کتاب پست شبانه

Night post
کد کتاب : 21633
مترجم :
شابک : 978-6004054799
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 160
سال انتشار شمسی : 1400
سال انتشار میلادی : 2017
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 15 آذر

پست شبانه
Night post
کد کتاب : 42606
مترجم :
شابک : 978-6008975755
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 130
سال انتشار شمسی : 1399
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 15 آذر

معرفی کتاب پست شبانه اثر هدی برکت

هدی برکت نویسنده لبنانی برای رمان "پست شبانه" برنده جایزه بین المللی بوکر برای داستان عربی شده است.
این جایزه که در سال 2007 در ابوظبی اهدا شد ، توسط بنیاد جایزه بوکر در لندن پشتیبانی می شود و توسط اداره فرهنگ و جهانگردی ابوظبی تأمین می شود.
هدی برکت در بیروت متولد شد ، در پاریس زندگی می کند و چندین رمان از جمله "سنگ خنده" و "استاد من و معشوق من" را منتشر کرده است.
"پست شبانه" ششمین رمان او است و به فرانسه ترجمه شده است.
به گفته ناشر Actes Sud ، این رمان شامل یک سری نامه های افراد است که "با بدبختی اجتماعی روبرو هستند."
برکات در شهر بشریه ، مسیحی مارونی ، لبنان ، بزرگ شد و در آنجا زندگی کرد تا زمانی که به بیروت رفت. برکت در رشته ادبیات فرانسه در دانشگاه لبنان تحصیل کرد ، که در 1975 از آنجا فارغ التحصیل شد. در 1975 و 1976 وی در پاریس زندگی می کرد و در آنجا تز دکترای خود را کار می کرد ، اما تصمیم گرفت که هنگام جنگ داخلی لبنان به خانه بازگردد. در این دوره وی به عنوان معلم ، مترجم و روزنامه نگار کار کرد. وی با شاعر محمد العبدالله (به عربی: محمد العبدالله) که در روزهای دانشکده ملاقات کرده بود ازدواج کرد. برکت در این دوره از جنگ همه آثار خود را منتشر کرد. در سال 1985 او اولین قطعه خود را منتشر کرد ، مجموعه ای از داستان های کوتاه به نام Za'irat ("بازدید کنندگان زن"). او در سال 1989 به پاریس بازگشت و از آن زمان در آنجا زندگی می کند. وی در آنجا مجموعه ای از نوشته های مهم را منتشر کرد از جمله هاجرالدهیک (سنگ خنده ، 1990) و اهل الحوا (مردم عشق ، 1993).

کتاب پست شبانه


ویژگی های کتاب پست شبانه

برنده جایزه ی بین المللی ادبیات داستانی عرب سال 2019

هدی برکت
هدی برکت (زادهٔ ۱۹۵۲) یک نویسنده، رمان‌نویس و فمینیست اهل لبنان است.هدی برکت در یک خانواده مسیحی مارونی در شهرک بشری در شمال به دنیا آمده است؛ و در شهر بیروت بزرگ شده‌است.وی در سال ۱۹۷۵، در رشته ادبیات فرانسه از دانشگاه لبنان فارغ‌التحصیل شده‌است.برکت نویسنده لبنانی است که به زبان عربی می‌نویسد و هم‌اکنون در شهر پاریس زندگی می‌کند.اولین رمانش «سنگ خنده» نخستین اثر عربی بود که مردی همجنسگرا شخصیت اول رمان بود. رمان سومش مدال نجیب محفوظ در سال ۲۰۱۱...
قسمت هایی از کتاب پست شبانه (لذت متن)
گاهی به نامه ‏هایی فکر می کنم که هرگز به دست صاحبانش نرسید. نامه‏هایی که حالا جایی است که فرستنده اش نمی داند کجاست و چه بر سرش آمده. شاید مثل ورق‏پاره‏های سرگردان گوشه و کنار خیابان افتاده اند یا شاید آن‏ها را سوزانده باشند. مردم هم یقین دارند هیچ امیدی برای رسیدن نامه‏هایشان به مقصد وجود ندارد... شاید هم دست از نامه‏نگاری کشیده‏اند. وقتی قرار است نامه به منطقه ای برسد که با خاک یکسان شده و دیّارالبشری در آن سکونت ندارد، نامه را به چه آدرسی و برای که بنویسند؟ وقتی جنگ تمام شود تا مدت‏ها باید از پی اسم خیابان‏ها بگردند. شاید هم بر حسب آن‏که چه کسانی پیروز شدند و بر آن مناطق سیطره یافتند، اسم‏های تازه‏ای رویشان بگذارند...

جزئیات داستانش را تا حدود زیادی از یاد برده ام. به هر حال موضوع صحبت فعلا این نیست. موضوع اصلی، البته تقریبا، همان نامه ای است که ذهنم را به خودش مشغول کرده است. خیلی دلم می خواهد برای مادرم در باره احساساتم در آن لحظه ای بنویسم که کودکی هشت ثه ساله بودم و او مرا تنها توی قطار نشاند، یک قرص نان و دوتا تخم مرغ آب پز به من داد و گفت: «عمو جان در پایتخت منتظرت است. باید بری درست را بخوانی چون از همه برادرهات باهوش تر و با استعدادتری» و گفت: «نترس، گریه نکن...

ولی من قبل از حرکت قطار باید می گفتم که میترسم، باید میگفتم از تنهایی وحشت دارم و باید می گفتم که وجودم یکسر غرق رعب است. من از آنهایی هستم که دوست دارند سر به سر غریبه ها بگذارند و حتی گاه بی بهانه بدم نمی آید دیگران را اذیت کنم. یکسی را که حتی هیچ صنمی هم با او ندارم. خب این هم یک جورش است؛ همیشه افسار تمایلاتم را به دست خودشان می سپارم تا هر کاری دلشان می خواهند بکنند و ابدا اجازه نمی دهم عقلم در این مورد دخالتی بکند برای همین است که گاهی فکر می کنم دشمن شماره یک من همان عقلم است وقتی قطار راه افتاد و آسمان شولای سیاه شب بر تن کرد دیگر نه می ترسیدم، نه گریه می کردم و غرق شده بودم در بوی گند ژهم تخم مرغ های آب پز، دلم می خواست قرص نان را به طرفی پرتاب کنم اما جرئتش را نداشتم. همین سر صبحی بود که با لگد از خواب بیدارم کرد.... قطار همچنان در دل سیاه شب پیش می رود، چنان که پنداری در تونلی تاریک به درازای بی نهایت فرورفته و تا ابد در مسیر آن خواهد