کتاب کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد

El coronel no tiene quien de escriba
کد کتاب : 3126
مترجم :
شابک : 9789647196185
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 111
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 1961
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 8
زودترین زمان ارسال : 5 مهر

کسی نیست به سرهنگ نامه بنویسد
No One Writes to the Colonel
کد کتاب : 18304
مترجم :
شابک : 978-6008957591
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 100
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 1961
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 5 مهر

معرفی کتاب کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد اثر گابریل گارسیا مارکز

کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد ، رمانی است که توسط رمان نویس کلمبیایی و برنده جایزه نوبل ادبیات گابریل گارسیا مارکز نوشته شده است. این رمان کوتاه داستان انتظار افراد برای ایجاد تغییری نومیدانه در زندگی آن هاست. گارسیا مارکز آن را بهترین کتاب خود دانست و گفت که او باید کتاب صد سال تنهایی را بنویسد تا مردم کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد را بخوانند.
این رمان که بین سالهای 1956 تا 1957 در حالی که در هتلی در پاریس اقامت داشت نوشته شده و برای اولین بار در سال 1961 منتشر شده است . داستان این کتاب راوی زندگی یک سرهنگ فقیر و بازنشسته ، یک جانباز جنگ هزار روزه است. او که هنوز هم امیدوار است که پانزده سال زودتر بازنشستگی ای را که به او وعده داده شده بود ، دریافت کند. سرهنگ به همراه همسرش که مبتلا به آسم است در یک روستای کوچک تحت قانون نظامی زندگی می کند. سرهنگ آماده می شود تا به مراسم تشییع جنازه یک موسیقیدان برود که مرگ وی قابل توجه است زیرا وی اولین کسی بود که در سال های اخیر به دلایل طبیعی درگذشته است. این رمان در دوره ای در کلمبیا تنظیم شده است که قانون نظامی و سانسور حاکم است.

کتاب کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد

گابریل گارسیا مارکز
گابریل خوزه گارسیا مارکز، زاده ی ۶ مارس ۱۹۲۷ در دهکده ی آرکاتاکا درمنطقه ی سانتامارا در کلمبیا - درگذشته ی ۱۷ آوریل ۲۰۱۴، رمان نویس، نویسنده، روزنامه نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی بود. او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو (برای تحبیب) مشهور بود و پس از درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی می کرد. مارکز برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۲ را بیش از سایر آثارش به خاطر رمان صد سال تنهایی چاپ ۱۹۶۷ می شناسند که یکی از پرفروش ترین کتاب های جهان...
نکوداشت های کتاب کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد
Unlike many other Garcia Marquez works, the novel mostly does not fall within the magic realism genre, as it includes only one magical event. The main characters of the novel are not named, adding to the feeling of insignificance of an individual living in Colombia. The colonel and his wife, who have lost their son to political repression, are struggling with poverty and financial instability. The corruption of the local and national officials is evident and this is a topic which Garcia Marquez explores throughout the novel, by using references to censorship and the impact of government on society.
برخلاف بسیاری از آثار دیگر گارسیا مارکز ، این رمان بیشتر در ژانر رئالیسم جادویی قرار نمی گیرد ، زیرا تنها یک واقعه جادویی را شامل می شود.شخصیت های اصلی این رمان نامگذاری نشده اند و این بر احساس ناچیز شمردن فردی که در کلمبیا زندگی می کند می افزاید. سرهنگ و همسرش که پسرش را در سرکوب سیاسی از دست داده اند با فقر و بی ثباتی مالی دست و پنجه نرم می کنند. فساد مقامات محلی و ملی مشهود است و این موضوعی است که گارسیا مارکز با استفاده از اشاراتی به سانسور و تأثیر دولت بر جامعه ، در طول رمان به بررسی آن می پردازد.
Goodreads review

قسمت هایی از کتاب کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد (لذت متن)
فردای آن روز زمانی که قبل از رفتن برای عبادت جمع در حال قدم زدن در روی ایوان بود صدای کسی را شنید که برای بار نخست داشت درباره پرنده های مرده حرف می زد او در حال اندیشیدن به مراسم عبادی شیطان و گناهانی که ممکن است از طریق حس بویایی به عمل بیایند بود که شنید یک نفر می گوید بویی که دیشب هوا را انباشته بود ناشی از جمع شدن لاشه پرنده های مرده در طول هفته بود. در نتیجه ذهن در هم و بر هم وی اقدامات احتیاطی انجیلی بوهای شیطانی و پرنده های مرده شکل گرفند تا آن حد که در روز یکشنبه مجبور شد یک متن طویل درباره امورات خبر و دادن احسان و صدقه نوشت که خودش هم چندان از آن سر درنیاورد در نتیجه رابطه میان شیطان و حواس پنجگانه آدمی را از ذهنش خارج کرد.

در همان شب، به اتفاق هم در یک نمایش روباز شرکت کرده بودند که علی رغم بارش باران، قطع نشده بود. سرهنگ به اتفاق همسرش و پسرشان آگوستین که در آن زمان هشت ساله بود، در زیر چتر بزرگ، نمایش را تا آخر به تماشا نشستند. به هرحال دیگر از پسرشان آگوستین خبری نبود؛ او مرده بود و حتی بیدها آستر ساتن داخل تابوت اش را نیز خورده بودند. سرهنگ یکی از عبارات قدیمی اش را به کار برد: «حالا ببین از آن چتر دلقک سیرک مانندمان، چه باقی مانده است.» چتر را باز کرد، و شبکه ای از میله های نازک فلزی بالای سرش گشوده شد: «حالا تنها به درد شمردن ستاره ها می خورد.» و به دنبال این اظهارنظر لبخندی زد. زن حتی به خودش زحمت نگاه کردن را نداد، و زمزمه کنان گفت: «همه چیز به همین صورت درآمده است؛ ما داریم زنده زنده می پوسیم.» چشمان اش را بست تا مجددا حواس خود را روی مرد متوفی متمرکز کند.