جنگی که نجاتم داد

The War That Saved My Life

  • قیمت : ۲۳,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

معرفی کتاب جنگی که نجاتم داد اثر کیمبرلی بروبیکر بردلی

کتاب جنگی که نجاتم داد، رمانی ماجرایی نوشته ی کیمبرلی بروبیکر بردلی است که اولین بار در سال 2015 به انتشار رسید. آدا، دختری نه ساله با پاهای معلول است که هیچ وقت خانه ی کوچکش را ترک نکرده است. مادر آدا، آنقدر از معلولیت دخترش احساس خجالت و تحقیر می کند که اجازه نمی دهد او از خانه خارج شود. به همین خاطر، زمانی که قرار می شود جِیمی، برادر کوچکتر آدا، برای فرار از خطرات جنگ از لندن خارج شود، آدا حتی یک لحظه هم وقت تلف نمی کند و برای پیوستن به جیمی، مخفیانه از خانه خارج می شود. به این شکل، ماجراجویی جدید آدا و همچنین سوزان اسمیت، زنی که مجبور می شود مراقب این دو بچه باشد، آغاز می شود. همزمان با این که آدا به خود یاد می دهد که چگونه سوار اسب شود، چگونه بخواند و مراقب جاسوس های آلمانی باشد، به تدریج اعتماد کردن به سوزان را هم می آموزد و سوزان هم رفته رفته، عاشق آدا و جیمی می شود. اما گذشته از همه ی این ها، آیا رابطه ی میان این سه شخصیت به اندازه ای محکم هست که آن ها را در طول جنگ در کنار یکدیگر نگه دارد؟

کتاب جنگی که نجاتم داد


ویژگی های کتاب جنگی که نجاتم داد

جزو لیست پرفروش ترین های نیویورک تایمز

برنده ی جایزه ی نیوبری سال 2016

برنده ی جایزه ی ویلیام الن وایت سال 2016

برنده ی جایزه ی اشنایدر فمیلی سال 2016

برنده ی جایزه ی ادیسه سال 2016

مشخصات کتاب جنگی که نجاتم داد
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-811168-9
تعداد صفحه :264
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :2015
سری چاپ :14
نکوداشت های کتاب جنگی که نجاتم داد
An exceptionally moving story.
داستانی که به شکلی استثنایی تکان دهنده است.
Barnes & Noble

Involving, poignant, nuanced.
درگیرکننده، گزنده و پرظرافت.
Horn Book Horn Book

A brisk and honest novel.
رمانی پرشور و صادقانه.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

بخش هایی از کتاب جنگی که نجاتم داد (لذت متن)
«آدا! بیا کنار از پشـت اون پنجره!» صدای فریاد مام اسـت. بازویم را گرفت و آنقدر محکم کشید که از روی صندلی افتادم و به زمین کوبیده شدم. «می خواستم به استیون وایت سلام کنم، همین.» می دانستم که نباید جوابش را بدهم، اما بعضی وقت ها دهانم زودتر از مغـزم کار می کرد. نمی دانم چرا آن تابستان شجاع شده بودم.

داستانی که می گویم، چهار سـال پیش شـروع شـد؛ اول تابستان 1939. انگلستان در آستانه ی یک جنگ جدید بود، همین جنگی که الان درگیرش هستیم. بیشتر مردم ترسـیده بودند. من ده ساله بودم، البته آن زمان سنم را نمی دانستم. درباره ی هیتلر چیزهایی شنیده بودم، حرف های تکه پاره و فحش هایی که از خیابان به پنجره ی من در طبقه ی سوم می رسید، امـا جنگ با او یا هر کشـور دیگری برایم کوچکترین اهمیتی نداشت. شاید با توجه به چیزهایی که تا الان گفته ام، فکر کنید که من با مادرم در جنگ بودم، درحالی که اولین جنـگ در ماه ژوئن همان سال، جنگ من و برادرم بود.

بعد مام بیرون می رفت؛ یا برای خرید یا برای حـرف زدن با بقیه ی زن های خیابان. بعضی وقت ها جیمی را با خودش می برد، اما بیشتر مواقع تنها می رفت. غروب ها سر کار می رفت. من به جیمی چای می دادم و برایش آواز می خواندم و می خواباندمش. تا جایی که یادم می آید، زندگی من همیشه همین بوده است؛ روزهایی که جیمی هنوز پوشک می پوشید و آنقدر کوچک بود که نمی توانست بگوید دستشویی دارد.