کتاب حالا وقت دویدن است

Now Is the Time for Running

مشخصات کتاب حالا وقت دویدن است
مترجم :
شابک : 978-600-229-989-5
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 216
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2011
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 2 آذر

برنده جایزه UKLA

معرفی کتاب حالا وقت دویدن است اثر مایکل ویلیامز

کتاب حالا وقت دویدن است، رمانی نوشته ی مایکل ویلیامز است که نخستین بار در سال 2011 به چاپ رسید. دئو و دوستانش، در جاده ی پایین خانه هایشان، در زمین های خاکی زیمباوه فوتبال بازی می کنند و برادر دئو یعنی اینوسنت نیز آن ها را تشویق می کند. امروز هم مثل همه ی روزهای دیگر است... تا این که سربازان از راه می رسند و دئو و اینوسنت مجبور می شوند برای نجات جانشان بگریزند. آن ها از ویرانه های روستایشان به امید رسیدن به بهشتی امن در دوردست ها فرار می کنند. این دو برادر در طول مسیر، با تبعیض و فقری رو به رو می شوند که همه جا در انتظار پناهجویان است و به نظر می رسد که تنها شانس آن ها برای ادامه، مهربانی افرادی باشد که ملاقات می کنند. اما پس از وقوع اتفاقی تراژیک، عشق دئو به فوتبال اکنون تنها چیزی است که برای او باقی مانده است. آیا دئو می تواند از تنها چیزی که برایش باقی مانده برای یافتن دوباره ی امید استفاده کند؟

کتاب حالا وقت دویدن است

مایکل ویلیامز
مایکل ویلیامز، زاده ی 23 اکتبر 1962، نویسنده ای آفریقایی است. او مدیر مجموعه ی اپرای شهر کیپ تاون در آفریقای جنوبی است. ویلیامز در زمان تحصیل در دانشگاه کیپ تاون به نوشتن نمایش های رادویی روی آورد و اولین رمان خود را نیز در بیست و پنج سالگی به انتشار رساند. او با استفاده از داستان های قومیتی و اساطیر آفریقا برای مخاطبین نوجوان و جوان اپرا می نویسد.
نکوداشت های کتاب حالا وقت دویدن است
A transformative journey that will stick with readers long after the last page.
سفری دگرگون کننده که تا مدت ها پس از آخرین صفحه با مخاطبین همراه خواهد بود.
Goodreads

Captivating and timely.
مسحورکننده و مرتبط با زمانه.
Barnes & Noble

Gripping, suspenseful and deeply compassionate.
گیرا، پرتعلیق و عمیقا مشفقانه.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

قسمت هایی از کتاب حالا وقت دویدن است (لذت متن)
در میان روستایی ایستاده ام که انگار نه انگار روزی در آن زندگی می کرده ام. دیگر چیزی از روستاها باقی نمانده. دیگر از بچه هایی که مقابل در خانه ها بازی می کردند، اثری نیست. دیگر از اجاق های غذا اثری نیست. دیگر از خنده ها اثری نیست. از قصه های بابابزرگ اثری نمانده. از آغوش مامانم اثری نمانده. او را روی خاک پیدا می کنم. آمای با صورت روی زمین دراز کشیده. دست هایش طوری رو به جلو کشیده شده که انگار می خواسته چیزی را چنگ بزند. پشتش با لخته های خون پوشیده شده. او را با احتیاط برمی گردانم و سرش را بالا می آورم. اسم مرا صدا نمی زند. به من نگاه نمی کند. دیگر هرگز صدایم نخواهد کرد؛ دیگر هرگز مرا نمی بیند؛ آمای مرده.

در این لحظه، تمام چیزی هستم که می خواهم باشم؛ از بند نگرانی و ترس رها شده ام و نمی توانم به جز این لحظه به چیز دیگری فکر کنم.