کتاب آخرین معادله ی اسحاق سوری

The Last Equation of Isaac Severy

  • 10 % تخفیف
    قیمت : 65,000 | 58,500 تومان

  • موجود
  • انتشارات: قطره قطره
    نویسنده:
مشخصات کتاب آخرین معادله ی اسحاق سوری
مترجم :
شابک : 978-6222010553
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 446
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2018
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 24 فروردین

نامزد جایزه ادگار سال 2019

نوا جیکبس
نوا جاکوبز دارای یک لیسانس بین المللی از دانشکده هنرهای سینمایی USC است و دریافت کننده بورس نیکول در فیلمنامه نویسی از آکادمی هنرها و علوم عکس حرکتی است. اولین رمان او آخرین معادله ی اسحاق سوری، رمز و راز ادبی در دنیای ریاضیات، توسط وال استریت ژورنال به عنوان بهترین کتاب معمایی سال 2018 برگزیده شد و نامزد دریافت جایزه ادگار 2019 توسط اسرار نویسندگان آمریکا شد. او با Donnie Eichar در زمینه داستانهای معمایی و پرفروش ترین مردگان New Mountain Times: New Mountain Times: The Untold Story True of Dy...
قسمت هایی از کتاب آخرین معادله ی اسحاق سوری (لذت متن)
تصادف کنار بزرگراه باعث شد که گرگوری به اسحاق فکر کند. ممکن بود او هوندا سیویکش را کنار بزرگراه ببرد و توقف کند تا ببیند که آیا به کمکش احتیاج دارند یا نه، اما چراغ های گردان و چشمک زن به او گفتند که قبلا کلی پلیس به محل حادثه رسیده ، بنابراین گرگوری هم چنان به حرکتش ادامه داد و شتاب حساس بزرگراه میان ایالتی را حفظ کرد، کاری که مورد تأیید اسحاق بود. زمانی پژوهش پرتلاش پدربزرگش این بود که کالیفرنیای جنوبی را به بهشت تراموایی اش برگرداند. اسحاق لزوما نمی خواست که جاده را از خودرو پاک کند: «بیاین معقول ومنطقی باشیم.» او فقط می خواست که فرهنگ خودرو را ارتقا ببخشد. اسحاق حتی سر یک بودجه ی همگانی بحث و مجادله کرد، آن هم قبل از این که شورای شهر تصمیم بگیرد که خشک سالی و بی خانمانی مسائل ضروری تری هستند. اما در آن مجال کوتاه که اسحاق و شورای شهر دست همکاری دادند و به آینده ی بی مشکلی خیره شدند که هیچ مانع پیشرفتی وجود نداشته باشد، نقل قولی را از او در لس آنجلس تایمز ذکر کردند که می گفت: «استفاده ی ریاضی دان ها چیست، اگر که نتوانیم مشکل ریاضی عظیمی را حل کنیم که هر بار موقع رانندگی به محل کارمان به صورت مان زل می زند؟ ترافیک، معضل خودروست، بله، اما معضل ریاضیاتی هم هست.» درحالی که صحنه ی تصادف در آینه ی عقب نمای گرگوری مدام دورتر و محوتر می شد، او به سمت چپش نگاه کرد و آن سوی باریکه راه گیاه پوش وسط بزرگراه را دید. اگر آن شب گرگوری به جای این که به خانه برود، سر قرارملاقات اصلی اش حاضر می شد، الان حول وحوش همین زمان در باند مخالف آزادراه حرکت می کرد، مثل همیشه. اما او با اکراه قرارش را لغو کرده بود، قرارملاقات با یک زن. گرگوری خیلی دلش می خواست آن زن را ببیند، اما برای دورویی هایش محدودیت هایی وجود داشت. به علاوه خواهرش می خواست برای شام به خانه شان بیاید. گرگوری احساس کرد مجبور است بابت این که اخیرا برادر بدی بوده، توضیحی سرهم کند، مثلا عجز مطلقش در جواب به یک تلفن یا یادداشت ساده. فقط به خاطر این که به زور می توانست از پس زندگی خودش برآید، اصلا دلیل نمی شد که در رابطه با تنها رابطه ی خونی واقعی اش کوتاهی کند. شاید آن ها می توانستند این فرصت را مغتنم بشمرند تا دوباره به یک دیگر نزدیک شوند، مثل دوران کودکی شان... هیزل و گرگوری دوباره با هم دیگر یا هانسل و گرتل، مثل ایام مدرسه شان که بقیه آن دو را به این نام ها صدا می زدند... تمسخری که به گونه ای اسرارآمیز آن دو را تعقیب می کرد، علی رغم این که چندین بار خانه یا مدرسه شان را عوض کرده بودند. گرگوری باید خبری را به هیزل می داد، اما نه این که مشتاقانه منتظر این لحظه باشد. ابتدا در نظر گرفته بود که اصلا حرفی به خواهرش نزند و جلو تشویش او را بگیرد، اما یکی از اعضای خاندان باید این راز را برملا می کرد با این فرض که آن ها نیز اعلان های خودشان را از مرکز اصلاح و بازپروری کالیفرنیا دریافت کرده بودند. گرگوری دختربچه ای را دید که شاید هفت ساله بود و توجهش به او منحرف شد که در سدانی واقع در باند بغلی نشسته بود. پر واضح بود دخترک گریه کرده که این حالت، آمیزه ی ناخواسته ای از شفقت و خشم را در وجود گرگوری برانگیخت. او نمی توانست تصویر کودک غمگینی را تحمل کند، به حدی که شغلش را در ال ای پی دی(۶۵) تمام وکمال عوض کرده و در بخش نجات کودکان مشغول به کار بود. حالا که پدر بود، شدت واکنشش به نظاره ی کودک ناراحت تقریبا غیرقابل تحمل به نظر می رسید. درحالی که اکثر والدین جدید در رابطه با علاقه ی مفرط غیرعادی شان به فرزندان شان از آینده نگری بی بهره بودند، در نظر گرگوری گویی هر بچه ای بچه ی خودش بود. او به طرف عقب نگاه کرد و دخترک را دید که شباهتش به خواهرش در آن سن، حیرت آور بود موهای برس نکشیده، چشمان دور از هم، حالت نگاه خیره، اسباب بازی چسبیده به سینه... امشب گرگوری خبر را به خواهرش می گفت. او منتظر می شد تا همسرش به تخت خواب برود و بعد یک قوری چای آماده می کرد. هیز؟ «بله؟» خواهرش از لیوان دسته دارش به طرف بالا نگاه می کرد و نگرانی خفیفی از صورتش می گذشت. یه چیزی دارم که بهت بگم.