نثر باولر، بی پرده، شیوا و جذاب است.
این کتاب مخاطبین را شگفت زده خواهد کرد.
نامه ای عاشقانه به زندگی.
گاهی همین توانایی زیستن در لحظه، به نظر موهبتی می آید. درد من به شکلی به درد دیگران متصل است. در خواربارفروشی، خستگی را در چهره ی مادر جوانی می بینم و کمکش می کنم کارت بکشد. می ایستم تا با مرد بی خانمانی که آن گوشه نشسته، حرف بزنم. آزادانه و بی هیچ گونه کینه ای بذل و بخشش می کنم. می توانم ببینم که مردم چطور به سختی تلاش می کنند آن را به دست بیاورند؛ اما دیوارهایی که آن ها را از فروپاشی حفظ می کنند، چقدر سست اند.
دو ماه بیشتر برای زندگی ندارم. باز روی یکی از صندلی های شیمی درمانی نشسته ام و داروهای ایمنی درمانی به ارزش شانزده هزار دلار از طریق دریچه ای در قفسه ی سینه ام، درون خونم پمپاژ می شود.
بسیاری از مسیحی ها دوست دارند به من یادآوری کنند که بهشت، خانه ی واقعی من است، گفته ای که باعث می شود بخواهم از آن ها بپرسم آیا می خواهند اول خودشان به خانه بروند!
خواندن زندگینامه افراد موفق و حتی افراد غیر موفق برای همه ما لازم است. اما واقعا چه فایده مهمی برای ما دارد؟
روایت جذاب (البته دردناک) و آموزنده در زمینه مرگ و زندگی و بودن و نبودن. خانم باولر در این کتاب شروع به گفتن شرح حال زندگی خودش میکنه که چطور ازدواج کرده و بعد، یک روزی دچار بیماری سرطان میشه و چگونه تلاش میکنه که با این موضوع تلخ ولی اجباری، کنار بیاد. کتاب، پر است از طعنههایی که نویسنده بابت موقعتی که درونش قرار گرفته، در لابهلای کلماتش به خالق، زندگی و معنویت میزنه. که به طور غیرمستقیم این سوالات رو مطرح کنه که، آیا خدایی هست؟ و عدالت کجای زندگی قرار داره؟ و جملاتی دیده میشه که، آدمی رو لحظهای به فکری عمیق فرو میبره. و به بعضی از باورهای غلطی اشاره میکنه که از طریق دیدگاه ما به ادیان، به اشتباه وارد تفکرات و زندگی ما شدن. نویسنده سعی میکنه از دریچه معنویت (مسیحیت) به درمان خودش نگاه کنه تا که شاید به این شکل بتونه پاسخ این موقعیت حساس و رو به پایان رو، از این طریق دریافت کنه. و از این طریق به طور خیلی ظریفی، حقیقتهای تلخی رو به خواننده نمایان میکنه. این داستان نشون میده که چطور انسانها در مواجه با مرگ دست به دامن چیزهای عجیب و غیرمنطقی میشن تا فقط از مواجه با مرگ، به هر نحوی که شده، خودداری کنند. نویسنده سعی میکنه یه دید حقیقیتر، نسبت به موقعیت مرگ رو، به خواننده منتقل کنه تا خواننده دچار برداشتها و یا خواستههای غیرمنطقی در شرایط سخت و یا روال عادی زندگی نشه. و بتونه حقیقت رو، که گاهی با تمام سختی که داره، بپذیره. این کتاب من رو یاد کتابهای مرگ ایوان ایلیچ از جناب تولستوی و، وقتی نفس هوا میشود از جناب کلانثی و، از قطریه تا اورنجکانتی (خیلی غمناک) از جناب صدر گرامی انداخت. روایتهایی آموزنده در رابطه با بیماری و دست و پنجه نرم کردن با موضوع مرگ و زندگی. این سه کتاب نام برده شده هم، به نظرم در این زمینه ارزش بالایی برای خوندن دارن. در نهایت اینکه بنده نشر ملیکان رو خوندم و در مورد ترجمه هم به نظرم میتونست از ترجمه روانتری برخوردار باشه. به شخصه بعد خوندن چند صفحه به نوع ترجمه عادت کردم.
ترجمه خوب نبود. ارزش خوندن نداشت. امیدوارم ترجمههای بهتر موجود بشن.
واقعا ترجمه روانی نداره
منتظر ترجمه بهتر هستیم این ترجمه واقعا کتاب رو حیف کرده
ترجمش اصلا خوب نیست
ترجمه روانی نداشت!