کتاب بر کرانه کنعان

On Canaan's Side

مشخصات کتاب بر کرانه کنعان
مترجم :
شابک : 978-2000708599
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 271
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2011
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 29 مهر

برنده جایزه والتر اسکات سال 2012

نامزد دریافت جایزه ی من بوکر سال 2011

معرفی کتاب بر کرانه کنعان اثر سباستیان بری

این کتاب روایت کننده داستان پرفراز و نشیب زندگی پیرزنی است که روزهای دشوار بسیاری را از سرگذرانده، ناکامی های فراوانی را تجربه کرده، بارها زمین خورده، برخاسته، به عشق دچار شده، امیدهای بسیاری را در سر پرورانده، مجبور به کوچ شده، چیزهای زیادی را از دست داده و اکنون که در آستانه نود سالگی به سر می برد نوه اش بیل به خوابی ابدی فرورفته تا پیرزن در روزشمار نبودنش به مرور خاطرات و سرگذشت خود بپردازد.

بر کرانه ی کنعان داستان بردباری هاست، روایت از پا افتادن ها و برخاستن ها، ادای دینی به همه ی آن ها که عزیزانشان را به نام آرمان های بلند از دست می دهند، ولی هربار که قلبشان می شکند، تکه هایش را جمع می کنند و به راهشان ادامه می دهند.
این رمان روایت گر سرگشتگی پیرزنی است که خود را در آستانه ی بزرگترین تصمیم زندگی اش می بیند، تصمیم به تعیین سرنوشت خود.

کتاب بر کرانه کنعان

قسمت هایی از کتاب بر کرانه کنعان (لذت متن)
خیلی چیزها را خوب به خاطر می آورم، آن هم با این حافظه ضعیف که به یک باتلاق بزرگ می ماند، ولی به یادآوردن تاریخ ها برایم مصیبت است. خدا را شکر که مجبور به این کار نیستم، چون حسی که دارم تقریبا این است که این جا تنها نشسته ام و داستانم را برای خودم تعریف می کنم، خاطرات کهنه در میان انگشتان حافظه ام اسیرند، درست مثل دانه های تسبیحی خانوادگی که بر اثر سال ها ذکر گفتن برق افتاده اند، تسبیحی که نسل به نسل به ارث رسیده و هم چنان که دست به دست می شود، دانه هایش آرام آرام کوچک و کوچک تر می شوند. وقتی بچه بودیم، پدرم گاه گاهی به هوس می افتاد با تسبیح ذکر بگوید. ما باید به مدت چند هفته، عصرها وقت صرف چای، روی زانوهای ضعیفمان به خاک می افتادیم. این که در زندگی اش چه گذشته بود که گاهی این طور خداپرستی اش بیدار می شد، نه آن زمان می دانستم و نه الان می دانم. شاید دوره های طبیعی زندگی یک مرد بود و بس.

آن روزها صدای دریای خودمان را می شنیدم که در دوردست ها موج برمی داشت و نیزارها را در می نوردید و به پرندگان خفته ی مرداب می رسید، و از خودم می پرسیدم بیل در آن سرزمین بی دریا در چه حالی است و سعی می کردم با ساعت مچی پیچیده ای که به من داده بود، حساب کنم در خاورمیانه، که آن را مترادف عربستان می دانستم، ساعت چند است.