گوته، الگویی برای تجربه یک زندگی کامل

یوهان ولفگانگ فون گوته را یکی از بزرگترین قهرمانان فرهنگی اروپا و هم تراز با چهره های برجسته ای چون «ویلیام شکسپیر»، «دانته» و «هومر» در نظر می گیرند.

یوهان ولفگانگ فون گوته را یکی از بزرگترین قهرمانان فرهنگی اروپا و هم تراز با چهره های برجسته ای چون «ویلیام شکسپیر»، «دانته» و «هومر» در نظر می گیرند.

گوته در بسیاری از زمینه ها دستی توانا بر آتش داشت: او شعرهای زیادی نوشت، در رمان نویسی بسیار موفق بود و در عرصه های فیزیولوژی، جغرافی، گیاه شناسی و فیزیک نور و بینایی، فعالیت های علمی می کرد. این ادیب بزرگ علاوه بر این ها، دیپلمات، رئیس دانشگاه، گردشگری ماجراجو، مدیر یک گروه تئاتر و رئیس شرکتی فعال در زمینه ی استخراج معدن نیز بود. جای تعجب نیست که «اندی وارهول»، هنرمند، نویسنده، عکاس و فیلمساز پیشرو آمریکایی و از بنیان گذاران هنر پاپ دهه ی 1950 در ایالات متحده، او را یکی از قهرمانان خود می دانست.

گوته در طول زندگی اش، منتقدان را با آثار ادبی خود شگفت زده می کرد. اما این نوع شخصیت و سبک زندگی او بود که بیش از همه ی کتاب هایش، مردمان هم عصر او را تحت تأثیر قرار می داد. انگار زندگی گوته، مهم تر از کتاب هایش بودند و همین نکته می تواند توضیح دهد چرا برخی از آثار ادبی او برخلاف نویسندگانی چون «جین آستین» و یا «مارسل پروست»، نسبتاً ناشناخته باقی مانده اند. گوته در شهر فرانکفورت و در سال 1749 میلادی به دنیا آمد. او خانواده ی نسبتاً ثروتمندی داشت که پول خوبی از اداره ی یک مسافرخانه درمی آوردند.

تصویری از خانواده ی گوته؛ در این نقاشی می توان یوهان چهارده ساله را در کنار خواهر کوچکترش، کورنلیا مشاهده کرد.

پدر و مادر یوهان، اهمیت زیادی برای تحصیلات پسرشان قائل بودند: او بیشتر در خانه به تحصیل علم می پرداخت؛ برای دوستانش شعر می نوشت؛ به کلاس های هنری می رفت و زبان ایتالیایی می خواند. گوته مشتری ثابت تئاترهای محلی بود و با بازیگران این نمایش ها دوست می شد. او به دانشگاه لایپزیگ رفت و پس از آن، در دانشگاه استراسبورگ به تحصیل در رشته ی حقوق پرداخت.

یوهان اما در بسیاری از اوقات، در کلاس درس حاضر نمی شد و در عوض، به جایی مرتفع می رفت و محو تماشای منظره ی شهر می شد. او از ارتفاع می ترسید اما خود را مجبور به این کار می کرد چرا که عاشق رد شدن از موانع و محدودیت ها (و البته منظره ی پیش روی چشمانش) بود. می توان از زندگی این نویسنده ی جریان ساز آلمانی، درس های مهمی گرفت:

عاشقی از رمانتیسیسم تا کلاسیسیسم 

اولین شغل رسمی گوته پس از فارغ التحصیلی از دانشکده ی حقوق، دستیاری در دادگاهی ملی بود که در بسیاری از مناطق آلمان به بررسی پرونده های مختلف می پرداخت. او در همین زمان، عاشق نامزد یکی از همکارانش شد و از این تجربه استفاده کرد تا رمانی خلق کند. گوته این رمان را «رنج های ورتر جوان» نامید؛ رمانی که شخصیت اصلی اش، «ورتر»، خودنگاره ای از نویسنده است. این داستان جذاب و ماندگار، ماجرای چگونگی اسیر شدن «ورتر» (یا همان گوته) در دام عشق زنی جوان به نام شارلوت را روایت می کند. گوته در این اثر، تمامی مراحل عاشقی و شیفتگی یک انسان را با جزئیاتی دقیق و موشکافانه توصیف می کند: از رقص ها و خندیدن های گاه و بیگاه گرفته تا نوشتن نامه های عاشقانه به هم. این رمان، عاشق بودن را به عنوان مهمترین تجربه در زندگی هر فرد معرفی می کند تا جایی که «ورتر» در بخشی از کتاب می گوید: 

زندگی بدون عشق چیست؟ فانوسی بدون روشنایی.

این رمان فوق العاده دلربا پس از انتشار، برای بیست و پنج سال در میان پرفروش ترین کتاب ها در سراسر اروپا قرار گرفت و ناپلئون، با احساسی از غرور و خودستایی می گفت که آن را هفت بار خوانده است. پایان بندی داستان این اثر، نشانگر فاصله گرفتن گوته از نگرش «رمانتیک» به زندگی است. عشقِ «رمانتیک»، فوق العاده جذاب است اما باعث به وجود آمدن مشکلاتی بزرگ نیز می شود. مشکل اصلی این نگرش در نظر گوته، این است: عشقِ «رمانتیک» امید دارد که لحظه های زیبا را در زمان، «منجمد» کند. اما این گفته چه مفهومی دارد؟ در شبی تابستانی و پس از شام، ورتر به همراه معشوقه ی خود در حال قدم زدن در جنگل است. او می خواهد اوضاع همیشه به همین منوال بماند، بنابراین احساس می کند که آن ها باید با هم ازدواج کنند، خانه ای داشته باشند و بچه دار شوند. اما در واقعیت، ازدواج اصلاً شبیه یک شب عاشقانه و دل انگیز تابستانی نخواهد بود و خستگی، خرج و مخارج بالا، جر و بحث و احساسی از محدود شدن در کنار نقاط مثبت آن، وجود خواهد داشت. اگر بخواهیم عشق واقعی را با انتظارات دور از واقعیت «رمانتیسیسم» مقایسه کنیم، این احساس منحصر به فرد و آتشین، ناامیدی بزرگی را برایمان رقم خواهد زد.

آیا به راستی ضرورت حکم می کند که مایه ی شادمانی آدمی، همزمان سرچشمه ی بدبختی او هم باشد؟ آن دریافت پرشور قلب من از طبیعت، حسی که جانم را سرشار از شادمانی و جهان پیرامون را در چشمم بهشت می کرد، حال برایم بدل به عذابی تحمل ناپذیر، به شبحی شکنجه گر می شود که همه جا دنبالم می کند. از کتاب «رنج های ورتر جوان»


به همین دلیل است که گوته به تدریج از «رمانتیسیسم» فاصله گرفت و به نگرشی نسبت به عشق روی آورد که نامش را «کلاسیسیسم» گذاشت؛ نگرشی که تفاوت های بنیادینی با «رمانتیسیسم» دارد: وجود بدبینی، پذیرش مشکلاتی که در طول زمان برای همه ی زوج ها پیش می آید و نیاز به رها کردن برخی از امیدواری های ابتدای رابطه به منظور رسیدن به آرامش و ثبات. گوته، از نگرش «رمانتیک» انتقاد می کرد اما نه به این خاطر که فردی بی احساس بود بلکه به درکی عمیق و بی واسطه از جذابیت های این نگرش، و البته خطرات آن رسیده بود.

دوران حرفه ای گوته، نشانگر سفری از «رمانتیسیسم» اولیه ی «ورتر» به سوی نگرشی بالغانه به زندگی است. اولین مخاطبین او که با ارزش های «رمانتیسیسم» بزرگ شده بودند، نمی توانستند به راحتی این سفر را درک کنند. آیا گوته داشت به عشق «رمانتیک» پشت می کرد؟ چه بلایی سر عشق و احساس او آمد؟ اما گوته که در آن زمان به میانسالی رسیده بود، به این حرف ها توجهی نمی کرد. او به اندازه ی کافی، «ورتر» را زندگی کرده بود و هیچ ابایی از بیان دیدگاه خود نداشت: «رمانتیسیسم، بیماری است و کلاسیسیسم، تندرستی.»

سفر به مثابه درمان

گوته در سپتامبر سال 1786 و در زمانی که تولد چهل سالگی خود را نزدیک می دید، دچار نگرانی و ترسی شد که قبلاً تجربه نکرده بود: او احساس می کرد که در حال تلف کردن عمر خود است. گوته از زمستان های سرد، جلسات بی پایان فرهنگی و سیاسی، و حجم بالای کارش که نویسندگی را برای او سخت تر و سخت تر می کرد، خسته شده بود. او تصمیم گرفت که به ایتالیا سفر کند؛ ابتدا به ویچنزا و ونیز رفت و در زیبایی و شکوه سازه های ساخته ی معمار بزرگ ایتالیایی، آندرئا پالادیو غرق شد. گوته سپس به سوی رم به راه افتاد و این شهر را به عنوان محل اصلی اقامت خود برگزید. او نزدیک به دو سال را در ایتالیا گذراند. گوته نگرشی بسیار «کلاسیک» به هدف و مفهوم سفر داشت و آن را ابزاری در خدمت سفری ولاتر به سوی کمال و بلوغ در نظر می گرفت. او احساس می کرد بخشی از وجودش را تنها در ایتالیا می تواند کشف کند و بشناسد.

گوته اما مانند بسیاری از بازدیدکنندگان از رم، وقتی به این شهر رسید با احساسی از ناامیدی و برآورده نشدن انتظاراتش مواجه شد. این نویسنده و شاعر برجسته در مجموعه شعری که درباره ی این تجربه نوشته، توضیح می دهد که این شهر بزرگ و بااهمیت با خرابه هایی بی جان پر شده که مشهور بودند اما هیچ معنایی برای او نداشتند. او در بخشی از همین اشعار می گوید: «با من سخن بگویید، ای سنگ ها!» همانطور که گفته شد، این احساس در بسیاری از بازدیدکنندگانِ بعد از او هم شکل گرفت. گوته فهمید بیش از هر چیز دیگری، به همنشینی مناسب نیاز دارد؛ کسی که مانند خودش، عاشق رم باشد و معنای واقعی این شهر را به او نشان دهد. گوته در یکی از اشعارش از زنی به نام فاستینا سخن می گوید. این دو، بعد از ظهرها را در کنار هم در خانه می ماندند و فاستینا از زندگی خود و ساختمان هایی که در مسیرش به سمت خانه می دید، برای یوهان می گفت. گوته در کنار فاستینا درمی یابد که در حال ورود به دنیای فرهنگ «کلاسیک» است: رابطه ای ساده و راحت که نیاز به معاشقه و زیبایی را در او برطرف می کند. او همچنین متوجه می شود که شاعران «کلاسیک»، انسان هایی درست مانند خودش بودند.

هدف از سفر کردن در نظر گوته، استراحت و یا فقط فاصله گرفتن از روتین ها و هیاهوهای زندگی روزمره نیست. او هدف بزرگتری در ذهن دارد و مقصود سفر را رفتن به جایی می داند که در آن می توان تکه های گمشده ی وجودمان را برای تکمیل جورچینِ بلوغ پیدا کرد. گوته در ایتالیا ماندگار نشد و پس از گذشت حدود دو سال، به نظر خودش آنقدر رشد کرده بود که وایمار بازگردد و کارهای سیاسی و هنری اش را پی بگیرد.

تجربه ی تمام و کمال زندگی

یکی از شگفت انگیزترین چیزها در مورد گوته، گوناگونی کارهای انجام شده توسط او و وسعت علایق و هدف هایش است. او این مفهوم را بیش از هر اثر دیگری، در شناخته شده ترین اثرش یعنی کتاب «فاوست» مورد بررسی قرار می دهد. می توان گفت که گوته در تمام عمر خود بر روی این داستان کار کرد و اولین طرح های خلق آن به دوران نوجوانی اش باز می گشت. «فاوست»، نمایشنامه ای دو بخشی است و اجرای کامل آن حدود سیزده ساعت زمان می برد. خود گوته هیچوقت اجرای کامل این نمایش را ندید و از آن زمان هم، افراد معدودی این تجربه را داشته اند.

فاوست، مردی دانشمند و فرهیخته است. او دانش زیادی دارد اما موفقیت های چندانی کسب نکرده است: فاوست در عشق ناکام بوده، پول زیادی درنیاورده و هیچ قدرتی هم ندارد. دانسته هایش بی ثمر به نظر می رسند، احساس بیهودگی می کند و حتی آرزوی مرگ در ذهنش جولان می دهد. اما یک روز، شیطانی به نام «مفیستوفلس» در برابر فاوست ظاهر می شود و به او پیشنهاد نیرویی عظیم، ظاهری جذاب و توانایی انجام همه ی کارها را می دهد. سوال اصلی اینجاست: فاوست می خواهد با این نیرو و توانایی فراانسانی چه کارهایی را به انجام برساند؟ او با کمک شیطان، توانایی این را دارد که به کهن ترین و نایاب ترین دانش های بشری دسترسی داشته باشد. اما فاوست از خواندن کلمات خسته می شود و دوست دارد آستین هایش را بالا بزند و کاری واقعی انجام دهد. این شخصیت از قدرت های جدید خود برای تجربه ی لذتی تمام و کمال استفاده می کند. او پس از تجربه ی افراطی همه ی لذت ها درمی یابد آن چیزی که واقعاً به دنبالش می گشته، زیبایی و عشق است. فاوست در بخش دوم این نمایشنامه، به دنبال هدفی بزرگ می رود و درنهایت، بستر را برای شکل گیری کشوری جدید فراهم می کند.


زندگی این شخصیت، بی شباهت به زندگی خود گوته نیست. فاوست در واقع در حال طرح نقشه ای برای داشتن یک زندگی سرشار است. او به ایده های جدید عشق می ورزد؛ به ایتالیا می رود اما در آنجا نمی ماند؛ به شغل خود بازمی گردد؛ پا به عرصه ی سیاست می گذارد و کسب قدرت را می آموزد اما همین که این وجه از وجودش را نیز کامل زندگی می کند، از آن می گذرد و به ادامه ی مسیر می پردازد. نگرش «فاوستی» در حقیقت بیان می کند که اگر می خواهیم به شکوفایی کامل برسیم، باید گاهی اوقات دست به کارهای مخاطره آمیز بزنیم اما همیشه هدفی بزرگتر را نیز در ذهن داشته باشیم. 

یوهان ولفگانگ فون گوته در خانه اش در وایمار و در سال 1832 چشم از جهان فرو بست. او به هنگام مرگ، هشتاد و سه سال داشت. چیزهای زیادی می توان از زندگی و طرز فکر این ادیب بزرگ آلمانی آموخت. با افراد زیادی برخورد نمی کنیم که آرزو کنند ای کاش کمی بیشتر شبیه گوته بودند؛ اما اگر چنین آرزویی، بیشتر در ذهن آدم ها شکل می گرفت، اکنون دنیا جای بسیار سرزنده تر و انسانی تری برای زندگی کردن بود.

کتاب «خویشاوندی های اختیاری» یکی دیگر از آثار ارزشمند نویسنده و شاعر بزرگ آلمانی، یوهان ولفگانگ فون گوته است.