تابستان آن سال

One Summer

مشخصات کتاب تابستان آن سال
مترجم :
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
زودترین زمان ارسال :31 فروردین
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :2011
سری چاپ :4
تعداد صفحه :416
شابک :9786009154265

معرفی کتاب تابستان آن سال اثر دیوید بالداچی | ایران کتاب

کتاب تابستان آن سال روایت افسری ۳۵ ساله بازمانده از جنگ های آمریکا در خاورمیانه است که دچار بیماری لاعلاجی شده و خود و خانواده اش، نومیدانه در انتظار مرگش هستند اما روایت واقع گرایانه و امیدبخشی از یک بیمار در حال مرگ است، نگاه انسان ها را به نسبت به مرگ دستخوش تغییری اساسی می کند.

کتابی فوق العاده زیبا درباره مردی به نام جک می باشد که بیمار و در انتظار مرگ است اما ناگهان همه چیز تغییر کرده و همسرش به جای او می میرد. در نتیجه خانواده متلاشی و هر کس در گوشه ای از کشور جای می گیرد و جک به آسایشگاهی فرستاده می شود که همه وضعیتی مانند او داشته و در انتظار مرگند. اما جک آرام آرام به شکل معجزه آوری سلامتی خود را به دست می آورد و تلاش می کند بچه هایش را دور هم جمع کرده و زندگی اش را از نو بسازد.

کتاب نثری روان دارد. شخصیت ها بسیار معمولی هستند و در کل ایده داستان نیز بسیار معمولیست. طوری که ممکن است هر روز این شخصیت ها را در واقعیت دیده باشیم ولی دیوید بالداچی از همین زندگی و شخصیت های ساده، کتابی فوق العاده زیبا می سازد.

منبع : کافه بوک

کتاب تابستان آن سال

قسمت هایی از کتاب تابستان آن سال (لذت متن)
لیزی عزیز. تا پنج روز دیگر کریسمس از راه می رسد و من قول می دهم هرطور شده، تا آن موقع زنده بمانم. تا به حال نشده زیر قولی بزنم که به تو دادم و هرگز هم این کار را نمی کنم. خداحافظی کردن سخت و طاقت فرساست؛ اما گاهی وقت ها مجبور می شوی کاری را انجام بدهی که دوست نداری…

پدر و دختر با حالتی معذب و دستپاچه به یکدیگر نگاه کردند؛ انگار دو دوست قدیمی بودند که یکدیگر را گم کرده و بر حسب اتفاق از نو با هم ارتباط بر قرار کرده اند. چیزی در چشم های میکی بود که جک از مدت ها پیش در چشم های دخترش ندیده بود. جک با صدایی گرفته که می لرزید، گفت: « میکی؟» میکی عرض اتاق را دوید و او را در آغوش گرفت. نفس میکی به گردن سرد جک خورد و او را گرم کرد؛ به طوری که انرژی، قدرت و توان زیادی به بند بند وجود او بخشید. جک هم او را محکم به خود فشار داد؛ البته تا جایی که انرژی از تحلیل رفته اش به او اجازه می داد. میکی گفت: من خیلی دوستتان دارم، خیلی زیاد…

تو ممکن است کاری را عالی و بی نقص انجام بدهی، هر کاری که فکر کنی لازم است، بکنی و هر توقعی که بقیه مردم دارند، برآورده کنی؛ با این حال باز هم به نتیجه ای که تصور می کنی سزاوارش هستی، نرسی. زندگی دیوانه کننده و جنون آمیز است و اغلب با عقل جور در نمی آید.