0

کتاب سفر شگفت انگیز گریگور Gregor the Overlander


  • قیمت : ۱۶,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

مروری بر سفر شگفت انگیز گریگور
مینا دامغانیان مینا دامغانیان

این رمان درخشان و جذاب، داستان پسری آرام و ساکت را روایت می کند که برای تحقق بخشیدن به سرنوشت-و پیدا کردن پدرش-پا به ماجراجویی خطرناکی در دنیایی عجیب، زیر پوست شهر نیویورک می گذارد. زمانی که گریگور از میله های آهنی کف رختشوی خانه ی آپارتمانش به پایین می افتد، وارد دنیایی تاریک و نمور می شود که در آن، عنکبوت ها، موش ها و سوسک ها به شکل نه چندان مسالمت آمیزی با انسان ها زندگی می کنند. این دنیا در آستانه ی جنگ قرار دارد و حضور گریگور اتفاقی نیست. او بر طبق یک پیش گویی قدیمی، نقشی در آینده ی نامشخص این دنیای تاریک ایفا خواهد کرد. اما شخصیت اصلی داستان، علاقه ای به حضور در این مکان ندارد، تا این که درمی یابد که تنها راه حل معمای ناپدید شدن پدرش در همین دنیا نهفته است. گریگور با بی میلی، ماجراجویی خطرناکی را آغاز می کند که هم خودش و هم این دنیای زیرین را برای همیشه تغییر خواهد داد.

خرید و معرفی کتاب خواندنی سفر شگفت انگیز گریگور



انتشارات: نشر ویدانشر ویدا
مترجم: عاطفه احمدی
مشخصات سفر شگفت انگیز گریگور
قطع : رقعی
شابک : 978-600-291-017-2
وزن : 289
تعداد صفحه : 268
سال انتشار شمسی : 1395
سال انتشار میلادی : 2003
سری چاپ : 5

ویژگی ها

برنده ی جایزه ی بهترین کتاب نوجوان پنسیلوانیا سال 2006-2005

نکوداشت
With stirring creativity and scary surprises.
با خلاقیتی هیجان انگیز و غافل گیری های ترسناک.
Children's Literature

A fantastically engaging novel.
به شکل خارق العاده ای گیرا.
Publishers Weekly Publishers Weekly

An engrossing adventure for fantasy fans.
یک ماجراجویی جذاب برای طرفداران سبک فانتزی.
School Library Journal School Library Journal

لذت متن
گریگور پیشانی اش را برای مدتی طولانی به توری پنجره تکیه داده بود و حالا می توانست رد چهارخانه های کوچکی را بالای ابروهایش حس کند. انگشتانش را روی برآمدگی ها کشید و جلوی خودش را گرفت تا مثل انسان های غارنشین داد نکشد. در سینه اش فریادی جمع شده بود، فریادی طولانی و از عمق وجود که به درد مواقع واقعا ضروری می خورد، مثل وقتی که بدون سلاح به ببری تیزدندان برخورده باشید یا در عصر یخبندان، آتشتان خاموش شده باشد. او حتی دهانش را هم باز کرد و پیش از آن که سرش را دوباره و همراه با آه کوتاهی از سر ناامیدی به توری پنجره بکوبد، نفسی عمیق کشید...

گریگور تکه ای یخ از فریزر برداشت، آن را روی صورتش کشید و زل زد به حیاط؛ سگ ولگردی دوروبر سطل زباله ای که تا کله پر بود، بو می کشید. سگ پنجه هایش را روی لبه ی سطل گذاشته و کجش کرده بود و زباله ها را وسط پیاده رو می ریخت. نگاه گریگور به چند شکل سایه مانند افتاد که با سرعت کنار دیوار وول می خوردند و این طرف و آن طرف میرفتند؛ موش ها. او هیچ وقت درست و حسابی به شان عادت نکرده بود. برخلاف همیشه، این بار هیچ کس در حیاط نبود. بیشتر وقت ها آن جا پر بود از بچه هایی که توپ بازی می کردند، از روی طناب می پریدند، یا روی میله های بازی کهنه تاب می خوردند؛ اما امروز صبح، همه ی بچه های چهار تا چهارده ساله با اتوبوسی به اردو رفته بودند، همه به جز یک نفر.

احساس عجیبی به او می گفت که اگر درباره ی اتفاقات واقعی خیال پردازی کند، آن ها هرگز اتفاق نمی افتند.