باغ آلبالو

The Cherry Orchard

  • قیمت : ۸,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

معرفی کتاب باغ آلبالو اثر آنتون چخوف

کتاب باغ آلبالو، نمایشنامه ای نوشته ی آنتون چخوف است که اولین بار در سال 1904 منتشر شد. در داستان این نمایشنامه ی تراژیکمدی از چخوف، شاید پرطرفدارترین نمایشنامه ی او، خانواده ای به خاطر عواملی خارج از کنترلشان در آستانه ی از هم پاشیدگی قرار می گیرد؛ عواملی که ریشه ای عمیق در گذشته و جامعه ی پیرامون دارند. اعضای این خانواده که بدهی های بسیار زیادی به بار آورده اند، مجبور می شوند درختان باغ آلبالوی زیبایشان را قطع کنند و برای نجات خود از وضعیتی سخت و بحرانی، زمین باغ را به فروش برسانند. داستان این اثر، نگاهی ویژه به مفهوم بیهودگی دارد و تلاش های بی ثمر طبقه ی اشراف برای حفظ شأن و جایگاه سابق خود و همچنین اقدامات بی فایده ی طبقه ی بورژوازی برای یافتن معنا و مفهوم در ثروت تازه به دست آمده ی خود را مورد توجه قرار می دهد.

کتاب باغ آلبالو


ویژگی ها کتاب باغ آلبالو

جزو پرفروش ترین کتاب ها و رمان های ایران

فیلم هایی بر اساس این کتاب در سال های مختلف ساخته شده است.

مشخصات کتاب باغ آلبالو
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-964-96524-4-3
تعداد صفحه :80
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :1904
سری چاپ :11
نکوداشت های کتاب باغ آلبالو
It showcases Chekhov's rich sensitivities as an observer of human nature.
این اثر، حساسیت بالای چخوف به عنوان رصد کننده ی سرشت آدمی را به نمایش می گذارد.
Barnes & Noble

Splendid.
شکوهمند.
Village Voice

One of the most critically admired and performed plays in the Western world.
یکی از نمایشنامه های دنیای غرب که بیشترین تحسین منتقدین و بیشترین اجراها را از آن خود کرده است.
Amazon Amazon

بخش هایی از کتاب باغ آلبالو (لذت متن)
یاشا: (با ناز توی صحنه راه می رود.) «می شود آدم اینجا بیاید؟» دونیاشا: «یاشا، آدم تو راه به زحمت می شناسد. خارجه چقدر تو را تغییر داده.» یاشا: «هوم، سرکار علیه که باشند؟» دونیاشا: «وقتی تو خارجه رفتی، من قدم انقدر بود.» (دستش را بالای زمین می گیرد و قد سابقش را نشان می دهد.) «من دونیاشا هستم. دختر فئودور کوزویوف. یادت رفته؟» یاشا: «هوم... مثل هلوی پوست کنده شده ای.» دور و برش را نگاه می کند. او را در آغوش می گیرد. دونیاشا فریاد می کشد و نعلبکی از دستش می افتد. و یاشا به سرعت بیرون می رود. واریا: (در درگاه، با لحنی آزرده) «چه خبر است؟» دونیاشا: (اشکریزان) «نعلبکی را شکستم.»

یادم می آید وقتی جوان پانزده ساله ای بودم پدر مرحومم که در آن موقع در این ده مغازه داشت، چنان محکم به دماغم کوبید که خون دماغ شدم. یادم نیست به خاطر چی. اما ما توی حیاط بودیم و پدرم داشت چیزی می نوشید. طوری یادم می آید مثل اینکه دیروز بود. خانم رانوسکی که آن موقع دختر جوانی بود- وای چقدر هم قلمی بود- مرا به همین اتاق آورد که صورتم را بشوید. آن موقع اینجا اتاق بچه ها بود. به من گفت: موژیک کوچولو، گریه نکن. برای روز عروسیت دماغت خوب می شود. موژیک کوچولو! البته پدرم یک موژیک بود ولی حالا من جلیقه ی سفید و چکمه ی قهوه ای پوشیده ام و یک کیسه ی پول ابریشمی دارم که لابد می گویی از گوش خوک فراهم شده. من پولدارم. اما با همه ی پول هایم اگر فکرش را بکنی، هنوز هم یک موژیک معمولی هستم. (کتاب را ورق می زند) من اینجا سرگرم خواندن این کتاب بودم و حتی یک کلمه اش را هم نفهمیدم. خوابم برد.

بی حرکت دراز می کشد. صدایی از دور مثل اینکه از آسمان ها شنیده می شود. صدای سیم تاری است که پاره شده. صدا خاموش می شود. ناله ای است. سکوتی همه جا را می گیرد و فقط از دور، از باغ آلبالو، صدای گنگ تبری که درخت ها را می اندازد، شنیده می شود.