باغ وحش شیشه ای

The Glass Menagerie

  • قیمت : ۱۴,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود
انتشارات: مجید (به سخن)مجید (به سخن)
مترجم: امیرمحمد جوادی

معرفی کتاب باغ وحش شیشه ای اثر تنسی ویلیامز

کتاب باغ وحش شیشه ای، نمایشنامه ای نوشته ی تنسی ویلیامز است که برای نخستین بار در سال 1945 به چاپ رسید. داستان این نمایشنامه به زندگی آماندا، مادر خانواده، و دختر معلول و پسرش، تام، می پردازد. آماندا در هنگام شام به دخترش، لورا، می گوید که به خاطر خواستگارانش سعی کند که به زیبایی و ظاهر خود اهمیت دهد، اگر چه لورا تاکنون هیچ خواستگاری نداشته و در انتظار کسی هم نیست. پس از گذشت چند روز، آماندا درمی یابد که لورا ماه هاست تحصیل را کنار گذاشته و به فکر فرو می رود که باید برای زندگی خانواده و به خصوص دخترش، چه کاری انجام دهد چرا که لورا کمکی به او نمی کند و تمام وقت خود را صرف بازی با مجسمه هایی کوچک و شیشه ای از حیوانات می کند. لورا سرانجام از تام می خواهد که پسری را برای آشنایی با لورا به خانه شان دعوت کند. تام هم این کار را انجام دهد و از جیم دعوت می کند که به خانه شان بیاید. با ورود جیم به این خانواده، ظاهراً تغییراتی در لورا شکل می گیرد اما آیا اعضای این خانواده می توانند خیال بافی های خود را کنار گذاشته و در دنیای واقعیات زندگی کنند؟

کتاب باغ وحش شیشه ای


ویژگی ها کتاب باغ وحش شیشه ای

برنده ی جایزه ی نمایشنامه ی حلقه ی منتقدین نیویورک سال 1945

فیلم هایی بر اساس این کتاب در سال های مختلف ساخته شده است.

این کتاب توسط نشر علمی فرهنگی نیز منتشر شده است.

مشخصات کتاب باغ وحش شیشه ای
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-964-453-094-4
تعداد صفحه :144
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :1945
سری چاپ :1
نکوداشت های کتاب باغ وحش شیشه ای
Delicate and perceptive.
پرظرافت و متفکرانه.
New York Times New York Times

Williams's first popular success.
اولین اثر موفق و پرطرفدار تنسی ویلیامز.
Amazon Amazon

No play in the modern theatre has so captured the imagination and heart of the American public as Tennessee Williams's The Glass Menagerie.
هیچ نمایشنامه ای در تئاتر مدرن، مانند این اثر نتوانسته تخیل و احساسات جامعه ی آمریکا را به تصوبر بکشد.

بخش هایی از کتاب باغ وحش شیشه ای (لذت متن)
تو از بس که به من یاد می دی چه طور غذا بخورم یه لقمه هم از گلوم پایین نمیره، خودت مجبورم می کنی که تند غذا بخورم، هر لقمه ای رو که برمی دارم مثل عقاب خیره خیره نگاه می کنی. آدم اقش می گیره. مرتب از شکمبه ی حیوانات و غده ی بزاق حرف می زنی، بجو... لهش کن... آخه این حرفا اشتهای آدمو کور می کنه.

این فکر به مغز اون هجوم آورد که مرد جوونی رو برای لورا دست وپا کنه. قیافه ی خیالی این جوون، مثل شبح یه هیولای مبهم تو آپارتمان سایه انداخت. به ندرت شبی میگذشت که از این موجود، از این روح، از این امید خونواده ی ما صحبتی به میون نیاد. اگر هم صحبتی از اون نمیشد، فکرش توی چهره ی پریشان مادرم و چشم های هراسان و رفتار معصومانه ی خواهرم پیدا بود، انگار حکمی بود که دادگاه تقدیر برای محکومیت خونواده ی وینگ فیلد صادر کرده بود.

مردم به جای اینکه زندگی خودشون رو به ماجرا تبدیل کنند، به جاش برای دیدن اون به سینما می رن.