کتاب آداب بی قراری

Restless Etiquette

مشخصات کتاب آداب بی قراری
شابک : 978-9644482373
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 172
سال انتشار شمسی : 1384
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 30 شهریور

برنده ی جایزه ی بهترین رمان سال 1384 از بنیاد گلشیری

معرفی کتاب آداب بی قراری اثر یعقوب یادعلی

رمان “آداب بی قراری” نوشته ی یعقوب یادعلی همان رمانی ست که در کمال ناباوری او را به جرم توهین به قوم لر و نشر اکاذیب! به دادگاه و زندان کشاند و در پروسه ی نویسندگی او خلل ایجاد کرد. خود او در مصاحبه ای که با علیرضا غلامی (اینجا) داشته می گوید “بعد از آن ماجرا چند سال طول کشید تا به روال عادی برگردد.”
“آداب بی قراری” در سال ۸۳ به بازار آمد و همان سال برنده ی جایزه ی بهترین رمان سال بنیاد گلشیری شد. رمانی ست که بین واقعیت و وهم در رفت و آمد است. حتی وقتی به انتهای قصه می رسید باز هم نمی توانید به قطعیت بگویید که دقیقا کجای قصه وهم بود و کجای آن واقعیت.
داستان، داستان مردی مذبذب و عاصی ست شبیه بیشتر مردان معاصر. مردانی که نمی دانند چه می خواهند یا آنچه را که دارند نمی خواهند و در پی چیزی هستند که یا وجود ندارد یا متعلق به آنها نیست.

کتاب آداب بی قراری

یعقوب یادعلی
یعقوب یادعلی ، نویسنده و فیلم‌ساز ایرانی. رمان آداب بی‌قراری او برندهٔ بهترین رمان اول دورهٔ پنجم جایزهٔ هوشنگ گلشیری شد. اما به دلیل نوشتن این رمان به جرم توهین به قوم لر بازداشت شد و پس از تحمل دو ماه زندان در اردیبهشت سال ۱۳۸۵ از زندان آزاد شد. در دادگاه تجدیدنظر حکم او تشدید شد و به یک سال زندان تعزیری محکوم شد. در تیرماه ۱۳۹۱ یادعلی بالاخره از تمامی اتهاماتش تبرئه شد. وی هم‌اکنون در امریکا زندگی می‌کند. یاد‌علی در سال ۱۳۹۶ پس از ۶ سال به ایران بازگشت. حامد داراب ...
قسمت هایی از کتاب آداب بی قراری (لذت متن)
با این جمله ها وارد جهان داستان می شویم: «خیلی ساده، مهندس کامران خسروی در یک سانحه ی رانندگی کشته می شود. به همین راحتی و تمام. سیگارش را با تانی و آهستگی وحشتناکی تمام کرد تا بتواند برای اولین بار در همه ی سال های سیگاری بودنش، بی آن که لبی تر کرده باشد، بلافاصله و آتش به آتش از چاق کردن سیگاری دیگر، لذتی به عادت ببرد و نخواهد مزه ی گند دهانش را حس کند. "دود سیگار اذیتت نمی کنه؟" شیشه ی ماشین را پایین کشید. "نه، آقای مهندس." "اصلا اهل دود نیستی؟" "نیستم." چشم های مغولی تیزش دودو می زد و بند یک جا نمی شد، درست عین حرف زدنش، با آن سوال های کلافه کننده. "کجا میرویم آقای مهندس؟" "میریم دنبال کار." "کارمان چی هست؟" وقتی حرف می زد اضطرابش کمتر می شد. دلش می خواست یک لحظه هم ساکت نماند. فقط حرف بزند، درباره ی هر چیزی. مهم نبود چی. "از مزد دیروز راضی بودی؟" "خدا بده برکت." فلاسک را گذاشته بود رو صندلی، پشت سر؛ دبه ی بنزین را هم توی صندوق عقب. نیم ساعت بیشتر راه نبود تا گردنه. آن موقع ساعت می شد چهار و نیم. حساب کرده بود تا کار را تمام کند حداکثر یک ساعت طول می کشد؛ یعنی پنج و نیم صبح که هوا هنوز تاریک بود.»