کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

I Wish Someone Were Waiting for Me Somewhere

  • قیمت : ۱۲,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود
  • تنها 1 عدد از این کتاب باقی مانده
انتشارات: حوض نقرهحوض نقره
مترجم: فرمهر امیردوست
نویسنده: آنا گاوالدا آنا گاوالدا

معرفی کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد اثر آنا گاوالدا

کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد، مجموعه ای از داستان های کوتاه نوشته ی آنا گاوالدا است و به این موضوع می پردازد که چگونه ممکن است مسیر زندگی در یک لحظه ی سرنوشت ساز برای همیشه تغییر یابد. در داستان های این مجموعه، نقشه های آینده نگرانه ی زنی حامله در بیمارستان نقش بر آب می شود؛ از دست دادن یک خروجی در اتوبان، عواقب غیرمنتظره ای به بار می آورد و یک لحظه بی ملاحظگی، قراری عاشقانه را خراب می کند. آنا گوالدا از طریق این لحظات مهم و تأثیرگذار، مهارت جادویی خود در انتقال مفاهیمی چون عشق، شهوت، نیاز و تنهایی را به رخ همگان می کشد.

خرید و معرفی کتاب خواندنی دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد


ویژگی ها کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

برنده ی جایزه ی کونتره پوینت سال 2001

مشخصات کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-194-323-2
تعداد صفحه :176
سال انتشار شمسی :1395
سال انتشار میلادی :1999
سری چاپ :1
نکوداشت های کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
Insightful and emotionally wrought.
خردمندانه و پراحساس.
Barnes & Noble

Gavalda shows off her ability to convey love, longing, and satisfaction.
گاوالدا، توانایی خود در انتقال عشق، آرزو و رضایت را به نمایش می گذارد.
Amazon Amazon

This collection of short stories is a pure diamond.
این مجموعه از داستان های کوتاه، الماسی ناب است.
Le Soir

بخش هایی از کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد (لذت متن)
حالا به خوبی می داند که او تنها عشقش بوده و هیچ چیز نمی تواند این را تغییر دهد، که هلنا گذاشت او مانند شیئی دست و پا گیر و بیهوده بر زمین بیفتد و هیچ گاه کلمه ای ننوشت و دستش را دراز نکرد تا او دوباره بلند شود.

سال ها باور داشتم این زن بیرون از زندگی من بوده است، شاید نه خیلی دور اما بیرون از زندگی من. باور داشتم او دیگر وجود ندارد که جایی بسیار دور از من زندگی می کند، که دیگر هرگز دبه زیبایی آن روزها نیست، که متعلق به دنیای گذشته است. دنیای روزگار جوانی من، آن هنگام که سرشار از احساسات پر سوز و گداز بودم، زمانی که باور داشتم عشق جاودانی است و هیچ چیز والاتر از عشقی که به او دارم نیست. از این دست حماقت ها.

وقتی به ایستگاه شرقی می رسم، در نهان آرزو دارم کاش کسی به انتظارم آمده باشد. احمقانه است. مادرم در این ساعت هنوز سر کار است و مارک از آن آدم ها نیست که برای حمل کردن چمدان من به حومه ی شهر بیاید. همیشه این امید بی رمق را داشتم. این بار هم دست برنداشتم. پیش از پیاده شدن از پله های واگن و سوار شدن به مترو، نگاه دورانی دیگری به اطراف انداختم ببینم شاید کسی باشد... گویی در هر پله چمدان سنگین تر می شود. دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد... به هر حال این چندان پیچیده نیست.