بهترین داستان های کوتاه آنتون چخوف

Stories of Anton Chekhov

  • قیمت : ۳۸,۰۰۰ تومان
  • قیمت برای شما : ۳۰,۴۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود
انتشارات: نگاهنگاه
نویسنده:

معرفی کتاب بهترین داستان های کوتاه آنتون چخوف اثر آنتون چخوف

آنتون چخوف که به شکلی گسترده به عنوان بزرگترین نویسنده ی داستان های کوتاه در نظر گرفته می شود، با داستان های موجز و پراحساس خود درباره ی زندگی و اوضاع و احوال مردم روسیه، ژانر داستان کوتاه را به شکلی قابل توجه تغییر داد. کتاب بیست داستان کوتاه، مجموعه ای ارزشمند از این نویسنده ی بزرگ است که با داستان هایی به یاد ماندنی و تأثیرگذار، نشان دهنده ی قدرت والای هنر در شگفت زده کردن و تغییر دادن مخاطبین است. نثر چخوف، ضرب‌آهنگ و نوای منحصر به فردی دارد و مخاطب را در دنیای بعضاً تاریک و به شدت قابل باور داستان غرق می کند.

کتاب بهترین داستان های کوتاه آنتون چخوف


ویژگی ها کتاب بهترین داستان های کوتاه آنتون چخوف

جزو لیست برترین کتاب های تاریخ ادبیات به انتخاب انجمن کتاب نروژ

با مقدمه ی احمد گلشیری

مشخصات کتاب بهترین داستان های کوتاه آنتون چخوف
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
تعداد صفحه :584
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :1900
سری چاپ :10
شابک :978-964-351-100-5
نکوداشت های کتاب بهترین داستان های کوتاه آنتون چخوف
Chekov's fiction possesses the power to transform, inspire, and heal.
داستان های چخوف، قدرت تغییر، الهام بخشی و التیام دارند.
Barnes & Noble

Chekov is the best of all short-story writers.
چخوف، بهترین در میان همه ی نویسندگان داستان کوتاه است.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

Chekov's short stories explore life's mysteries and mundanity in equal measure.
داستان های کوتاه چخوف، به یک اندازه به کاوش در اسرار و اتفاقات معمولی زندگی می پردازند.
Guardian Guardian

بخش هایی از کتاب بهترین داستان های کوتاه آنتون چخوف (لذت متن)
شبی تیره و تاریک در ماه سپتامبر، کمی قبل از ساعت ده شب، آندره، پسر شش ساله ی دکتر کریلف، پزشک دولتی، از بیماری دیفتری از دنیا رفت. همین که همسر پزشک مقابل تخت کودک مرده اش زانو زد و نخستین علائم احتضار در او دیده شد، زنگ سرسرا با شدت به صدا درآمد. در یکی از صبحگاهان، وقتی که بیماری دیفتری به منزل آن ها سرایت کرد، تمام خدمه را به خانه هایشان راهی کردند. بنابراین کریلف خود با همان پیراهن آستین بلند و جلیقه ی نامرتب، بدون آن که دست و صورت نمناک خود را که از اسید فنیک می سوخت پاک کند، در را باز کرد. راهرو آن قدر تاریک بود که فردی که به درون آمد فقط قد متوسط، شال گردن سفید و صورت درشت و رنگ باخته اش قابل دیدن بود. رنگ صورتش به قدری پریده بود که انگار حضور او به سرسرا نور داده بود.

مرد که بی نهایت خوشحال شده بود گفت: «شما دکترید؟ بسیار خوشبختم!» و دست پیش برد و دست دکتر را در تاریکی یافت و آن را فشرد. «خیلی... خیلی خوشبختم! ما به هم معرفی شده بودیم... من آبوگین هستم... همین تابستان در منزل گنوچف افتخار آشنایی با شما را پیدا کردم. بسیار خوشحال شدم که در منزل بودید... شما را به خدا نگویید که الان به همراه من نمی آیید. همسرم بیمار است... من کالسکه با خود آورده ام...» از صدا و رفتار او می شد فهمید که بی نهایت نگران است. درست شبیه کسانی بود که سگ هار به آن ها حمله کرده و یا منزلشان آتش گرفته باشد؛ نمی توانست مانع نفس های تند و شتاب زده اش شود.