معرفی کتاب مرد است و قتلش، آقا کمال! اثر یاکوب آرژونی

عشق هیچ وقت آسان نیست-به خصوص زمانی که نامزدتان، مهاجری غیرقانونی است که برای بار دوم توسط قاچاقچیان جنسی ربوده شده است. اما شانس در خانه ی نامزد زن ربوده شده را زده و کارآگاه خبره و باهوش، کمال کایانکایا، مسئولیت پرونده را به عهده گرفته است. او که پدرش زباله جمع کنی ترک تبار بوده است، اطلاعاتی از زندگی در حاشیه ی ناخوشایندترین شهر آلمان، فرانکفورت، دارد. کایانکایا به زیر پوست این شهر می رود، جایی که حاکمیت قانون هیچ معنایی نداشته و برای پلیس، هیچ اهمیتی ندارد که کسی زنده بماند و یا بمیرد. رمان مرد است و قتلش، آقا کمال!، سرشار است از کاراکترهای فراموش نشدنی، گفت وگوهای هوشمندانه و خلاق و جزئیاتی بسیار دقیق و استادانه. اما توصیفات خارق العاده ی آرژونی از سیاست های نژادی در اروپای معاصر، ملی گرایی های پوچ و بی معنی و بی عدالتی های اجتماعی است که رمان های این نویسنده را از سایر آثار ادبی، متمایز ساخته است.

کتاب مرد است و قتلش، آقا کمال!


ویژگی های کتاب مرد است و قتلش، آقا کمال!

برنده ی جایزه ی داستان جنایی آلمان سال 1992

مشخصات کتاب مرد است و قتلش، آقا کمال!
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-6732-55-8
تعداد صفحه :178
سال انتشار شمسی :1394
سال انتشار میلادی :1991
سری چاپ :1
نکوداشت های کتاب مرد است و قتلش، آقا کمال!
Plotted with verve and written with passion.
با داستانی سرزنده و نگارشی پرشور.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

Magnificent.
باشکوه.
Guardian Guardian

A lively, gripping book.
کتابی پرنشاط و هیجان انگیز.
Independent Independent

بخش هایی از کتاب مرد است و قتلش، آقا کمال! (لذت متن)
خانه ی شماره شش خیلی معمولی به نظر می رسید. یک خانه ی آجری دو طبقه با تراسی پر از انگور در میان باغچه ای مرتب که معلوم بود به آن رسیدگی می شود و حوضی نیز در آن به چشم می خورد. دو راه ورودی ماشین رو از باغچه می گذشت. یکی از آن ها پشت بوته های گل رز پنهان بود.

دلم می خواست باز هم باران و رعد و برق ادامه می یافت. در میان نور آفتاب این احساس بد را داشتم که هر حرکت من از کیلومترها دورتر نیز تحت نظر است. دست کم نمی توانست از چشم اولگا خانم، که ویلای بغلش برج های صورتی رنگ داشت و همچون مینیاتوری آمریکایی از قصرهای هایدلبرگی به نظر می رسید، نادیده بماند.

از جا برخاستم و به پشت اولین درخت دویدم. صدایی از جایی در نیامد. حتما آژیر و دزدگیر را خاموش کرده بودند. دولا دولا از روی باغچه گل ها گذشتم، چند تا مبل راحتی را واژگون کردم، به سمت تراس دویدم و به یک در کشویی شیشه ای چسبیدم. در حالی که دستانم را بالای پیشانی ام گرفته بودم، سعی کردم درون اتاقی را که مبلمان و تلویزیون داشت تماشا کنم. هنگامی که لیز خوردم در باز شد. به زمین خوردم. سپس به دور و برم نگاه کردم و وارد شدم.