، در جاده ای خوش دست و زیبا با کوه هایی دور، کامپاری می خوردند و آن ور کوه ها، ابر متراکم که در وطن، معنی اش توفان خانه برانداز بود، اما این جا هیچ معنی نداشت. دفعه ی بعد در تنرهوف در کیتزبال دیدمش، همان جا که مردی فرانسوی آواز کابوی آمریکایی را برای جماعتی در حضور ملکه ی هلند می خواند اما دیگر در کوهستان ندیدمش و فکر نکنم اهل اسکی بود، فقط مثل خیلی های دیگر به خاطر جمعیت و هیجانش می رفت آن جا. بعد در لیدو دیدمش و باز ظهری در ونیز وقتی سوار گوندولایی شده بودم، نشسته بود در مهتابی گریتی و قهوه می نوشید.

چطور مردمی که قصد ندارند مرگ را بفهمند، امیدوارند که عشق را درک کنند، و چه کسی زنگ هشدار را به صدا درخواهد آورد؟

من اینجا روی زمین بودم چون انتخاب کردم که باشم.