کتاب عشق در برابر عشق

Love Against Love

مشخصات کتاب عشق در برابر عشق
شابک : 978-6009545056
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 272
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2018
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 5
زودترین زمان ارسال : 23 آذر

معرفی کتاب عشق در برابر عشق اثر امید کوره چی

کتاب حاضر، داستانی با محوریت زندگی امام حسن مجتبی (ع) است که هرمز شخصیت خیالی داستان در روندی دراماتیک به حضور امام می رسد و داستان به پیش می رود ...

کتاب عشق در برابر عشق

قسمت هایی از کتاب عشق در برابر عشق (لذت متن)
لرزش دست، ترسی به دلش ریخت. سعی کرد روی نشانه تمرکز کند اما ذهنش پر بود از خیالات درهم وبرهمی که مثل ابرهای سرگردان، آسمان ذهنش را تاریک کرده بود. باید هر طور شده هدف را می زد. باید خودش، توانش، حیثیت قبیله و قوم و ادعای برتر بودنش را اثبات می کرد. حریفش قدر بود. حریفش در رزم آوری و به خصوص تیراندازی هماورد نداشت. هر دو نفرشان ربیعه، دختر زیبای سعد بن وائل بزرگ قبیله ثقیف را خواستگاری کرده بودند. هر دو مردانی جنگاور بودند و بارها و بارها در نبردهای مختلف لیاقت خود را نشان داده بودند اما او یک ویژگی داشت که برتری اش بر رقیب را به رخ می کشید؛ اینکه او عرب بود و رقیبش ایرانی، ولی افسوس که دل ربیعه با هرمز بود. فکر رقیب ایرانی، لرزش دستش را بیشتر کرد، به خودش نهیب زد «دل ربیعه مهم نیست، مهم این است که من او را می خواهم.

بعد از چند بار خواستگاری بالاخره کار از حرف به عمل کشید. قرار شد هرکدام توانست برتری اش را در رزم و تیراندازی ثابت کند، برنده این ماجرا باشد و حالا ابن نمیر در کشاکش مسابقه تازه شک کرده بود که این ترفند می بایست از سوی ربیعه به پدرش القا شده باشد؛ چه او از برتری رزمی هرمز اطمینان داشت. یاد لحظه ای افتاد که با مطرح شدن کفایت جنگاوری، بی هوا عصبیّت قبیله و قومش تحریک شد و بدون درنگ پیشنهاد مسابقه را پذیرفت و جاهلانه خود را در دامی انداخت که از سوی معشوق پهن شده بود، معشوقی که دل در گرو عشق دیگری داشت و اکنون در لحظه حساس کمان کشی، این افکار همچون موریانه های سرخ، تنه پوسیده اراده اش را می جویدند و او را از عاقبت این نبرد ابلهانه می ترساندند.

دو روزی بود که به اجبار توی کوفه ماندنی شده بود.دروازه های شهر بسته بود و نگهبان ها دربه در دنبال همدست های مردی بودند که شمشیر بر فرق علی کوبیده بود.در این دو روز هرمز هزار بار از خودش پرسید:آخر فرزند علی قضیه دیلمان و بردگی بهمن را از کجا می دانست!هیچ کس جز من خبر نداشت! هرمز چندباری خواست برود و مرد را ببیند اما جلوی خانه آن قدر شلوغ بود که هربار فقط با حسرت به دیوارهای خانه نگاه کرد و بعد هم راهش را کشید و رفت.هربار وقتی صف دراز بیچارگان شهر را بر در خانه مرد دیده بود،از خودش مرسیده بود:واقعا این ها چه کسانی هستند؟هرجا حاکمی بمیرد همه مفلس ها و بیچارگان جشن می گیرند،اما چرا فقرای این شهر همه عزادارند!خدای این ها چه جور خدایی است؟خدایی که می گوید به فقرا کمک کن!گرسنه ها را سیر کن!