دو ماه از تمام این ها گذشته و بازرس فوگل حالا دیگر باید از آن کوهستان نامأنوس دور باشد. خوب پس او هنوز آنجا چه می کند. چرا آن تصادف رخ داد؟ و از همه مهمتر حالا که جان سالم در برده پس این خون روی لباس هایش متعلق به چه کسی است.
از ابتدای کتاب کششی وجود داره که اگه طرفدار این ژانر باشید میتونید این کشش رو احساس کنید اما باید کمی صبور باشید، شخصیتهای اصلی جوری پردازش شدن که ممکنه موضع گیری شما نسبت بهشون در لحظه تغییر کنه که این به خوبی پیچیدگی ابعاد شخصیت انسان هارو نشون میده. من از این نویسنده کتاب نجواگر رو خونده بودم(عاشقشم و شدیدا پیشنهادش میکنم) و خب «دختری در مه» نسبت به نجواگر سورپرایزهای کمتری داشت اما بازم دوسش داشتم، ترجمه کمی خشک بود، پایان بندیش خوب و -تقریبا- غیر قابل پیش بینی بود، فیلمشم ساختن که پیشنهاد میکنم بعد از خوندن کتاب ببینیدش، و ای کاش از دوناتو کاریزی کتابهای بیشتری ترجمه بشه.