داستانی خنده دار و فوق العاده خواندنی که به کاوش در موضوع غایی می پردازد: خودمان.
هوشمندانه و بسیار بسیار دوست داشتنی.
رمانی خنده دار، گیرا و مبتکرانه.
مقداری کتاب توی ویترین یکی از این مغازه ها دیدم که به یادم آورد انسان ها مجبورند کتاب ها را بخوانند. آن ها واقعا مجبورند بنشینند و پشت سر هم به صفحات نگاه کنند. این کار وقت می برد. وقت خیلی زیاد. یک انسان نمی تواند همه ی کتاب های موجود را به راحتی فرو بدهد. نمی تواند کتاب های قطور را همزمان مرور کند یا دانش تقریبا بی پایان را در چند لحظه قورت بدهد. آن ها نمی توانند مثل ما فقط یک کپسول کلمه را در دهانشان بیندازند.
عجیب نیست که آن ها موجوداتی ابتدایی اند. وقتی آنقدر کتاب بخوانند که عملا به مرحله ای از دانش برسند که بتوانند کاری با آن بکنند، مرده اند.
انسان ها این طوری پیر می شوند. این چیزی است که در نهایت چهره شان را چروکیده و پشتشان را خمیده می کند و جاه طلبیشان را تحلیل می برد. سنگینی انکار. اضطراب ناشی از آن.
چه اتفاقی می افتد وقتی دو ژانر علمی تخیلی و فانتزی، و انتظارات متفاوتی که از آن ها داریم، در تار و پود یکدیگر تنیده شوند؟
زمانی در تاریخ بشر، تمامی آثار ادبی به نوعی فانتزی به حساب می آمدند. اما چه زمانی روایت داستان های فانتزی از ترس از ناشناخته ها فاصله گرفت و به عاملی تأثیرگذار برای بهبود زندگی انسان تبدیل شد؟
من واقعا کتاب رو دوست داشتم،ترجمه خوبی داره و روانه و یک روزه هم تمومش کردم و بنظرم جالب بود همیشه هم نباید ی تصویر خیلی خشن و خشک از یک موجود بیگانه نشون داده بشه بیشتر میتونم در این مورد صحبت کنم اما میترسم خطر اسپویل باشه، دوستانی که نظرشون اینه که نه دیگه این کتاب تخیلی محسوب نمیشه و فقط، رولنشناختیه خب تخیل این نویسنده اینجوری بوده بابت یک موجود فضایی کتاب رو هم در کتگوری روانشناخی و فانتزی قرار میدم و این بنظر شخص من جالبش کرده بود ارزش خوندن داره
این سومین نظر منه، اسپویل داره و پیشنهاد میدم دوتا نظرات دیگم رو اول بخونید. فکر کنید آخر مجموعه هری پاتر مشخص بشه هری پاتر اسکیزوفرنی داشته و تمام اتفاقات همه در ذهنش اتفاق افتاده. خب این پایان نه تنها غیر منتظره، بلکه بی اندازه نامناسبه. اینکه شما بنای یه کتاب رو فانتزی بذاری و بعد آخر کتاب بگی نه دروغ گفتم، روانشناختی بود کاملا ضدحاله و برعکسش هم دقیقا همین حس رو داره. توی این سبک داستانی نویسنده یه چیزی رو به عنوان بنیان کار میذاره و یه چیز ثانویه رو به عنوان احتمال قرار میده و بعد در حین داستان ایهام رو حفظ میکنه و گاها به یه سری چیزا اشاره میکنه و انتها نشون میده که واقعیت کدوم بوده. اما این دو چیز نیازه مثل هم باشه و در کنار هم بگنجه. چند وقت پیش یه فیلمی دیده بودم که یه شخصیت اسکیزوفرنی بود که کاملا مشخص بود بیماری داره اما میگفت مثلا فلانی یه بچه رو دزدیده و بقیه باور نمیکردن و شما حق میدادید تاثیر اسکیزوفرنی باشه اما یهو آخر فیلم مشخص میشد راست میگفته و واقعا اون آدم یه بچه که هیچ چندتا رو دزدیده بوده. خب این جذابه. این دوتا موضوع در کنار هم میتونه وجود داشته باشه. اما اگر موضوعات از دو جنبه باشه کنار هم جذاب نمیشه. چون بستر آمادگی ذهنی نیازه. شما نیازه مطمئن باشید کتابی که میخونید فانتزیه یا روانشناختی. بذارید یه نمونه دقیقا مشابه که موفق بوده بگم. فیلم خیابان ۱۰ کلورفیلد. یه دختری توی پناهگاه زیرزمینی بیدار میشه و میبینه یه مرده میگه آدم فضاییها حمله کردن و اون تونستنه نجاتش بده و الان بیرون هوا سمیه و امن نیست. و تمام فیلم در راز اینه که مرده دیوونه ست یا آدم فضاییها حمله کردن و آخر سر مشخص میشه مرده دیوونه هست، اما آدم فضاییها هم حمله کردن. خیلی بعد از دیدن فیلم حس الان منو داشتن اما واقعیت این بود که کلورفیلد فرنچایز آدم فضاییه و قبلا یه فیلمم ازش اومده بود بیرون بنابراین من کاملا توقع داشتم فضاییها واقعی باشن، بخاطر اینکه زمینهش وجود داشته. و باور پذیر بوده. اما متاسفانه در کتاب انسانها تا ۸۵ درصد کتاب این موضوع نیست و این از جذابیت کار کم میکنه.
جدای از نظر اولم، یه ایرادی این کتاب داره که من لازمه قبل از پرداختن بهش هشدار اسپول بدم. به طور کلی ما ژانرهای فانتزی و علمی تخیلی داریم و ژانرهای واقع گرایانه و روانشناختی. استفاده از المانهای فانتزی در ژانر خودشون باید در زمینه منطق باشه. به عنوان مثلا کسی در نغمه آتش و یخ از حضور اژدها تعجب نمیکند و آزاردهنده هم نیست، و اصلا بنیان کاره. اما این کتاب ایهام داره. شما میدونید نویسنده کارهای روانشناختی میکنه. شما میدونید اندرو مارتین به عنوان یک ریاضی دادن که بی نهایت کار میکرده کاملا منطقیه فروپاشی روانی داشته باشه، بنابراین وقتی کتاب رو میخونید هروقت میگه من از فضا اومدم و ماموریت من نابودی اثر کشف ریاضیه، بخشی از شما این رو نتیجه اون فروپاشی میدونه، بنابراین هرچی جلومیرید، سعی میکنید دلیل پیدا کنید برای توضیح منطقی. مثلا شخص اولی که میمیره مشکل قلبی داشته و مارتین داشته حرفای ترسناکی رو به صورت جدی میگفته بنابراین کاملا طبیعیه که واقعا سکته قلبی کرده باشه، یا بخش خودکشی همه میتونسته تخیلاتش باشه و اون با سیپیآر سعی کرده جونشو برگردونه و در عین حال همه و همه تلقین این باشه که نه من آدم فضایی هستم و همه اینا دلیلش اونه. نویسنده عامدانه به این موضوع اشاره میکنه و میگه اگر چند هفته پیش رو فراموش کنم، انگار نه انگار از فضا برای ماموریت اومده بودم و همون اندرو مارتین بودم که دچار فروپاشی روانی شده بود. اما در عین حال وقتی نسخه دومش میاد و اونا درگیر میشن و پسرشم توی اون درگیری میاد، تمام تصورات روانشناختی و فروپاشی روانی همه ازبین میرن و تازه بعد از ۸۵٪ کتاب شما متوجه میشید نه واقعا آدم فضایی بوده و این خوب نیست. دنیای فانتزی نیاز داره بنیانش از اول ریخته بشه نه آخر چون تصورات رو به شکل بدی به هم میریزه.
من از خوندن این کتاب واقعا لذت بردم. نثر مشخص مت هیگ رو داشت و به شکل قشنگی موارد رو میاورد. البته نوع صحبت مت هیگ درباره مسائل بنیادی انسانی خیلی اوقات حالت کلیشه میگیره و مثل این میمونه که به یه فرد افسرده بگی «افسرده نباش»، طبیعتا حالت بی معنی داره. اما در کنار این یه موارد اعصاب خرد کن، گاهی اوقات با یه سری از حرفا عمیقا آدم رو تحت تاثیر قرار میده و لذت بخش میشه. یه معصومیت خاصی توی نوع نگاه اندرو وجود داره که اگر بتونید مثل من اونو حسن معجونی تصور کنید، لذت این کتاب چند برابر میشه. ترجمه کتاب ایده آل نیست. زحمت خانم گرگانی قطعا قابل تحسینه اما متاسفانه ایشون گاهی اوقات بیش از اندازه رسمی ترجمه میکردند. بعلاوه خیلی اوقات با اصطلاحات انگلیسی آشنا نبودن و معادل فارسی مناسب استفاده نمیکردند و عملا ترجمه کلمه به کلمه بود. ایشون به ندرت پانویس میدادن، و کلا املای اسامی به انگلیسی رو بی خیال شده بودند. اما به هرحال از تلاششون تقدیر میکنم و تجربه خوبی بود.
کتابخانه نیمه شب عالیع تمام کمال عالی عالی عالی
اصلا نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. به نظرم زیادی کلیشه ای بود. نویسنده با منطق انسانی خودش یه موجود فضایی ساخته که داره کشف میکنه انسان بودن چقدر خوبه. کلا این ذهنیت که فضاییها موجودات بی احساس و پیشرفته ای هستن و فقط این بشر عقب مونده است که توانایی درک عشق و محبت رو داره، خیلی نگاه سادهلوحانه ای به جهانه. در کل این کتاب پر از شعار بود. انقدر زیاد که حس کلاس اخلاق به آدم دست میده و خسته کننده میشه.
دقیقاً مثل کتابخانه نیمهشب 😆👁️✌️
موافقم. شاید بهتر بود اصلا این کتاب نوشته نمیشد.
بنظرم سلیقه ایه، برداشتی که شما داشتید رو من اصلا نداشتم و کامل تونستم مفهمومی که میخواد بگه رو درک کنم. قلم مت هیچ چیزی فراتر از کلیشس ولی اگر نیازی به شنیدن حرفاش نداشته باشید و توی زندگی گیر نکرده باشید بدردتون نمیخوره. درکل نثری هست که شما باید علاقه مند به خوندش باشید نه صرفا یه نثر عادی
بینظیر بود عاشقش شدم ممنونم از خانم گرکانی بابت ترجمه عالی و سلیس ـشون ❤
کتاب خوبیه و ارزش خوندن داره
سایت بسیار پیچیده است واصلا شبیه به هیچ سایت فروشگاهی دیگه نیست.
ولی خیلی باحاله :)
به نظر من که پیچیده نیست و کاملا یه سایت مناسب فروش کتاب هست. من دوسش دارم😊
کجاش پیچیده س ! 😅 یه ذره کار کنید باهاش راه میفتید