«آشنایی با گادامر: در سه جستار» به ترجمه و گردآوری حسین حسینی، راه خود را به فلسفهٔ هانسگئورگ گادامر از سه متن نسبتا مستقل باز میکند. یکی از جستارها نوشتهٔ خود حسینی است و دو متن دیگر از لورن سوین بارتولد و درموت موران انتخاب شدهاند. همین ساختار چندصدایی با موضوع کتاب تناسبی جالب دارد؛ زیرا اندیشهٔ گادامر اساسا بر این فرض بنا شده که فهم از موضعی بیطرف و بیرون از تاریخ رخ نمیدهد. هر خواننده از افقی وارد متن میشود و فهم در برخورد افقها، پرسشها و پیشداوریها شکل میگیرد. حجم اندک آن نشان میدهد با شرح جامعی بر «حقیقت و روش» روبهرو نیستیم. هدف مقدماتیتر است: خواننده باید پیش از ورود مستقیم به اثر اصلی گادامر بداند چرا او هرمنوتیک را از مجموعهای از قواعد تفسیر متن به پرسشی فلسفی دربارهٔ خود فهم تبدیل کرد. برای گادامر مسئله دیگر این نیست که مفسر با چه «روش» صحیحی میتواند معنای واقعی متن را بازیابی کند؛ پرسش بنیادیتر این است که اصلا چه شرایط تاریخی، زبانی و وجودیای امکان فهمیدن را فراهم میکنند. جستار لورن سوین بارتولد این مسیر را با دامنهای گسترده دنبال میکند. تأثیر افلاطون و ارسطو، رابطهٔ گادامر با هایدگر، شکلگیری «هرمنوتیک فلسفی» و مفاهیمی مانند سنت، پیشداوری، افق، گفتوگو و زبان در کنار یکدیگر قرار میگیرند. «پیشداوری» نزد گادامر معنای معمول صرفا منفی خود را از دست میدهد. هیچکس بدون پیشفرض وارد فرایند فهم نمیشود؛ ما همیشه از دل تاریخی مشخص و با مجموعهای از انتظارات به جهان نگاه میکنیم. وظیفهٔ تفسیر حذف ناممکن این وضعیت نیست، بلکه آزمودن پیشداوریها در مواجهه با چیزی است که مقاومت میکند و شاید ما را وادارد موضعمان را تغییر دهیم. درموت موران از زاویهای متفاوت به همین مسئله نزدیک میشود. جایگاه او بهعنوان پژوهشگر برجستهٔ پدیدارشناسی سبب میشود گادامر در امتداد تحولات فلسفهٔ قارهای قرن بیستم دیده شود. پیوند با هوسرل و بهویژه هایدگر در اینجا اهمیت پیدا میکند. هایدگر فهم را از یک فن تفسیری به ساختاری بنیادین در شیوهٔ بودن انسان تبدیل کرده بود؛ گادامر این حرکت را به قلمرو تاریخ، زبان، هنر و علوم انسانی میکشاند. از همین جا عنوان مشهور «حقیقت و روش» معنای دقیقتری مییابد. گادامر دشمن روش علمی نیست. اعتراضش متوجه این ادعاست که هر حقیقت معناداری باید در قالب روش علمی قابل تحصیل باشد. تجربهٔ هنر، فهم تاریخی و مواجههٔ گفتوگویی با دیگری میتوانند چیزی را آشکار کنند که در قالب کنترل روششناختی کامل نمیگنجد. مفهوم «امتزاج افقها» یکی از نقاطی است که رشتههای مختلف این سه جستار را به هم وصل میکند. فهمیدن به معنای بازسازی مکانیکی ذهن نویسنده یا فراموشکردن زمان حال نیست. افق تاریخی متن با افق مفسر روبهرو میشود و نتیجه میتواند هر دو را جابهجا کند. زبان نیز وسیلهای خنثی برای انتقال فهمی از پیش آماده نیست؛ خود فهم در زبان رخ میدهد. گفتوگو برای گادامر از همین رو اهمیت فلسفی پیدا میکند: گفتوگوی واقعی زمانی آغاز میشود که طرف مقابل فقط موضوعی برای اثبات نظر ما نباشد و احتمال بدهیم چیزی در سخن او وجود دارد که هنوز ندیدهایم. مزیت مجموعه در این است که خواننده یک تفسیر واحد از گادامر دریافت نمیکند. جستارهای بارتولد و موران تا اندازهای بر مفاهیم و تاریخ فکری مشترکی مکث میکنند و در نتیجه مقداری همپوشانی اجتنابناپذیر است؛ برای خوانندهای که از قبل با گادامر آشناست، این تکرار ممکن است محسوس باشد. در مقابل، برای ورود اولیه همین بازگشت از زاویههای متفاوت مفید است. محدودیت مهمتر کتاب از ماهیت مقدماتی آن میآید: مناقشههای جدی پیرامون نسبت سنت و نقد، اتهام محافظهکاری به هرمنوتیک گادامر و جدال او با هابرماس و دریدا را نمیتوان در چنین حجم محدودی با تفصیل لازم دنبال کرد. شاید بهترین استفاده از «آشنایی با گادامر» این باشد که آن را پیشدرآمدی برای خواندن خود گادامر بدانیم. پس از این سه جستار، پرسش سادهٔ «معنای این متن چیست؟» دیگر کاملا ساده باقی نمیماند. باید پرسید من با چه تاریخی به سراغ متن آمدهام، متن چه چیزی را در افق من مختل میکند و آیا در این مواجهه واقعا آمادهام چیزی را بفهمم که از پیش تصمیم نگرفتهام بفهمم.