کتاب پزشک دهکده

The Country Doctor
کد کتاب : 15215
مترجم :
شابک : 978-9644487477
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 389
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 1833
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 19 مرداد

معرفی کتاب پزشک دهکده اثر اونوره دو بالزاک

کتاب"پزشک دهکده"، رمانی از اونوره دوبالزاک است که در سال 1833 نوشته شده است. این کتاب قسمتی از مجموعه"کمدی انسانی" بالزاک به حساب می آید.

در سال 1829، فرمانده ژزف ژنستاس، کهنه سربازی پیر که افسری وظیفه شناس و درستکار است و زندگی اش را وقف ارتش کرده، در مرخصی هشت روزه ای به روستای کوچکی می آید؛ جایی که با دکتر بناسیس ملاقات میکند. پزشکی که بیماران فقیر را رایگان درمان میکند و نیز از انجام وظیفه خود فراتر رفته و طی ده سال اقامتش در دهکده، آنجا را از دهی فقیر و درمانده به روستایی زنده و امیدوار تبدیل کرده است. شخصیت دکتر بناسیس آنچنان در نظر فرمانده ژنستاس جذاب مینماید که فرمانده تلاش میکند به بهانه درمان زخمهای قدیمی نظامی اش، در اقامتگاه دکتر با پرداخت روزی ده فرانک سکنی گزیند و از این راه به دکتر نزدیک تر شود و شخصیت او را بشناسد. پس از برقراری ارتباط دوستی میان این دو، فرمانده متوجه میشود که دکتر پیشرفت های زیادی را در زمینه های مختلف در روستا رقم زده و درنتیجه امید را به آنجا بازگردانده و از این روی به عنوان شهردار نیز انتخاب شده است. داستان حول گفت و گو های طولانی و جالب این دو شخصیت پیش میرود. و در آخر، رازهای این دو شخص که تا پایان داستان بر خواننده پوشیده بوده است، در مقابل هم برملا میشود. بالزاک، خود در مورد پرداخت این دو شخصیت فوق العاده، در مقدمه کمدی انسانی مینویسد:"به راستی آیا این دو شخص، مشکل همواره دشوار ادبی یعنی جذابیت بخشیدن به یک شخصیت درستکار را حل نمیکنند؟!".

کتاب"پزشک دهکده"، همانند سایر آثار دوبالزاک، جنبه های جامعه شناسی را در تعاملات و مکالمات شخصیت های داستان جای داده است. برخی بر این عقیده اند که کتاب بیان کننده نوعی لیبرالیسم قرن بیستمی است و گروهی دیگر از منتقدین معتقدند تفکر سوسیالیستی بر فضای داستان، سایه انداخته است.دوبالزاک در"پزشک دهکده"، برخلاف سایر آثارش، به نحوی محافظه کارانه به مذهب، ساختارهای اجتماعی و قدرت سیاسی پرداخته است. شخصیت پزشک در این داستان در حقیقت انعکاسی از اندیشه ها و احساسات خود بالزاک است.

کتاب پزشک دهکده

اونوره دو بالزاک
اونوره دو بالزاک، زاده ی 20 می 1799 و درگذشته ی 18 آگوست 1850، رمان نویس و نمایشنامه نویس فرانسوی بود.بالزاک در خانواده ای میانه حال در شهر تور فرانسه به دنیا آمد. در هشت سالگی به مدرسه ای شبانه روزی فرستاده شد، اما در سال 1813 مدرسه را ترک کرد و سال بعد همراه با خانواده راهی پاریس شد. در سال 1819 در رشته ی حقوق، فارغ التحصیل شد، اما به رغم خواست خانواده تصمیم گرفت تا به ادبیات بپردازد.بالزاک در ابتدای راه تحت تأثیر والتر اسکات شروع به نوشتن رمان های تاریخی نمود؛ رمان هایی که خود بعدها از آن ...
قسمت هایی از کتاب پزشک دهکده (لذت متن)
در زیر این بام، همچون کلبه ی فقیرانه ای که عیسی مسیح در آن بالیده شده، با بشاشت و بدون غرور وظایف بسیار مشکل مادری به انجام می رسیده است. چه قلب های رئوفی در اعماق زندگی از نظر پنهان مانده است! چه فقری و چه غنایی! آری سربازان، بهتر از سایر آدم ها، قدر شکوهی که در رفعت کفش های چوبی نو تعالی ی انجیل بی شیرازه وجود دارد می دانند. علاوه بر این، کتاب وجود دارد، متنی تاریخی، صحافی شده با پارچه ی ابریشمی موج دار، اطلسی؛ البته آنچه مهم است روح و محتوای کتاب است. ممکن نیست که انسان ایمان نیاورد به مذهبی که هدف اش خداوند است، در حالی که می بیند این زن، این مادر، همچون عیسی مسیح با محبت آفریده شده، خوشه چینی کرده، رنج کشیده، برای کودکان آواره مقروض شده، و در حساب هایش اشتباه کرده بدون اینکه بخواهد علت اش را بداند لذا برای مادر شدن تیشه به ریشه ی خود زده است. از لحاظ این زن، باید لزوما ارادت بین خوبان این دنیای دون و ادراک کنندگان عالم علوی را پذیرفت؛ از این رو فرمانده ژنستاس در حالی که سرش را تکان می داد زن را نگریست، سرانجام پرسید: -آیا آقای بناسیس پزشک خوبی است؟ - آقای عزیزم، نمی دانم، ولی بیچارگان را مجانی شفا می بخشد. ژنستاس درحالی که با خود زمزمه می کرد سخن از سر گرفت: -به نظر می رسد مطمئنا این مرد، انسانیست واقعی. -اه، بله آقا، آدم خوبی است! ... مردم اینجا در نماز صبح و شب شان هرگز او را فراموش نمی کنند. سرباز درحالی که چند سکه به مادر می داد، گفت: -مادر این حق شماست. در حالی که سکه ای به آن می افزود، سخن از سر گرفت: -این هم مال بچه ها. وقتی سوار اسب شد پرسید: -من از خانه ی آقای بناسیس زیاد دورم؟ -اه! نه آقای عزیزم، روی هم رفته نیم فرسخی راهست.

- آه! میزبان عزیزم، من در اردو غالبا خود را به خواب می زدم تا حرف های اسوارانم را بشنوم! من پس از داستان شکست تلخ مسکو هرگز به نمایشات پاریس نخندیدم به جز داستان خنده داری که گروهبان دوم سوار در مورد مشمولینی حکایت می کرد که از جنگ می هراسیدند. او می گفت که ارتش فرانسه به وضعیت بدی دچار شده بود، تمامی ی آن زندگان، یخ نوشیدند مردگان در جاده ها جا ماندند، سواد روسیه سفید را دیدند، اسب ها را به ضرب دندان ها قشو کردند، آنان که عاشق سرسره بازی بودند اسباب سرگرمی شان شده بود، شکمبارگان از گوشت یخ زده پرخوری کردند، زنان عموما خاموش بودند، و تنها چیزی که اسباب ناراحتی بود نداشتن آب گرم بود تا مردان ریش خود را بتراشند... خلاصه، او با ادای شوخی های جلف و بسیار خنده دار، درباره ی یک وکیل باشی پیر با بینی یخ زده، در حالی که نرستان اش می نامید داستان ها می گفت و خودش هم از خنده روده بر می شد.