کتاب ۳۵ کیلو امیدواری

35 kilos d'espoir

  • 20 % تخفیف
    قیمت : 17,000 | 13,600 تومان

  • موجود
  • انتشارات: افق افق
    نویسنده:
مشخصات کتاب ۳۵ کیلو امیدواری
مترجم :
شابک : 978-964-369-272-8
قطع : پالتویی
تعداد صفحه : 84
سال انتشار شمسی : 1396
سال انتشار میلادی : 2002
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 9
زودترین زمان ارسال : 28 مهر

توصیه شده توسط School Library Journal

فیلمی بر اساس این کتاب در سال 2010 ساخته شده است.

معرفی کتاب ۳۵ کیلو امیدواری اثر آنا گاوالدا

کتاب 35 کیلو امیدواری، اثری نوشته ی آنا گاوالدا است که نخستین بار در سال 2002 به چاپ رسید. گرگوری هیچ وقت از مدرسه دل خوشی نداشته و حالا که در پایه ی ششم قرار دارد، زندگی اش بدتر هم شده است. او دو بار مردود و یک بار از مدرسه اخراج شده و پدر و مادرش معتقدند باید به مدرسه ی شبانه روزی برود. تنها لحظات خوب و شادی بخش در زندگی گرگوری، اوقاتی هستند که او در کارگاه شلوغ پدربزرگش می گذراند و از ابزار درون کارگاه برای ساختن اختراعاتش استفاده می کند. پدربزرگ تنها حامی گرگوری است اما اکنون حتی او نیز از نوه اش می خواهد که زندگی خود را جدی تر بگیرد. گرگوری چاره ای ندارد جز این که فکر کند شروعی دوباره در زندگی و مدرسه، آن قدرها هم ایده ی بدی نیست. کتاب 35 کیلو امیدواری، داستانی جذاب، بامزه و بسیار ملموس است و بدون تردید با همه ی مخاطبین ارتباط برقرار می کند.

کتاب ۳۵ کیلو امیدواری

آنا گاوالدا
آنا گاوالدا، زاده ی 9 دسامبر 1970، رمان نویس و معلم فرانسوی است.گاوالدا از همسر خود جدا شده، دو فرزند دارد و در نزدیکی پاریس زندگی می کند. او علاوه بر نوشتن رمان، با مجله ی Elle نیز همکاری دارد.در سال 2007، سه کتاب آنا گاوالدا مجموعا به فروشی بیش از 3 میلیون نسخه تنها در فرانسه دست یافتند..
نکوداشت های کتاب ۳۵ کیلو امیدواری
Witty and engaging.
جذاب و بهره مند از ظرافت های کلامی.
School Library Journal School Library Journal

A hopeful, genuine story.
داستانی بدیع و امیدبخش.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

Interesting.
جذاب.
Booklist Booklist

قسمت هایی از کتاب ۳۵ کیلو امیدواری (لذت متن)
من خیلی ها را می شناسم که از مدرسه خوششان نمی آید. مثلا خود تو. اگر از تو بپرسم: «از مدرسه خوشت می آید؟» می خندی و می گویی:« چه سوال احمقانه ای!» فقط پاچه خوارهای حرفه ای ممکن است بگویند بله؛ یا بچه های نابغه ای که خوششان می آید هر روز هوششان را امتحان کنند. وگرنه چه کسی واقعا از مدرسه خوشش می آید؟ هیچ کس.

از وقتی پدر و مادرم دیگر مثل قبل عاشق هم نیستند، هر روز عصر با هم بگومگو دارند. و از آنجا که خودشان نمی دانند بگومگویشان را باید از کجا شروع کنند، همیشه از من و نمره های بدم به عنوان یک دست آویز استفاده می کنند و تقصیر همه چیز را به گردن نمره های من می اندازند. آن وقت مادرم، پدرم را سرزنش می کند که چرا برای من، وقت نگذاشته است. بعد پدرم داد و بیداد راه می اندازد که اگر من این قدر لوس و ننر شده ام و برای همیشه از دست رفته ام، گناهش فقط به گردن مادرم است.

اما قرقرهای پدر و مادرم خیلی حالم را بد نمی کند، خیلی وقت است که به داد و بیدادهای همیشگی شان عادت کرده ام. البته نه خیلی. راستش را بخواهی این دفعه خیلی راستش را نگفتم. آخر من اصلا نمی توانم به جار و جنجال هایشان عادت کنم. دعوا پشت دعوا. و من هنوز نمی توانم داد و بیداشان را تحمل کنم. برایم غیر قابل تحمل است.