کتاب کشتن عمه خانم

Killing Auntie

  • 10 % تخفیف
    قیمت : 17,500 | 15,750 تومان

  • موجود
  • انتشارات: آموت آموت
    نویسنده:
مشخصات کتاب کشتن عمه خانم
مترجم :
شابک : 978-600-384-056-0
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 152
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 1981
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 29 مهر

از کتاب های پرفروش در لهستان

معرفی کتاب کشتن عمه خانم اثر آندری بورسا

کتاب کشتن عمه خانم، رمانی نوشته ی آندری بورسا است که نخستین بار در سال 1981 انتشار یافت. داستان این کتاب توسط یورک روایت می شود، دانشجویی بیست و یک ساله و یتیم که با عمه اش زندگی می کند. یورک در همان اوایل داستان می گوید: «به هدفی نیاز داشتم»، اما این شخصیت، خود را مثل کودکی بی هدف، سردرگم و بی انگیزه نشان می دهد. او دمدمی مزاج هم هست و در صبح یک روز، وقتی عمه خانم از او می خواهد تا میخی را به دیوار بکوبد، یورک ناگهان با چکش دو ضربه به سر عمه خانم می زند. نتیجه ی این کار یورک، اصلا غیرمنتظره نیست: «هیچ شکی وجود نداشت که عمه خانم حالا یک جسد بود.» اما اکنون یورک باید به طریقی از شر جسد خلاص شود؛ مسئله ای که معلوم می شود بسیار سخت تر از چیزی است که یورک تصورش را می کرد.

کتاب کشتن عمه خانم

آندری بورسا
آندری بورسا، زاده ی 21 مارس 1932 و درگذشته ی 15 نوامبر 1957، شاعر و نویسنده ای لهستانی بود. بورسا در رشته ی روزنامه نگاری تحصیل کرد و چند سال به عنوان خبرنگار، در یکی از روزنامه های متعلق به شهر زادگاهش فعالیت داشت. او اولین شعر خود را در سال 1954 به چاپ رساند. بورسا در بیست و پنج سالگی به علت حمله ی قلبی درگذشت.
نکوداشت های کتاب کشتن عمه خانم
A revolution against the banality of everyday life.
انقلابی علیه پیش پا افتادگی زندگی روزمره.
Gazeta Krakowska

This novel is one not soon forgotten.
رمانی که به این زودی ها فراموش نمی شود.
World Literature Today

A provocative, interesting, original work.
اثری برانگیزاننده، جذاب و بدیع.
Amazon Amazon

قسمت هایی از کتاب کشتن عمه خانم (لذت متن)
سفر، همیشه ی خدا برای من جذاب بود. تجربه های زندگی ام زیاد نبودند و مسافرت چندانی هم نرفته بودم. هر بار هم که به سفر می رفتم، هر چقدر هم کوتاه مدت، اما باز همان سفر کوتاه برای من منبع لذت و ماجراجویی می شد. در شهرهای دیگر احساس می کردم یک خارجی ام. ظهر نشده بود که تمام بسته ها را پست کردم و بعد رفتم تا کمی در شهر بگردم. خوشبختانه هوا گرم و آفتابی بود. ارسال بسته ها قدم بزرگی بود.

تماشای فیلم همیشه باعث می شود احساس کنم چقدر آسیب پذیرم و زمان ترک سینما حسابی دمغ می شوم. حالا دیگر شکوه بیگانه ی این شهر عجیب محو شده بود و فقط می شد زشتی های آن را دید. ایستگاه قطار کثیف و شلوغ بود.

کوپه ی ما خیلی شلوغ نبود. رو به روی من دختری نشسته بود و کتاب می خواند. زیبا بود. با لذت غرق در تماشایش شدم: یک طره موی روشن روی پیشانی اش، بینی کوچک، ابروهای تیره و ضعیف. دست های ظریف و زیبایی هم داشت. بعد با ناراحتی یاد این افتادم که حتما طولی نمی کشد که او از قطار پیاده می شود و من، همراه با چند کارگر که خواب بودند، در کوپه تنها می مانم.