کتاب همه اسب های زیبا

All the Pretty Horses
کد کتاب : 15750
مترجم :
شابک : 978-6005906448
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 416
سال انتشار شمسی : 1400
سال انتشار میلادی : 1992
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 20 تیر

برنده جایزه کتاب ملی سال 1992

برنده جایزه ملی حلقه منتقدان کتاب سال 1992

از کتاب های پرفروش نیویورک تایمز

معرفی کتاب همه اسب های زیبا اثر کورمک مک کارتی

کتاب «همه اسب های زیبا» رمانی نوشته ی «کورمک مک کارتی» است که اولین بار در سال 1992 به انتشار رسید. «جان گریدی کول» پسری شانزده ساله است که پس از مرگ پدربزرگش، خانه ی خود در «تگزاس» را ترک می کند. به خاطر جدایی والدینش و کار کردن مادرش در تئاتری خارج از شهر، او دیگر دلیلی برای ماندن در این خانه ندارد. «جان» و دوستش «لیسی رالینز»، سوار بر اسب هایشان به سمت جنوب و مکزیک می تازند. نفر سومی نیز به آن ها ملحق می شود: پسری چهارده ساله و اسرارآمیز به نام «جیمی بلوینز» که در تیراندازی مهارت دارد. اگرچه داستان در سال 1948 رقم می خورد، نثر مسحورکننده و جذاب «مک کارتی» باعث می شود مناظر و صحنه های روایت شده، خارج از زمان به نظر برسند—در جایی قبل از تاریخ یا پس از آن.

کتاب همه اسب های زیبا

کورمک مک کارتی
کورمک مک کارتی (به انگلیسی: Cormac McCarthy) که با نام چارلز مک کارتی (به انگلیسی: Charles McCarthy) زاده شد، رمان نویس و نمایش نامه نویس آمریکایی است.در تاریخ ۲۰ ژوئیه سال ۱۹۳۳ در شهر پراویدنس ایالت رودآیلند به دنیا آمد. او در یک خانه ی بزرگ در شهر ناکسویل ایالت تنسی بزرگ شد. پدرش در این شهر، وکیلی موفق بود.با این که در چند سال اخیر تعریف و تمجیدهای زیادی نصیب مک کارتی شده است، او در بیشتر سال های عمر حرفه ای اش به جز برای تعداد محدودی از علاقه مندان و منتقدان، شناخته شده نبود. آثار اولیه ی ...
نکوداشت های کتاب همه اسب های زیبا
A singular achievement.
دستاوردی منحصر به فرد.
Publishers Weekly Publishers Weekly

An American original.
یک اثر بدیع آمریکایی.
Newsweek Newsweek

An amazing Experience.
تجربه ای شگفت آور.
Thrift Books

قسمت هایی از کتاب همه اسب های زیبا (لذت متن)
کمی بعد از کنار انبوهی درخت در حاشیه ی جاده گذشتند که پرندگانی کوچک در اثر طوفان با آن ها برخورد کرده و همانجا میخکوب شده بودند. پرندگان خاکستری رنگ بی نام بی حرکت مانده در حالت های مختلف پروازی نافرجام.

بعضی هایشان هنوز جان داشتند و هنگام عبور اسب ها، ستون فقراتشان را پیچ و تاب می دادند و سرشان را بلند می کردند و جیغ می زدند اما سوارها پیش می راندند. خورشید در آسمان بالا آمد و آن سرزمین رنگی تازه به خود گرفت، سبز آتشین اقاقیاها و ارغوان های خاردار و سبزی ناب علف های هرز کنار جاده و سرخس های ملوکی شعله ور. انگار باران از کهربا باشد و مدارهایی برای انتقال برق ایجاد کرده باشد.

«رالینز» سر اسبش را برگرداند و آهسته در جاده به راه افتاد. دنبالش رفتند. هیچکس حرفی نمی زد. کمی که گذشت «جان گریدی» صدای چیزی را شنید که کف جاده افتاد و نگاهی به پشت سر انداخت و لنگه چکمه ی «بلوینز» را روی زمین دید.