داستانی جالب و رمزآلود دربارهی دختر و پسر کم سن و سالی به اسم مربیت و لیونل هست که خانوادهای ندارند و در یک خانهی قرمز مزرعهای که مال خانم منرده به همراه بچههای بیسرپرست دیگه است اونجا زندگی میکنند. آنها بین بچههای بزرگسال آن خانه همیشه هوای همدیگر را دارند. در واقع آنها فقط همدیگر را دارند و همه چیز توی دنیای سادهی کودکیشون خیلی عادی سپری میشود. تا اینکه آن شب عجیب از راه میرسه! شبی که آرامششان را به هم میزند، شبی که آن موجود عجیب وارد بدن مریبت میشود و آن قلب آبی در وجودش شکل میگیرد.