آناستازیا دست پر از تتوی لورنزو را گرفته بود و میفشرد. لورنزو برای لحظهای چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. انگار کل حس آناستازیا را میفهمید. دوست داشت کمی خودش را عقب بکشد ولی چنان قدرتی در دست آناستازیا و برق نگاهش بود که او را از عقبنشینی منع میکرد. بیاختیار زمزمه کرد:
ــ آناستازیا…
آناستازیا که کمی از آرامش لورنزو را به خودش منتقل کرده بود، نفس عمیقی کشید و مثل او آهسته گفت:
ــ بله؟
لورنزو لبخندی زد. نگاه آناستازیا به تاریکی عادت کرده و حالا بهتر لورنزو را میدید. لورنزو با همان لبخند کمرنگ گفت:
ـ اگه یکم دیگه دستمو فشار بدی، میتونم بهت قول بدم که میشکنه.
آناستازیا هم خندهاش گرفت. خودش هم نمیدانست در آن شرایط و با آن همه ترسی که وجودش را در بر گرفته بود چهطور میتوانست بخندد. با این حال دست لورنزو را رها نکرد. فقط کمی قدرت انگشتانش را کمتر کرد و گفت:
ــ غر نزن لورنزو! وظیفهت محافظت از منه! میدونم. پس به وظیفهت برس.
لورنزو دست آزادش را بالا آورد و کنار سر آناستازیا به دیواری چسباند که او به آن تکیه داده بود و سپس کمی خم شد و خیره در نگاه او گفت:
ـ از این بیشتر یعنی باید چیکار کنم کنیازنا؟
آناستازیا زبانش را روی لبهای خشک شدهاش کشید و گفت:
ــ هنوزم وقتی اینجوری صدام میزنی برام عجیبه! میدونی کنیازنا یعنی چی؟
لورنزو سرش را به آرنج دستی که به دیوار چسبانده بود تکیه داد و همانطور خیره به آناستازیا که اینبار سینهاش از هیجان بالا و پایین میشد، گفت:
ــ یعنی دختر شاهزاده.
تعلیق کتاب بالاست و معماش به خوبی چیده شده، داستان جذاب و دلچسبی هم داره، یکسری سوالاتی که از کتاب اوراکل باقی مونده رو هم جواب میده