کتاب باغ ملی

National Garden
کد کتاب : 10955
شابک : 9786003671003
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 80
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 2017
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 20 تیر

برنده ی جایزه ی بهترین مجموعه داستان سال 1383 از بنیاد گلشیری

معرفی کتاب باغ ملی اثر کورش اسدی

"باغ ملی" مجموعه ای است در قالب داستان کوتاه به قلم "کورش اسدی" که در سال 1383 برنده ی بهترین مجموعه داستان "جایزه ی هوشنگ گلشیری" نیز شده است. این اثر با در برداشتن هشت داستان کوتاه از "کورش اسدی" یک کتاب برجسته در عرصه ی داستان نویسی معاصر به حساب می آید. یکی از مهم ترین ویژگی هایی که داستان های این مجموعه را منحصر به فرد جلوه می دهد، فضاسازی های "کورش اسدی" و نگاه خاص او به دغدغه های اجتماعی است. نگاهی که رنگ و لعاب متفاوتی دارد و مملو از بینشی است که مختص نویسنده است.
علاوه بر داستان "باغ ملی"، هفت قصه ی دیگر نیز در این کتاب گرد هم آمده اند که هر کدام داستان خاص خودشان را دارند. "سان شاین"، اولین قصه ی این مجموعه است که بیشتر از همه تحسین شده و با استقبال مخاطبان مواجه گردیده است؛ پس از آن داستان های "باغ مهتاب"، "باغ من"، "باغ سوخته"، "باغ ملی"، "ایستگاه فانوس"، "جفت" و "کوچه ی بابل" قرار گرفته اند و به این ترتیب این اثر توسط نشر نیماژ در هشتاد صفحه به انتشار رسیده است.
فضای داستان های "کورش اسدی" مبهم است و دارای نمادهای فراوانی است. فضایی سودازده که همچون بخاری بر شیشه ی ذهن مخاطب می نشیند و مسائل را در هاله ای از ابهام به او نمی نمایاند. به عبارتی نویسنده از پس این شیشه ی بخارزده سعی می کند کشف حقیقت را به عهده ی خود مخاطب بگذارد و این امکان را به خواننده می دهد که حتی نارسایی های حقیقت را به حساب او و داستان هایش بگذارد. اگر به داستان پردازی های مبهم و اثری با فضا و ساختار زبانی متمایز علاقمند هستید، "باغ ملی" از "کورش اسدی" می تواند توجه شما را برانگیزد.

کتاب باغ ملی

کورش اسدی
کورش اسدی (۱۸ مرداد ۱۳۴۳–۲ تیر ۱۳۹۶) نویسنده داستان کوتاه معاصر ایرانی ویراستار و مدرس داستان نویسی بود. وی نگاهی جدی به داستان کوتاه داشت و در اغلب داستان هایش فضاهای بکری را تجربه می کرد.مجموعه داستان «باغ ملی» این داستان نویس در روز جمعه ۶ آذر ۱۳۸۳ به عنوان برندهٔ چهارمین دورهٔ برگزاری جایزهٔ گلشیری در بخش بهترین مجموعه داستان سال ۱۳۸۲ از دید داوران معرفی شد.
قسمت هایی از کتاب باغ ملی (لذت متن)
گفتم بگیرم؟ گفت اصل را ول کرده ای چسبیده ای به عکس، عکس برداری ممنوع. گفتم آماده! سه... دو... پشت کرد به دوربین. گفتم تو اصلا جنست خرده شیشه دارد. گفت حالا که این جور شد، پس خوب نگاه کن. چرخید و بوی کاج و شمیزیه ی زرشکیش و چی و چی پخش شدند توی هوا. نشست و به حالت تسلیم گفت اگر راست می گویی، حالا بگیر. به علاوه ی دوربین درست روی ابروی چپش بود. دستش تندی رفت طرف پیشانی. هدبندش را پایین کشیده نکشیده گرفتم. پس اگر تمام عکس را می دیدی چه می گفتی؟ تنش را گشتی ها بردند. ولی من نمی خواستم از تنش بگیرم. دستم لرزید. چی قشنگ است؟ سیم خاردار و تابلو عکس برداری ممنوع چه قشنگی ای دارد؟ حالا باران را بگویی یک چیزی. ولی آن سربازی که دارد روی برجک مدام کبریت روشن می کند بیشتر مالیخولیایی است تا قشنگ. گفت مالیخولیایی و همان شد که شد. همانی که نباید می شد. رفت. رفت و من پای پنجره منگ مانده بودم خیره ی پارچه ی رنگی روبه روم آن طرف خیابان. بانگ دنگ و ددنگی آمد و آسمان روشن شد و به خودم که آمدم دیدم غروب است و باران است و جشن است.

سرید. باد پیچید لای موهاش و زنگ زنگ زنان گذشت.؛ چیزی از دلش کنده شد و خنده شد.؛ میان خنده به آغوش بابا رسید.؛ بابا باز بردش بالا گذاشتش سر سرسره.؛ گفت: «باش تا بیایم» و دوید سوی درخت ها.؛ درخت ها تکان می خوردند.؛ برگ ها جدا می شدند.؛ می چرخیدند.؛ می ریختند توی استخر خالی.؛ وسط استخر یک پیکر بود.؛ پیکر روی یک پا ایستاده بود، و کمر خم کرده بود، و با دو دست بازها را گرفته بود.؛ پیش پای پیکر یک توپ سفید، تکان می خورد، زنگ زنگ میزد و می ماند.؛ پرید و دوید سوی استخر.؛ توپ را برداشت.؛ روی پوست توپ چند قطره آب بود.؛ توپ را تکان داد.؛ زنگ زنگ زد.؛ خندید.؛ باز تکانش داد.؛ نگاهش کرد.؛ روی توپ یک خانه بود پای کوه.؛ رنگ کوه، رنگ لب های پیکر بود که یک قطره آب، یخ زده، رویش مانده بود، رنگ خرمالوهای باغچه خانه شان.