اثری مسحورکننده.
اثری از یک عصیانگر ادبی نمونه.
مجموعه ای فوق العاده بدیع، متشکل از پنج داستان و دو مقاله.
در نگاه آن ها که خوب می شناختندش، «مانوئل پردا» بیش و پیش از هر چیز، دو خصیصه ی بی مثال داشت: پدری رقیق القلب بود و مراقب خانواده، و وکیلی بری از خطا با کارنامه ای بی نقص، آن هم در سرزمین و زمانه ای که صداقت در کار وکالت، خریداری نداشت.
از شغلش در مقام وکیل چیز چندانی نمی توان گفت. پول روی پول می گذاشت و بیشتر دوستی می کرد تا دشمنی؛ که کار کمی هم نبود.
وقتی بین قاضی شدن یا کاندیداتوری در حزبی سیاسی، حق انتخاب داشت، بی درنگ کرسی قضاوت را برگزید. گرچه می توانست در سیاست پیروز شود و گفتن ندارد که معنای این کارش، چشم پوشی از پولی بود که ممکن بود در عرصه ی سیاست عایدش شود.
در این مطلب به چهار نوع اصلی در سبک های نگارش می پردازیم و همچنین، شیوه ی استفاده از آن ها را مرور می کنیم.
بیش از هر ژانر و سبک دیگر، این «رئالیسم جادویی» بود که دوران شکوفایی «ادبیات آمریکای لاتین» را در قرن بیستم تعریف کرد
در این مطلب، نکاتی ارزشمند را درباره ی چگونگی نوشتن داستان های کوتاه خوب با هم می خوانیم
ضرباهنگ سریع، طرح داستانیِ یک وجهی، و وجود ایجاز از ویژگی های «داستان های کوتاه» هستند
همیشه شیوهی نگارش روبرتو بولانیو مسحورم میکند؛ گویی از این پس و تا همیشه، او نویسندهی محبوب زندگیام است. تقریباً تمام آنچه از او به فارسی ترجمه شده، خواندهام. (بهغیر از ترجمهی ۲۶۶۶ و کارآگاهان وحشی که متأسفانه با کلی کموکسر و سانسور منتشر شده است). توصیه میکنم اگر میتوانید این دو شاهکارش را به انگلیسی بخوانید تا بدانید بولانیو در ادبیات مدرن چه اعجوبهای است. خلاصه با اطمینان میگویم که بولانیو، با فاصلهای بسیار، ستودنیترین نویسندهای است که شانس آشنایی با آثارش را داشتهام. در کابوی تحملناپذیر استادیِ او از سطر سطرِ صفحات سرریز میکند و هر داستان با شکوهی وصفناپذیر و روایتی پرکشش میدرخشد. پیداست که این آثار در دورانِ اوجِ خلاقیتِ او پدید آمدهاند؛ همان زمانی که مرگ در پسِ هر صفحه به کمینِ او نشسته بود. بولانیو قواعد بازی ادبیات را خودش تعیین میکرد و خودش آن را اجرا میکرد و به روی کاغذ میآورد. سوای پنج داستان بینظیر در این کتاب با دو خطابه طرفیم که انصافاً استادانه و بهمعنای دقیقه کلمه عصیانگرانهاند؛ بهویژه اولی که به سببِ وضعیت زیست تراژیک خالقش، تأثیری دوچندان دارد. این دو خطابه، جلوهای تمامعیار از قلمِ تند و تیز، بیپروا، سرکش و عاصی بولانیو هستند که تا دمِ مرگ تن به قواعد بازی «استادانِ» عصاقورتدادهی ادبیات آمریکای جنوبی نداد و راه خودش را رفت.
مهمترین نکته دربارهی داستانهای بولانیو، این است که از ابتدا تا انتها روی یک خط صاف روایت میشوند. داستانها چندجایی میتوانند غافلگیرت کنند، تکههایی در هر داستان وجود دارد که میتواند هیجان، خوشحالی یا ناراحتی را در تو بیدار کند اما بولانیو همهچیز را طوری کنار هم قرار میدهد که قتل و چاقوکشی هم هیچ انحنایی روی خط ایجاد نکند و این البته به گمان من نقطه قوت بولانیوست.