یک پیاده روی طولانی تا آب

A Long Walk to Water

  • قیمت : ۱۲,۰۰۰ تومان
  • قیمت برای شما : ۹,۶۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

معرفی کتاب یک پیاده روی طولانی تا آب اثر لیندا سو پارک

کتاب یک پیاده روی طولانی تا آب، رمانی نوشته ی لیندا سو پارک است که اولین بار در سال 2010 به انتشار رسید. این رمان با دو داستان در سودان آغاز می شود؛ یکی درباره ی دختری در سال 2008 و دیگری درباره ی پسری در سال 1985. دختر که نیا نام دارد، روزی دو بار برای تهیه ی آب با پای پیاده به حوضچه ای می رود که دو ساعت از خانه اش فاصله دارد. پسر که سالوا نام دارد، جزو پناهجویانی است که به دنبال خانواده ی خود و مکانی امن برای اقامت می گردد. سالوا با تحمل سختی هایی چون تنهایی، حمله ی شورشیان مسلح و مواجهه با حیوانات درنده، تا به این جا توانسته جان سالم به در ببرد. با پیشروی قصه، داستان زندگی سالوا به شکلی حیرت انگیز و تکان دهنده با داستان زندگی نیا در هم می آمیزد.

کتاب یک پیاده روی طولانی تا آب


ویژگی ها کتاب یک پیاده روی طولانی تا آب

جزو لیست پرفروش ترین های نیویورک تایمز

مشخصات کتاب یک پیاده روی طولانی تا آب
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-8111-40-5
تعداد صفحه :114
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :2010
سری چاپ :3
بیشتر بخوانید

آینه ی تمام نمای زندگی بشر در ادبیات تاریخی

می توان گفت که هدف اصلی این ژانر، «زندگی بخشیدن به تاریخ» از طریق ساختن داستان هایی درباره ی گذشته یا یک دوره ی تاریخی خاص است.

نکوداشت های کتاب یک پیاده روی طولانی تا آب
Readers will be stunned by the triumphant climax.
نقطه ی اوج موفق این اثر، مخاطبین را حیرت زده خواهد کرد.
Booklist Booklist

A memorable portrait of two children in Sudan.
تصویری به یاد ماندنی از دو بچه در سودان.
Publishers Weekly Publishers Weekly

A touching narrative about strife and survival.
داستانی اثرگذار درباره ی ستیزه و بقا.
Book Page

بخش هایی از کتاب یک پیاده روی طولانی تا آب (لذت متن)
موقع رفتن، اصلا مجبور نبود وزن زیادی را تحمل کند؛ بازی بازی و مثلا سرخوشانه می رفت، اما هوا گرم بود و با اینکه هنوز خیلی مانده بود تا ظهر، حرارت خورشید آن قدر زیاد بود که راه رفتنش را سخت تر می کرد. همین می شد که حتی اگر بین راه هیچ توقفی نمی کرد، باز هم نیمی از زمان صبح تا ظهر را طول می کشید تا به مقصد برسد.

سلوا با دست هایی درهم گره کرده و پشتی کاملا صاف، چهارزانو رو به معلم نشسته بود. ظاهرش این طور نشـان می داد که تمام حواسش به معلم است، اما چشم ها و ذهنش جای دیگری بود! نگاهش را از پنجره ی کلاس دوختـه بود به فضای بیرون و جاده ی منتهی بـه خانه را می دید. معلم، عربی درس می داد، اما سلوای 11 ساله که دانش آموز خوبی به حساب می آمد و درس را از قبل خوانده بود، حالا ذهنش را آزاد گذاشته بود تا برای خودش، جایی در آن پایین های جاده بچرخد و خاطره بازی کنـد و رویا ببافد.

«کجا داریم می ریم؟ خونواده م کجان؟ کی دوباره می بینمشون؟» نمی دانست... با تاریک شـدن هوا، مردم که دیگر جلوی پایشان را نمی دیدند، توقف کردند. اول، همه اینجا و آنجا ایستاده بودند و آهسته و زمزمه کنان حرف می زدند و یا از ترس، سـاکت شـده بودند. کمی بعد، چندتا از مردها جمع شدند و چند دقیقه ای باهم بحـث کردند. یکی از آن ها داد زد: «بر اساس روسـتاهاتون گروه بندی بشین. این جوری حتما یه آشنا پیدا می کنین.» مرد دیگری از جایی دیگر گفت: «لون آریک! روستای لون آریک بیان اینجا.» خیالش راحت شـد؛ این اسم روستایشان بود.»