کتاب تلفن ثابت

Landline

مشخصات کتاب تلفن ثابت
مترجم :
شابک : 9782000646754
قطع : جیبی
تعداد صفحه : 380
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2014
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 27 شهریور

معرفی کتاب تلفن ثابت اثر رینبو راول

جرجی مک کول می داند که زندگی مشترکش مشکل دارد؛ مدت زیادی هم هست که این رابطه مانند قبل نیست. هنوز عاشق همسرش نیل است، او هم هنوز جرجی را دوست دارد؛ اما این مورد اکنون خیلی مورد توجه آن ها نیست. شاید هیچ وقت آن چنان که باید به این موضوع توجه نکرده بودند. دو روز به سفرشان به اماها جهت ملاقات خانواده ی نیل برای کریسمس مانده است که جرجی به نیل می گوید نمی تواند به این سفر برود. او نویسنده ی سریال های کمدی است و مشکلی پیش بینی نشده در کار برایش رخ داده؛ او مجبور است در لس آنجلس بماند. می داند که نیل از او به شدت ناراحت خواهد شد، در واقع نیل مدت هاست که از او ناراحت است؛ اما توقع ندارد که او به همراه بچه هایشان و بدون جرجی به این سفر برود. وقتی نیل و بچه ها به فرودگاه می روند، جرجی کاملا به این نتیجه می رسد که دیگر این زندگی به آخر خط رسیده است. همان شب، جرجی به صورت خیلی اتفاقی و معجزه آسا، راهی پیدا می کند که بتواند با نیل بیست سال پیش ارتباط برقرار کند. این یعنی یک فرصت مناسب برای درست کردن مشکلات زندگی مشترکش قبل از ازدواج شان... آیا جرجی باید همه چیز را درست کند؟ یا شاید هم باید کاری کند که هیچ وقت باهم ازدواج نکنند؟

کتاب تلفن ثابت

رینبو راول
رینبو راول، زاده ی 24 فوریه ی 1973، نویسنده ی آمریکایی رمان های نوجوان و بزرگسال است. راول بین سال های 1995 تا 2012، ستون نویس و مسئول تبلیغات روزنامه ی اوماها ورلد-هرالد بود. او پس از ترک این شغل، به استخدام شرکتی تبلیغاتی درآمد و همزمان، نوشتن اولین رمانش را آغاز کرد. او در همین حین، صاحب فرزند شد و به مدت دو سال کار بر روی این رمان را متوقف کرد.این نویسنده تا امروز توانسته آثار قابل ملاحظه ای را به مخاطبانش معرفی کند. «اتچمنت»، «النور و پارک»، «طرفداری»، «تلفن ثابت» و «چیزی که عشق واقعی به...
قسمت هایی از کتاب تلفن ثابت (لذت متن)
وقتی نیل می خندید، چال گونه هایش شبیه پرانتز می شد. (پرانتزهایی روی ته ریشش.) جرجی همیشه دلش می خواست او را از پشت پیشخوان جلو بکشد و دماغش را در چال گونه هایش فروکند. (این پاسخ همیشگی اش در مقابل لبخند نیل بود؛ اما گویا نیل این را نمی دانست.) نیل درحالی که یک لیوان نوشیدنی برای او می ریخت، گفت: «فکر کنم شلوار جین ات رو هم شستم...» جرجی نفس عمیقی کشید. باید جوری این مسئله را حل می کرد. گفت: «امروز خبر خوبی بهم رسید.» نیل روی پیشخوان خم شد، یکی از ابروهایش را بالا برد و گفت: «جدی؟» - آره. خب... ماهر جعفری می خواد سریال ما رو بخره. - ماهر جعفری کی هست؟ - همونی که یه شبکه تلویزیونی داره و داشتیم باهاش مذاکره می کردیم. همونی که اجازه ی پخش سریال لابی و اون برنامه ی زنده در مورد مزارع تنباکو رو داده بود. نیل سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و گفت: «که این طور. پس مدیر شبکه ست. فکر می کردم اون اصلا به برنامه ی شما توجهی نمی کنه.» جرجی گفت: «ما هم فکر می کردیم بهمون توجهی نمی کنه. آخه ظاهرش این طوری نشون می داد.» «خب اینکه خبر خیلی خوبیه. خب...» سرش را کمی چرخاند، چپ چپ او را نگاه کرد و ادامه داد: «...پس چرا خوشحال نیستی؟» جرجی گفت: «ترسیدم.» خدایا. جرجی رسما عرق کرده بود. گفت: «اون ازمون فیلم نامه و قسمت اول سریال رو می خواد. یه جلسه ی خیلی مهم داریم که بازیگرها رو انتخاب کنیم...» نیل همان طور که منتظر بود تا جواب سوالش را بگیرد، گفت: «اینکه عالیه.» نیل می دانست که جرجی چیزی را مخفی می کند. جرجی چشم هایش را بست و گفت: «...بیست وهفتم جلسه داریم.» آشپزخانه ساکت بود. جرجی چشم هایش را باز کرد. نیل _ کسی که او را می شناخت و عاشقش بود _ جلوی رویش ایستاده بود. واقعا همین طور بود، واقعا عاشقش بود. دست به سینه، چشم هایش را تنگ کرده بود و با آن چال گونه هایش روبه روی او ایستاده بود.