فلسفه در دنیای باستان حوزهای آکادمیک نبود، بلکه بیشتر امری عملی و مجموعهای از راهنمایی ها در مورد چگونه زیستن در نظر گرفته می شد—چیزی شبیه به جایگاه و نقش دین در دنیای امروز. چندین قرن پیش از «مارکوس اورلیوس»، مکتبی فلسفی به نام «رواقیگری» پدید آمد که بنیانگذار آن، آموزگاری آتنی به نام «زنون» (حدود 332 تا 262 پیش از میلاد) بود، و بعدها توسط «کریسیپوس» (280 تا حدود 206 پیش از میلاد) گسترش داده شد.

«رواقیون» بر این باور بودند که جهان بر پایه منطق سامان یافته است و بنابراین می توان آن را درک کرد. جهان به وسیله «لوگوس» هدایت می شود—واژهای که ترجمه دقیق آن بسیار دشوار است. در مورد انسان ها، «لوگوس» به قوه تعقل اشاره دارد و در مقیاس جهانی، به قاعدهای منطقمحور اشاره می کند که کیهان را سازمان می دهد و تا حد زیادی معادل با «طبیعت» یا «خدا» است. به عبارت دیگر، «لوگوس» صرفا نیرویی غیرشخصی نیست، بلکه جوهری فراگیر است که در همه چیز وجود دارد و آن ها را به حرکت درمی آورد.
«لوگوس» همه رویدادهای جهان را تعیین می کند و طرحی که برای عالم در نظر گرفته، هماهنگ و نیکو است. تا زمان «مارکوس اورلیوس»، «رواقیگری» یک مکتب فکری کاملا عملگرایانه به شمار می رفت که بردهای تبدیل شده به یک فیلسوف به نام «اپیکتتوس» آن را میان مردم رواج داده بود. در دیدگاه «مارکوس اورلیوس»، «رواقیگری» از گمانهزنی های انتزاعی درباره ماهیت جهان فاصله گرفته و بر اخلاق در زندگی روزمره تمرکز یافته بود—چگونه در جهانی به ظاهر غیرقابل پیشبینی که انسان ها در آن پیوسته با بدبیاری روبهرو می شوند، زندگی خوبی داشته باشیم و مهمتر از همه، چگونه خود را برای مرگ آماده کنیم؟ پاسخ های «مارکوس اورلیوس» به این پرسش ها را می توان اینگونه خلاصه کرد: تلاش برای دستیابی به نگاهی عینی به جهان، عمل کردن بر اساس جایگاه خود به عنوان بخشی از جهان هماهنگ، و کنترل واکنش های خود در برابر رویدادهای خارج از اختیار.
در کتاب «تأملات» اثر «مارکوس اورلیوس»، ارجاعاتی به دیالوگ های «افلاطون»، از جمله کتاب «جمهور» (که «مارکوس اورلیوس» به شکل مستقیم از آن نام می برد) و کتاب «ضیافت» (که به صورت ضمنی مورد اشاره قرار می گیرد)، به چشم می خورد. «مارکوس اورلیوس» همچنین تحت تأثیر اثری رواقی با عنوان «راهنمای اپیکتتوس» قرار داشت که «آریان» در اوایل قرن دوم میلادی آن را گردآوری کرده بود. تحصیلات خود «مارکوس اورلیوس»، هم به زبان لاتین و هم یونانی، تقریبا بدون تردید شامل حماسه «انهاید» اثر «ویرژیل» و نیز دو حماسه «هومر»، یعنی «ایلیاد» و «اودیسه»، بوده است. درنهایت می توان کتاب «تأملات» را با کتاب «اندیشه ها» اثر فیلسوف فرانسوی قرن هفدهم، «بلز پاسکال»، مقایسه کرد—با این تفاوت که برخلاف «مارکوس اورلیوس»، به نظر می رسد «پاسکال» یادداشت های خود درباره فلسفه، دین و زندگی را از همان ابتدا برای انتشار به صورت عمومی خلق کرده بود.
فلسفه
مجموعه جملات کوتاهی که با عنوان «تأملات» شناخته می شود، برگرفته از یادداشت های شخصی «مارکوس اورلیوس» در سال های فرمانروایی او بر «امپراتوری روم» (161 تا 180 میلادی) است. کتاب «تأملات» یک رساله فلسفی نظاممند نیست، بلکه مجموعهای از تمرین های ذهنی کوتاه است که به منظور کمک به «مارکوس اورلیوس» در درست اندیشیدن و درست عمل کردن طراحی شده است— به عبارت دیگر، برای این که بتواند مطابق با فلسفه «رواقی»، زندگی خوبی داشته باشد. «رواقیگری» بیان می کند که انسان باید همواره بکوشد رفتاری عاقلانه و زیستی هماهنگ با طبیعت داشته باشد. از آنجا که کردار انسان از اندیشه های او سرچشمه می گیرد، «رواقیون» معتقد بودند که پرورش ذهن به انسان یاری می رساند تا رفتار خود را نیز سامان دهد.
از میان این گفته های پراکنده می توان به نگرش «مارکوس اورلیوس» نسبت به معنای زندگی پی برد. او استدلال می کند که هدف زندگی چیزی جز خوب زیستن، بر اساس طبیعت الهی یا عقلمحور انسان، نیست. برای رسیدن به این هدف، انسان باید ذهن خود را به گونهای تربیت کند که در برابر همه شرایط بیرونی، به شیوهای عقلانی و در بهترین حالت، با اخلاقمداری، واکنش نشان دهد.
با توجه به این که زندگی انسان کوتاه، همواره در حال تغییر و غیرقابل پیشبینی است، انسان ها برای یافتن راهنمای زندگی باید به چه چیزی روی آورند؟ پاسخ «مارکوس اورلیوس» فلسفه است: «که یعنی اطمینان حاصل کردن از این که نیروی درون، محفوظ و از هر تعرضی در امان بماند؛ [...] به انجام دادن یا ندادن کاری توسط دیگران وابسته نباشد. [...] و از همه مهمتر، مرگ را با روحیهای آرام و شادمان بپذیرد.»
به عبارت دیگر، ذهن انسان نباید تحت کنترل شرایط بیرونی باشد و باید بیاموزد که هم مدت زمان زندگی خود و هم تمام تجربه های درون آن، چه نیک و چه بد، را با آرامش بپذیرد. به باور «مارکوس اورلیوس»، انسان با پرورش ذهن خود می تواند زندگی خوبی داشته باشد. دیدگاه «رواقیِ» او بر این اصل استوار است که اندیشه به کردار تبدیل می شود: «چیزهایی که به آن می اندیشی، چگونگی ذهنت را تعیین می کند. روح تو رنگ افکارت را به خود می گیرد.»
اگرچه تأملات «مارکوس اورلیوس» کوتاه هستند، تعداد فراوان آن ها و تکرار مداوم بسیاری از مضامین نشان می دهد هرچند هدف زندگی روشن و ساده به نظر می رسد، تحقق آن آسان نیست. از دیدگاه او، تربیت ذهن مبارزهای همیشگی است که تنها با تمرین مداوم و پشتکار به دست می آید.
مرگ
با توجه به شمار فراوان گفته های «مارکوس اورلیوس» درباره مرگ، روشن است که او تلاش ویژهای می کرد تا ذهن خود را برای رویارویی با این ریوداد گریزناپذیر آماده سازد. این موضوع غافلگیرکننده نیست—فناپذیری برای هر کسی که در «امپراتوری روم» باستان زندگی می کرد، دغدغهای همیشگی بود، اما برای «مارکوس اورلیوس» اهمیتی دوچندان داشت. همچنین جای شگفتی نیست که اصول بنیادین «رواقیگری»—زیستن بر پایه تعقل و هماهنگی با طبیعت—نگاه او به مرگ و فناپذیری را شکل داده باشد.
در واقع، همین اصول به او کمک کردند تا مرگ را صرفا یکی دیگر از چالش های زندگی بداند. مانند هر چیز دیگر در زندگی، مرگ نیز جزئی از طبیعت است؛ بنابراین انسان می تواند به شیوهای عقلانی درباره آن بیندیشد. «مارکوس اورلیوس» بر اساس این دیدگاه استدلال می کند که مردن فرآیندی طبیعی است، و چون مرگِ هماهنگ با طبیعت و خدایان چیزی با ارزش غایی را از انسان نمی گیرد، نباید از آن ترسید یا در برابر آن مقاومت کرد.
«مارکوس اورلیوس» می نویسد که مرگ را نیز می توان به شکلی منطقی بررسی کرد: «اگر به مفهوم آن بنگرید و تصورات خیالی خود را با تحلیل منطقی در هم بشکنید، درمی یابید که مرگ چیزی جز فرآیندی طبیعی نیست، که تنها کودکان ممکن است از آن بترسند. (و نهتنها فرآیندی طبیعی، بلکه ضرورتی اجتنابناپذیر است.)»
مرگ نهتنها طبیعی و در نتیجه در قلمرو ادراک انسان است، بلکه اجتنابناپذیر نیز هست؛ بنابراین انسان فقط می تواند چگونگی واکنش خود در برابر فرا رسیدن آن را تحت کنترل داشته باشد. انسان قادر نیست مدت از پیش تعیین شدهی زندگی خود را تغییر دهد، اما می تواند پایان ناگزیر آن را پیشبینی، و خود را برای آن آماده کند. «مارکوس اورلیوس» می نویسد: «پنج سال یا صد سال، چه تفاوتی دارد؟ [...] مدت زندگیات را همان نیرویی تعیین کرده که آفرینشات را رقم زده است و اکنون نیز پایان یافتنات را هدایت می کند. نه آغازش در اختیار تو بود و نه پایانش. پس با نجابت از این جهان برو—با همان نجابتی که به تو نشان داده شد.»
«مارکوس اورلیوس» در کتاب «تأملات» بارها و بارها به موضوع مرگ بازمی گردد. اگرچه می توان این تکرار را نشانهای از اضطراب شخصی او دانست، اما همچنین می توان گفت برای «مارکوس اورلیوس»، مرگ صرفا برجستهترین نمونه از نبردی است که هر انسان به شکل روزمره با آن روبهرو می شود—نبرد برای مهار اندیشه های خود تا بتوان تا سر حد ممکن، در هماهنگی با طبیعت زندگی و عمل کرد.