کتاب انگار گفته بودی لیلی

you said Leili

  • 20 % تخفیف
    قیمت : 12,900 | 10,320 تومان

  • موجود
  • انتشارات: مرکز مرکز
    نویسنده:
مشخصات کتاب انگار گفته بودی لیلی
شابک : 9789643054960
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 186
سال انتشار شمسی : 1396
سال انتشار میلادی : 2000
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 18
زودترین زمان ارسال : 30 مهر

برنده ی جایزه ی بهترین رمان اول سال 1380 از بنیاد گلشیری

معرفی کتاب انگار گفته بودی لیلی اثر سپیده شاملو

تا کتاب را باز میکنی و توی همان جمله ی اولی میخوانی که: « بمبها از آسمان ریختند روی خانه همسایه . تو از ایوان پرت شدی و …» انگار تو هم پرت میشوی توی فضای جنگ و ویرانی های یکباره اش. جنگ یکی از موضوع های این رمان است، که آدم را سوق میدهد سمت داستانی که دیگر جنگ تنها موضوعش نیست. عشق و عرفان، فرقه گذاری و کج روی، تردیدها و آشفتگی ها و مسیرهایی که نویسنده، داستان را در پیچ و خم آنها می اندازد وآنگاه خواننده را رها میکند تا خود نقطه ی پایان و مقصدی را برای آنها پیدا کند. راوی داستان دو زن هستند، شراره و مستانه. شراره ۷ فصل داستان را پیش میبرد و مستانه یک فصل را. کتاب نوشتار خاص خودش را دارد ، جمله های ساده و کوتاه و حرف پشت حرف که اوایل رمان یک جورهایی میرود روی مغز آدم، اما کم کم که میروید توی نخ داستان برایتان عادی میشود.

کتاب انگار گفته بودی لیلی

سپیده شاملو
سپیده شاملو کارشناسی زبان انگلیسی دارد. مدتی مقالاتی دربارهٔ سینما نوشت و با انتشار رمان انگار گفته بودی لیلی به عنوان داستان‌نویس مطرح شد.
قسمت هایی از کتاب انگار گفته بودی لیلی (لذت متن)
شاید اگر او تنها از محمود می گفت ، از خودش و محمود ، یا حتی از فرقه می گفت می توانستم گوش کنم . اما از تو می گفت . برای همین هم نتوانستم تحمل کنم . اسمش را هر چیزی می خواهی بگذار . حسادت ، حماقت یا دیوانگی . آرام از اتاق آمدم بیرون و لهش هیچی نگفتم . نگفتم من هم تو را می شناسم . طوری حرف می زد که انگار نه انگار تو دست مرا گذاشته بودی روی گونه ات و گفته بودی ، کوچولو . " طور " حرف زدنش نگذاشت بنشینم کنارش و برایش از تو بگویم . شاید اگر هر " طور " دیگری هم حرف می زد ، چون از تو حرف زده بود ، ناراحت می شدم و همین کار را می کردم . شاید مستانه راست می گفت . من حسادت می کردم . حتی به غم تو ...

روزها عکاسی میکردم. بعضی ها می آمدند داد میزدند که از عکس راضی نیستند. خودشان بودند. نمی خواستند باشند. پشت دوربین مدام به خودم میگفتم بگذار ژست بگیرند. بگذار تظاهر کنند به آنچه نیستند. آن را میخواهند. آن لحظه را براشان ثبت کن. نمیتوانستم. انگار انگشتم نمیتوانست دگمه را فشار بدهد مگر در لحظه قطعی، که تظاهر نبود. در لحظه ای که آن چه میخواستند پنهان کنند،آشکار میشد.