با هم همین و بس

Hunting and Gathering

  • قیمت : ۴۵,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود
انتشارات: ماهیماهی
نویسنده:

معرفی کتاب با هم همین و بس اثر آنا گاوالدا

کتاب با هم همین و بس، رمانی نوشته ی آنا گاوالدا است که نخستین بار در سال 2004 وارد بازار نشر شد. نویسنده ی توانای فرانسوی، آنا گاوالدا، با داستان های جذاب و به یاد ماندنی خود، جلایی تازه به جهان ادبیات بخشیده است. او در این رمان بسیار موفق و پرفروش، داستان چهار شخصیت در پاریس را روایت می کند که دست سرنوشت، تار و پود زندگی آن ها را به هم گره زده است. هنرمندی تهیدست، همسایه ای خجالتی و اشرافی، همخانه ای مغرور اما بااستعداد و مادربزرگی فراموش شده، این گروه چهار نفره ی عجیب و زخم خورده را تشکیل می دهند. کتاب با هم همین و بس به انسان هایی می پردازد که بدون هم، هیچ امیدی ندارند اما با یکدیگر شاید بتوانند در مقابل تمام دنیا بایستند.

کتاب با هم همین و بس


ویژگی های کتاب با هم همین و بس

از رمان های پرفروش اروپا

فیلمی بر اساس این کتاب در سال 2007 ساخته شده است.

مشخصات کتاب با هم همین و بس
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-964-209-219-2
تعداد صفحه :600
سال انتشار شمسی :1397
سری چاپ :1
سال انتشار میلادی :2004
نکوداشت های کتاب با هم همین و بس
A charmer anchored by breezy and poignant storytelling.
اثری جذاب با داستانی روح بخش و گزنده.
Publishers Weekly Publishers Weekly

A charming account of achieving happiness against the odds.
شرحی گیرا از رسیدن به خوشبختی در شرایطی نامحتمل.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

An immensely appealing story.
داستانی فوق العاده دلپذیر.
Booklist Booklist

بخش هایی از کتاب با هم همین و بس (لذت متن)
پولت با خودش حرف می زد، مرده ها را خطاب قرار می داد و برای زنده ها دعا می کرد. با گل ها حرف می زد، با کاهوها، چرخ ریسک ها و با سایه ی خودش. پولت عقلش را از دست داده بود و دیگر حساب روزها را نداشت. آن روز چهارشنبه بود، روز خرید. ایون از ده سال پیش هر هفته می آمد دنبالش و چفت دروازه را غرولندکنان باز می کرد: «آخر این دیگر چه بدبختی ای است.» بله، پیر شدن بدبختی است، تنها ماندن بدبختی است، دیر رسیدن به فروشگاه و پیدا نکردن چرخ دستی نزدیک صندوق بدبختی است... ولی کسی در باغچه نبود. ایون کم کم داشت نگران می شد. رفت پشت خانه، صورتش را چسباند به شیشه ی پنجره و دست هایش را حائل چشم هایش کرد تا ببیند پشت پرده ی این سکوت چه خبر است.

«کامی؟» آیا او خواب بود؟ آیا داشت تظاهر به خواب می کرد؟ به هر حال جوابی نداد. «من بودن در کنار تو رو دوست دارم.» لبخندی محو بر لبانش نقش بست. آیا داشت رویا می دید؟ آیا خواب بود؟ چه کسی می داند؟

چیزی که باعث می شود آدم ها در کنار هم زندگی نکنند، حماقتشان است نه تفاوت هایشان.