کتاب ص خ و ر

s-kh-vav-r
کد کتاب : 14178
شابک : 978-6008460763
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 396
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2019
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 2 مهر

معرفی کتاب ص خ و ر اثر امید کوره چی

مید کوره چی متولد 1361 است کارشناسی علوم حدیث خوانده و کاردانی رشته مکانیک دارد.

او خود را اینگونه معرفی می کند:نویسندگی ام هیچ رابطه ای با رشته هایی که در دانشگاه پیگیری کردم نداشت و برایم تفریح حساب نمی شد و از همان ابتدا تحت تاثیر دوستم در دانشگاه که شاعر بود نویسندگی را آغاز کردم.برای چاپ «مهمیرا» هزینه ای به ناشر ندادم؛ اول این کتاب را به ناشری دادم ولی قبولش نکرد. اما خانم تجار داستان را از ناشر گرفته و گفته بود خوب است و باید چاپ شود. انجمن قلم، چاپ کتابم را برعهده گرفت و 780 هزار تومان هم بابت چاپ اول کتاب به من دادند.

کتاب ص خ و ر

پسری همراه با پدر مبارز خود که علیه شرارت شیاطین می جنگد، در یک باغ ویلا زندگی می کند. او که برای ورود به اتاقک مرموز باغ که مجوز حضور در آن فقط برای پدر از جانب ملک اعظم صادر شده، بسیار کنجکاو است، با خارج شدن پدر از خانه به مدت دو روز، زمینه را برای سرک کشیدن مهیا می بیند، اما با شفاف و مواج شدن آینه ی کدر و مرموز هال و ظاهر شدن هیأت یک زن درون آن، کنجکاوی اش فروکش می کند. زن میان آینه به او می گوید که با مخفی نگه داشتن این راز از دیگران و نجاتش از طلسم آینه، هرکاری که بخواهد برایش می کند. راه نجات مرجل این است که پسر راه و رمز قدرت را از پدرش بیاموزد و به یک مبارز تبدیل شود.

کتاب ص خ و ر

نکوداشت های کتاب ص خ و ر
امید کوره چی در این کتاب با قلمی شیوا توانسته است داستان های فانتزی و تخیلی را در قالب یک داستان با نثری ساده و روان بیان کند.
خبرگزاری فارس

در این ژانر امید کوره چی را می توان یکی از برترین نوسیندگان ایرانی یاد کرد. کوره چی با تلاش خود در زمینه گردآوری افسانه های محلی توانسته است به اطلاعات بسیار زیادی دست یابد و کمتر نویسنده ای را می توان یافت که مثل او پیرامون موضوعاتش تحقیق و تفحص کرده باشد
حسام آبنوس

قسمت هایی از کتاب ص خ و ر (لذت متن)
به یک باره نیرویی غریب چون رعد به تنم پیچید و بعد گویی کسی مرا از زمین جدا کرد و تنه ام را چنان به در فولادی کوبید که کل چهارچوبه فلزی از جا کنده شد که ناگهان چشمم به آن آتش سیاه افتاد، همان موجود نقاب داری که داخل خانه دیده بودم. لعنتی شعله های سوزان چنان از بدنش بیرون می زد که همه اتاقک پر از آتش بود و من به ناگاه دستم را به سمتش گرفتم و گفتم: صیحه صیحه واحده فاذا هم خامدون. تا او را به خمد فرمان دادم، آتش تن موجود نقاب دار به سردی کوران کرد در خودش و شعله هایی که اتاق را می سوزاند درجا متوقف شد.

از وقتی آن جوشانده متعفن را خوردم ، دیگر صدای زنانه قطع شد و زندگی به روال عادی می گذشت . با پدر توی باغ ویلا زندگی می کردیم و روزگار خوشی داشتیم . تقریبا هیج کاری بر عهده من نبود و همه امورات را خود پدر انجام می داد ، از خرید بیرو ن تا پخت و پز و نظافت خانه همیشه بیکار بودم و برای خودم توی باغ و خانه ول می گشتم ، خانه ای که داخل آن پر بود از آیینه ، در هر اتاق یک آیینه وجود داشت که در دل دیوار جاساز شده بود ، حتی آشپزخانه هم یک آیینه قدی داشت که وقتی روبروی آن می ایستادی کل قامتت میانش هویدا بود، البته آیینه هال با بقیه فرق داشت ، دور تا دور آن نقوش عجیبی روی دیوار کنده کاری شده بود و پدر هم هرگز جلوی آن نمی ایستاد . تازه جدا از این نقوش و حرمت پدر ، آیینه هال یک طور خاصی مات بود و هر قدر هم آن را پاک می کردی ، هرگز تصویری میانش دیده نمی شد ...