کتاب شوخی های کیهانی

Cosmicomics

  • قیمت : ۱۴,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود
انتشارات: نگاهنگاه

معرفی کتاب شوخی های کیهانی اثر ایتالو کالوینو

کتاب شوخی های کیهانی، مجموعه ای از داستان های کوتاه نوشته ی ایتالو کالوینو است که ابتدا به زبان ایتالیایی در سال 1965 و سپس به زبان انگلیسی در سال 1968 انتشار یافت. قوه ی تخیل و هوش کم نظیر ایتالو کالوینو در این داستان های کوتاه جذاب درباره ی تکامل جهان با هم ترکیب شده و اثری به یاد ماندنی را خلق کرده است. شخصیت های این کتاب از دل فرمول های ریاضی و ساختارهای ساده ی سلولی سر برمی آورند، بین کهکشان ها به گشت و گذار می پردازند، شکلگیری سیارات را به نظاره می نشینند، از زندگی درون آب به زندگی روی خشکی می رسند، با اتم های هیدروژن بازی های جالبی انجام می دهند و از همه مهمتر، عاشق می شوند. کالوینو در کتاب شوخی های کیهانی با زیبایی و هنرمندی تمام، مفاهیم پیچیده ی علمی را به کنش ها و واکنش های زندگی روزمره ی انسان ها پیوند می زند.

خرید و معرفی کتاب خواندنی شوخی های کیهانی


ویژگی ها کتاب شوخی های کیهانی

برنده ی جایزه ی ملی کتاب آمریکا سال 1969

ترجمه ی انگلیسی این اثر به عنوان برترین ترجمه ی سال از طرف انجمن ملی کتاب آمریکا انتخاب شده است.

مشخصات کتاب شوخی های کیهانی
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-376-082-0
تعداد صفحه :200
سال انتشار شمسی :1394
سال انتشار میلادی :1965
سری چاپ :1
نکوداشت های کتاب شوخی های کیهانی
A crowning literary achievement.
یک موفقیت ادبی برجسته.
Barnes & Noble

A landmark in fiction, the work of a master.
نقطه ی تحولی در داستان سرایی، اثر یک استاد.
Guardian Guardian

Read this book, please.
این کتاب را بخوانید، لطفا.
NPR.org

بخش هایی از کتاب شوخی های کیهانی (لذت متن)
من می تونستم با حداکثر سرعت کیلومترها حرکت کنم، همون طوری که می تونین وقتی هیچ هوایی دور و برتون نیست حرکت کنین، و هر چی می دیدم تا چشم کار می کرد همه اش خاکستر بود رو خاکستری. هیچ تضاد مشخصی وجود نداشت: تنها سفید سفید واقعی که وجود داشت، اگه می تونست وجود داشته باشه، تو مرکز خورشید بود و شما هم نمی تونستین حتی با چشماتون نگاهی دزدکی بهش بندازین؛ و تازه از مشکی مشکی هم به اون صورت خبری نبود، حتی تاریکی شب هم وجود نداشت، چون تمام ستاره ها همیشه روشن بودند.

بنابراین همان طور که سیارات، چرخش های خودشون رو انجام می دادن، و منظومه شمسی هم راست شکم خودش رو گرفته بود، من هم اون نشونه رو مدت ها بود که دیگه پشت سر گذاشته بودم، و بین من و اون دیگه فضای لایتناهی بود. و این فکر هم خود به خود به ذهنم هجوم می آورد که زمانی می رسه که من برمی گردم و اون رو دوباره ملاقاتش می کنم، و اون رو یه جوری می شناسم، و چقدر از دیدنش خوشحال می شم، در اون وسعت بی نام و نشان، وقتی صدها هزار سال نوری رو، صدها قرن رو، هزاران هزاره رو بدون این که حتی یه آشنا دیده باشم طی کردم؛ این که دوباره برمی گردم و اون سر جاشه، همون طور که من اون جا گذاشته بودم، ساده و لخت و پتی، اما با اون مهر و نشونی که انگار من بهش بخشیده بودم.

من شب و روز به اون فکر می کردم؛ راستشو بخواین اصلا نمی تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم؛ در حقیقت این اولین فرصتی بود که بهم دست داده بود که اصلا راجع به چیزی فکر کنم؛ یا این که بایستی بگم: فکر کردن در مورد چیزی هرگز قبل از این امکان نداشت، اولا به خاطر این که چیزی نبود تا راجع بهش فکر کنی، و دوم این که چون نشونه ای وجود نداشت تا بدون وسیله در مورد نشونه بشه فکر کرد، اما از اون لحظه ای که نشونه به وجود اومد، فکر کردن راجع به نشونه، و بنابراین راجع به این نشونه ممکن شد، به این معنی که نشونه چیزی بود که شما می تونستی راجع بهش فکر کنی، و در عین حال نشونه، علامت فکر خودش بود.