شجاعانه و نبوغ آمیز.
نگاهی دلهره آور و تأثیرگذار به زندگی روزمره در عراق جنگ زده.
قدرتمند... سوررئال... با طنزی تاریک.
ایلیشوا آنچنان غرق افکارش در ون نشسته بود که گویی ناشنوا شده یا اصلا وجود خارجی ندارد و صدای انفجار مهیبی را که در فاصله ی دویست متری پشت سرش رخ داده بود، نمی شنود. با آن بدن ضعیفش در صندلی کنار پنجره مچاله شده بود. نگاه می کرد بی آن که ببیند و در حالی که تاریکی روزها بر سینه اش فشار می آورد، به مزه ی تلخ زبانش می اندیشید.
دو دقیقه بعد از این که ایلیشوا ام دانیال سوار ون شد، انفجار رخ داد. جمعیت داخل ون با نگاه های ترسان، از ورای ازدحام، به پشت سر نگاه کردند و در پارکینگ خودروهای نزدیک میدان الطیران، در مرکز بغداد، ابر غلیظی از دود را دیدند که به آسمان می رود، جوانانی که به سمت محل انفجار می دوند و خودروهایی که به جدول وسط خیابان یا به همدیگر برخورد کرده اند و رانندگانشان سرگردان و وحشت زده اند. صدای در هم پیچیده آدم ها، جیغ و سر و صدای نامفهوم و دزدگیر خودروها از همه جا به گوش می رسید.
بخش زیادی از چیزی که آن را «زندگی طبیعی انسان» می نامیم، از ترس از مرگ و مردگان سرچشمه می گیرد.
ترجمه نشر جامی خیلی عالی بود و امتیازم را هم به ترجمه دادم و هم به روایت کتاب. اما خود داستان و نام کناب را، احمد سعداوی بیشتر از روی روایات محلی فرانکنشتاین مری شلی و فیلم و کارتون آن شخصیت برداشته؛ تا اینکه بخواهد واقعاً خود شخصیت حقیقی هیولای ساختهی دست ویکتور فرانکنشتاین باشد. یعنی یک برداشت شتابزده و ناشیانه.
نشر نیماژ ترجمه بهتری داره
فقط پایانبندیش خوب بود، باقیشو دوست نداشتم