انتشارات: نگاهنگاه
نویسنده:

معرفی کتاب مرگ کسب و کار من است اثر روبر مرل

کتاب مرگ کسب و کار من است، رمانی نوشته ی روبر مرل است که نخستین بار در سال 1952 به انتشار رسید. داستان این رمان در سال 1913 و در زمان سیزده سالگی رودولف لانگ آغاز می شود. پدر و مادرش او را به شکلی افراطی تحت تعلیم آموزه های مسیحیت کاتولیک قرار می دهند که به هیچ وجه دلخواه و مطلوب رودولف نیست. پدر رودولف، که شخصیتی بی ثبات است و با پسرش رابطه ای خشک و نه چندان صمیمانه دارد، می خواهد که او یک کشیش شود. اما رودولف لانگ در پانزده سالگی به ارتش می پیوندد و پس از سال ها، به سِمت فرماندهی اردوگاه آشویتس در سال 1943 دست می یابد. آشویتس که در ابتدا اردوگاه کار اجباری است اما پس از مدتی به اردوگاهِ نیستی تبدیل می شود، جایی است که فرآیند آهسته ی ساخت «کارخانه ای برای مرگ» در آن به وقوع می پیوندد. لانگ خیلی سخت کار می کند تا به هدف خود برسد: کشتن هر چه بیشتر دشمنان و خلاص شدن از شر جسدها به بهترین شکل ممکن.

کتاب مرگ کسب و کار من است


ویژگی ها کتاب مرگ کسب و کار من است

از رمان های کلاسیک فرانسه

فیلمی بر اساس این کتاب در سال 1977 ساخته شده است.

مشخصات کتاب مرگ کسب و کار من است
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-964-6174-31-3
تعداد صفحه :464
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :1952
سری چاپ :12
نکوداشت های کتاب مرگ کسب و کار من است
A brilliant novel.
رمانی درخشان.
Barnes & Noble

An intriguing psychological portrait.
یک تصویر روانشناسانه ی جذاب.
Amazon Amazon

Engaging
گیرا
Readfy

بخش هایی از کتاب مرگ کسب و کار من است (لذت متن)
هیتلر همیشه در توجیه هر جنایت دیگر می گفت: «فکرش راهم نکنید آقایان. این هم جزئی از اقدامات دولت است در جهت چهارمیخه کردن قدرت قانونی حکومت. وانگهی چه کسی دیده است کسی از پیروزمندان حساب پس بکشد؟» «نمی شد لاقل دور زن ها را خط کشید؟» «از قضا درست زن ها هستند که باید از میان برشان داشت. چطور می شود نژادی را برانداخت اگر قرار باشد ماده هاشان را حفظ کرد؟»

چه حماقتی! «افرادم رادوست دارم!» این هم از آن احساسات احمقانه شان است. من افرادم را دوست ندارم بلکه مواظبشانم. این دو تا با هم فرق دارند. از آن ها مواظبت می کنم چون افراد سواره نظامند و من هم افسر سواره نظامم و آلمان به سواره نظام احتیاج دارد. همین و بس!

یک بار، در فرصتی که پیش آمد، دادستان فریاد زد: «شما سه میلیون و نیم انسان را کشته اید!» من اجازه ی صحبت گرفتم و گفتم: «معذرت می خواهم، دو میلیون و نیم نفر بیشتر نبوده.» سر و صداهایی از همه جای تالار بلند شد و دادستان فریاد کشید که من باید از این همه وقاحت خجالت بکشم. در حالی که من جز تصحیح یک رقم نادرست، کاری نکرده بودم.