انتشارات: میلکانمیلکان
مترجم:
نویسنده:

معرفی کتاب این داستان یک جورهایی بامزه ست اثر ند ویزینی

کتاب این داستان یک جورهایی بامزه ست، رمانی نوشته ی ند ویزینی است که نخستین بار در سال 2006 منتشر شده است. نوجوانی بلندپرواز به نام کرگ گیلنر قصد دارد که در زندگی موفق شود؛ این موفقیت، مستلزم آن است که کرگ به دبیرستانی معتبر راه یابد تا بتواند شغل مورد نظر خود را انتخاب کند. اما به محض این که کرگ به دبیرستانی برجسته در منهتن وارد می شود، اضطراب و فشاری غیرقابل تحمل را بر دوش خود احساس می کند. او از غذا خوردن و خوابیدن دست می کشد و یک شب، تا آستانه ی مرگ نیز پیش می رود. اما اوضاع از این هم بدتر شده و شخصیت اصلی داستان در بیمارستانی روانی بستری می شود. همسایه های جدید او در این بیمارستان، افراد عجیبی هستند: فردی معتاد به روابط جنسی، دختری که با قیچی به صورت خود زخم زده و شخصی که خود را رئیس جمهور کشور می داند. کرگ در این مکان باید با منشأ و دلایل اصلی اضطراب خود رو به رو شود.

کتاب این داستان یک جورهایی بامزه ست


ویژگی های کتاب این داستان یک جورهایی بامزه ست

جزو لیست برترین رمان های ادبیات نوجوان

فیلمی بر اساس این کتاب در سال 2010 ساخته شده است.

مشخصات کتاب این داستان یک جورهایی بامزه ست
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-8812-15-9
تعداد صفحه :320
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :2006
سری چاپ :2
نکوداشت های کتاب این داستان یک جورهایی بامزه ست
A graceful, skillful, and witty read.
داستانی باشکوه، استادانه و پرظرافت.
Barnes & Noble

A highly readable and ultimately upbeat novel.
رمانی بسیار خواندنی و بی نهایت امیدبخش.
Publishers Weekly Publishers Weekly

A remarkably moving tale.
داستانی فوق العاده تکان دهنده.
Book Browse

بخش هایی از کتاب این داستان یک جورهایی بامزه ست (لذت متن)
داشتم خواب می دیدم. نمی دونم چه خوابی بود، ولی وقتی بیدار شدم حس افتضاحی نسبت به بیداری داشتم. نمی خواستم بیدار شم. وقتی خواب بودم خیلی بیشتر بهم خوش می گذشت و این واقعا ناراحت کننده س. تقریبا چیزی مثل یه کابوس وارونه بود، مثل وقتی که داری کابوس می بینی و از خواب می پری و خیالت راحت می شه. منتها وقتی بیدار شدم کابوسم شروع شد.

وقتی می خوای خودتو بکشی، حرف زدن خیلی سخته. از هر چیز دیگه ای بالاتر و فراتره و حالت ذهنی هم نیست، جسمیه، انگار از نظر جسمی، باز کردن دهن و بیرون دادن کلمات کار سختیه. کلمات مثل حرف های آدم های عادی، روان و هماهنگ با مغزتون بیرون نمی آن. به صورت تیکه تیکه و مثل یخ خرد شده ای داخل یخ ساز بیرون می آن. وقتی پشت لب پایین تون جمع می شن دچار لکنت می شین، پس ساکت می مونین.

نمی دونم چطور می تونم همزمان این قدر بلندپرواز و تنبل باشم.