کتاب آخرین کودک

The Last Child
کد کتاب : 45965
مترجم :
شابک : 978-6222018894
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 534
سال انتشار شمسی : 1400
سال انتشار میلادی : 2009
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1399
زودترین زمان ارسال : ---

برنده ی جایزه «ادگار» سال 2010

برنده ی جایزه Barry سال 2010

از کتاب های پرفروش نیویورک تایمز

معرفی کتاب آخرین کودک اثر جان هارت

کتاب «آخرین کودک» رمانی نوشته «جان هارت» است که اولین بار در سال 2009 منتشر شد. یک سال پس از این که دختری دوازده ساله به نام «آلیسا مریمون» در راه بازگشت از کتابخانه ناپدید شد، برادر دوقلویش «جانی»، همچنان به جست و جو در شهر ادامه می دهد و خیابان به خیابان را زیر پا می گذارد. کارآگاه «کلاید هانت»، افسر ارشد در پرونده «آلیسا»، «جانی» و مادرش را با دقت زیر نظر گرفته است. وقتی دختری دیگر ربوده می شود، «جانی» عزم بیشتری برای یافتن خواهرش پیدا می کند چون او اکنون مطمئن شده که عامل این آدمربایی، همان کسی است که «آلیسا» را ربوده است. اما چیزی که «جانی» کشف می کند، مخوف تر از تصورات تمام مردم شهر است—چیزی که کل اجتماع را به شوک فرو می برد و زندگی «جانی» را به خطر می اندازد.

کتاب آخرین کودک

جان هارت
جان هارت متولد سال 1965 میلادی، نویسنده آمریکایی رمان های ترسناک می باشد. کتاب های او در کارولینای شمالی ، جایی که متولد و بزرگ شده، توسعه می یابد. وی در در حال حاضر در ویرجینیا زندگی می کند. هارت در سال 1988 از دانشگاه دیویدسون فارغ التحصیل شد. کار های او با آثار اسکات تارو و جان گریشام مقایسه می شود. هارت برنده ی دو جایزه Edgar Allan Poe برای بهترین رمان، در سال 2008 برای رمان رودخانه دان و در سال 2010 برای کتاب آخرین فرزند، می باشد. وی تنها نویسنده ی تاریخ است که برنده ی جایزه Edgar برای ب...
نکوداشت های کتاب آخرین کودک
A chilling, layered tale of broken families and secrets that can kill.
داستانی تشویش آور و چندلایه درباره خانواده های متلاشی و رازهایی مرگبار.
Publishers Weekly Publishers Weekly

Appealingly character-driven.
به شکل لذت بخشی کاراکتر-محور.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

Hart firmly cements his place alongside the greats of the genre.
«هارت» جایگاه خود را در کنار بزرگان این ژانر تثبیت می کند.
Library Journal Library Journal

قسمت هایی از کتاب آخرین کودک (لذت متن)
عینک آفتابی اش جا به جا کرد و نگاهی به آینه بزرگ بالای شیشه جلو انداخت. سراسر اتوبوس و تک تک مسافرانش را می توانست ببیند. در سی سال گذشته، همه جور آدمی در آن آینه دیده بود: دخترکان زیبا و مردان ورشکسته، مست ها و خل و چل ها، مادرانی همراه با نوزادان قرمز و چروکیده. دردسر را از یک فرسخی تشخیص می داد.

می توانست بگوید چه کسی وضعش رو به راه است و چه کسی در حال فرار است. نگاهی به پسرک انداخت. پسربچه شبیه فراری ها بود. دماغش پوسته پوسته شده بود، اما زیر پوست آفتاب سوخته اش، رنگ پریدگی بیمارگونه ای دیده می شد که ناشی از بی خوابی یا سوء تغذیه یا هر دو بود.

پوست صورتش روی استخوان های گونه اش کشیده شده و آن ها را شبیه تیغه ای تیز کرده بود. کم سن و سال و ریزجثه بود، احتمالا ده ساله، با موهای آشفته مشکی.