کتاب در ارتش فرعون

In Pharaoh’s army
برنده ی جایزه ی ملی کتاب غیر داستانی آمریکا برنده ی جایزه ی کتاب آلاباما
کد کتاب : 6791
مترجم :
شابک : 9789643626709
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 243
سال انتشار شمسی : 1393
سال انتشار میلادی : 1994
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 20 آذر

معرفی کتاب در ارتش فرعون اثر توبیاس وولف

"ارتش فرعون" به قلم "توبیاس وولف" کتابی است که قالب آن به طور ویژه دوست داشتنی است. هر فصل در واقع یک داستان کوتاه مختص به خود است. هیچ پیشرفت خطی واقعی وجود ندارد، اما هنوز یک پیشرفت وجود دارد. "ارتش فرعون" در ویتنام شروع می شود، درست بعد از اینکه "توبیاس وولف" و دوستش برای تماشای مراسم ویژه شکرگزاری بونزانا یک تلویزیون رنگی را دزدیدند! سپس داستان به ایالات متحده برمی گردد و ما نویسنده را دنبال می کنیم که سعی می کند بفهمد با زندگی اش چه می کند. و بعد دوباره بازگشت به جنگ. حتی قبل از ملاقات با آن ها به ما گفته می شود که برخی از دوستان او می میرند و با این حال ما شاهد روابط میان آن ها بدون توجه به این واقعیت هستیم.
"توبیاس وولف" بدون اینکه بخواهد تلاش زیادی برای خنده دار بودن کند، به خودی خود خنده دار است. این ویژگی منحصر به فردی در میان نویسندگان امروز است. طنز او از دهان شخصی واقعی سرچشمه می گیرد، نه صرفا ظرفی برای گفته های خنده دار. شما جوری "ارتش فرعون" را خواهید خواند که گویی خاطرات شخصی است که از قبل با او آشنایی داشته اید. خاطره ای تمام وقت، که کسی در مورد آن صحبت نمی کند، اما همیشه آنجاست، مانند رویاهایی که به طرز وحشیانه ای از آن ها گرفته شد و رویاهایی که آن ها خودشان از آن دست کشیدند.
مسائل نژادی سراسر داستان را فرا گرفته است. "توبیاس وولف" یک بار توسط گروهی از ویتنامی ها مورد حمله قرار گرفت؛ او متوجه می شود که از نظر آن ها همه ی سفیدپوستان یکسان به نظر می رسند. وقتی می خواهد آن را برای گروهبان سیاه پوستش توضیح دهد، گروهبان بلافاصله او را درک می کند. قیاس تجربه ی او در ایالات متحده غیرقابل انکار است.

کتاب در ارتش فرعون

توبیاس وولف
توبیاس وولف سال ۱۹۴۵ در آلاباما به دنیا آمد. اما در واشینگتن بزرگ شد. او مدتی در پالو آلتو، کالیفرنیا در کالیفرنیا به تدریس برنامه‌های داستان‌نویسی و ادبیات پرداخت.وولف به خاطر مجموعه‌های داستان کوتاه شهرت زیادی دارد. او در کنار ریموند کارور، ریچارد فورد، آن بیتی و دیگر نویسندگان مینی‌مالیست از پیشتازان داستان کوتاه امروز آمریکاست.او سه بار برنده جایزه اُ- هنری شده و به خاطر مجموعه داستان‌های کوتاه، رمان‌ها و خاطراتش مورد تقدیر قرار گرفته‌است.وولف در مجامع ا...
نکوداشت های کتاب در ارتش فرعون
Mordantly funny, searingly honest, In Pharoah's Army is a war memoir in the tradition of George Orwell and Michael Herr.
خنده دار، بسیار صادقانه، ارتش فرعون یک خاطره جنگی است که در سنت جورج اورول و مایکل هرر به نگارش درآمده است.
Amazon Amazon

Painful...powerful...brilliant. The book is remarkable in its language, which is as supple and distilled as any contemporary American writer's; in its economy; in its structure; and, most of all, in its candor, humor, and generosity of spirit...By every measure of feeling and technique, it's a magnificent and sobering achievement.
دردناک ... قدرتمند ... درخشان. این کتاب از نظر زبان قابل توجه است، که مانند هر نویسنده معاصر آمریکایی انعطاف پذیر و چکیده است. در صرفه جویی اش؛ در ساختارش؛ و بیشتر از همه، در صراحت، طنز و سخاوت روح ... با هر اندازه گیری از احساس و تکنیک، این یک دستاورد باشکوه و هوشیارکننده است.
Chicago Tribune Chicago Tribune

قسمت هایی از کتاب در ارتش فرعون (لذت متن)
چندتا از اهالی ده جاده را بسته بودند. بوق را به صدا درآوردم، اما آن ها خود را به نشنیدن زدند. با کلاه های لبه دارشان دور هم جمع شده و زن و مردی را تماشا می کردند که دادوفریاد راه انداخته بودند. نزدیک تر که شدم دیدم دوتا دوچرخه شاخ به شاخ شده اند. تکه خرده های سبدی حصیری و سبزی و کاهو کف جاده پخش شده بود. ظاهرا باهم تصادف کرده بودند. گروهبان بنت ( ۱) دستش را جلو آورد و دوباره بوق را به صدا درآورد. صدای ناله ی ضعیفی که برخاست، برای کامیونی زرهی با آن پوشش استتاری مسخره می نمود. دهاتی ها سرهای شان را برگرداندند اما باز هم از سر راه کنار نرفتند. ماشین را کم کم جلو بردم، گروهبان بنت آهسته سرید توی صندلی اش تا کسی او را نبیند، به نظر او احتیاط لازم بود، چون به احتمال زیاد گروهبان بنت گنده ترین آدم آن منطقه و مطمئنا تنها سیاه پوست آن جا بود. همان طور که جلو می رفتم بوق می زدم. بیشتر از حد لازم آن جا ایستاده بودند، برای همین طاقتم تاق شد. کامیون که نزدیک شد از جاده پریدند بیرون. صدای فریادهای شان را می شنیدم، کامیون که از روی دوچرخه ها رد می شد جز صدای دنگ ودنگ و خردوخمیر شدن فلز صدای دیگری به گوشم نمی رسید. به آینه ی عقب که نگاه کردم بیشترشان به کامیون زل زده بودند و چندتایی هم داشتند آهن قراضه های روی جاده را وارسی می کردند. گروهبان بنت دوباره صاف سر جایش نشست، با لحنی عاری از سرزنش گفت: « بد شد، قربان، جدا بد شد. »