کتاب مرگ به سراغ اسقف اعظم می آید Death Comes for the Archbishop


  • قیمت : ۱۷,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

معرفی کتاب مرگ به سراغ اسقف اعظم می آید اثر ویلا کاتر

محمدعلی فائزی محمدعلی فائزی

کتاب مرگ به سراغ اسقف اعظم می آید، ثمره ی عشق ویلا کاتر به سرزمین و فرهنگ مناطق جنوب غربی آمریکاست. این رمان که برای اولین بار در سال 1927 انتشار یافت، از همان ابتدا جایگاه خود را به عنوان یکی از برترین آثار ادبی قرن بیستم به تثبیت رساند. این رمان، داستان اسقفی به نام ژان لاتور و دوست قدیمی اش، ژوزف ویان را روایت می کند. این دو که تصمیم دارند کلیسای سانتافه در نیومکزیکو را پس از جنگ مکزیک دوباره احیا کنند و یک کلیسای جامع در دل بیابان بسازند، همانند پیشینیان تاریخی خود با مسائلی چون فساد، خطرهای ریز و درشت محیطی و تنهایی زندگی در سرزمینی عجیب و بی رحم رو به رو می شوند.

خرید و معرفی کتاب خواندنی مرگ به سراغ اسقف اعظم می آید



انتشارات: شورآفرینشورآفرین
نویسنده: ویلا کاتر ویلا کاتر
مشخصات کتاب مرگ به سراغ اسقف اعظم می آید
قطع :رقعی
شابک :978-600-6955-59-9‬
وزن :320
تعداد صفحه :276
سال انتشار شمسی :1393
سال انتشار میلادی :1927
سری چاپ :1

ویژگی ها کتاب مرگ به سراغ اسقف اعظم می آید

جزو لیست مدرن لایبرری (به انتخاب منتقدین)

نکوداشت های کتاب مرگ به سراغ اسقف اعظم می آید
A truly remarkable book and a very rare piece of literature.
کتابی خارق العاده و اثری کم نظیر در ادبیات.
New York Times New York Times

A major, and rare, artistic achievement.
یک موفقیت هنری بزرگ و کم نظیر.
Barnes & Noble

Willa Cather's best known novel is an epic, almost mythic story.
شناخته شده ترین رمان ویلا کاتر، داستانی حماسی و به گونه ای اسطوره ای.
Amazon Amazon

بخش هایی از کتاب مرگ به سراغ اسقف اعظم می آید (لذت متن)
وقتی صبح از محل اتراق شب قبل شان حرکت می کردند، اوسابیو به دقت تمام آثار حضورشان در آن جا را از زمین پاک کرد: باقی مانده آتش و غذاهایشان را در گودالی دفن کرد،سنگهایی را که روی هم گذاشته بودند پراکنده کرد... از آن جا که جاسینتو هم همیشه همین کار را میکرد، اسقف به این نتیجه رسید که همان طور که سفید پوستها عادت دارند هرجا می روند اثر و یادگاری از خودشان باقی بگذارند، سرخپوستها هم رسم دارند که وقتی از جایی می گذرند هرگز اثری نگذارند و طبیعت آن را برهم نزنند.

در بعدازظهر پاییزی 1851، مردی سوار اسب و با قاطر باربری دنبالش، در میان پهنه ی خشک دشت های مرکز نیومکزیکو در حرکت بود. مرد راه گم کرده بود و با کمک قطب نما و حدس و گمان، دنبال مسیر می گشت. مشکل این بود که منظره ی دشت را از هر سو که نگاه می کرد، نشانه ی خاصی نمی یافت یا درواقع آن قدر پر از مناظر و نشانه های یکسان و شبیه هم بود که چندان کمکی به یافتن مسیر نمی کرد. تا جایی که چشم کار می کرد در هر دو سویش، دشت سرتاسر پر بود از تپه های شنی سرخ رنگ، که خیلی شبیه کومه های کاه و علف می زد. چه کسی باور می کرد که این همه تپه های یک شکل و یک اندازه در دنیا وجود داشته باشد. از اول صبح در میان چنین مناظری سواری کرده بود و هیچ تغییری در اطرافش نمی دید. گویی که هم چنان سرجای خودش ایستاده باشد...

پیرمرد لبخندی زد و گفت: «من نباید به خاطر یک سرماخوردگی بمیرم، پسرم. دلیل مرگ من باید سپری شدن زندگی ام باشد.»