هارولد پینتر، ساکن دنیای مدرن تهدیدها

اصلی ترین موضوعی که پینتر با آن زندگی می کرد و به آن می پرداخت، «بیگانگی انسان» بود.

هیچ چیز در زندگی هارولد پینتر، قادر به توضیحِ خشم شعله ور در وجود او نبود. پینتر زندگی نسبتاً خوب و رضایت بخشی داشت: گذراندن دوران کودکی در خانه ای در شرق لندن، سال هایی لذت بخش در دانشکده ی «هَکنی گِرِمر» با استادی که الهام بخش او بود، لذت از ورزش هایی چون بولینگ و کریکت، داشتن گروهی از دوستان نزدیک و وفادار، یک دهه بازیگری در گوشه و کنار انگلستان، شروعی بزرگ در نمایشنامه نویسی با کتاب «جشن تولد» در سال 1958، رسیدن به شهرت و اعتبار با نگارش نمایشنامه ی «سرایدار» در دوسال بعد، چندین و چند اثر تحسین شده و موفقیت آمیز و درنهایت، کسب جایزه ی نوبل ادبیات در سال 2005. اما همه ی این ها نتوانستند مرهمی بر خشم و حیرت زدگی او از پیچیدگی های روابط انسانی و معناباختگی دنیا باشند.

یه کارت دعوت انداخته بودم جلوش. ولی فکرشم نمی کردم بیاد. نه، قضیه این بود که من... من نشونی‌شو گم کرده بودم. [مکث] بله. تو ادمونتون جنوبی. می دونی بعد از اون شب باهام چی کار کردن؟ خُردم کردن. خُرد خُردم کردن. قبلاً ترتیب همه چی رو داده بودن. حساب همه چی رو کرده بودن. کنسرت بعدیم بود. یه جای دیگه. زمستون بود. رفته بودم واسه اجرا. وقتی رسیدم، دیدم درِ سالنو بستن. کرکره ها رو هم کشیده بودن پایین. حتی نگهبانم نبود. در رو هم قفل کرده بودن. از کتاب جشن تولد


بدیهی است که نوع جهان بینی منحصر به فرد پینتر در نمایشنامه های این هنرمند بزرگ نمود دارند. شخصیت های پینتر به شکلی اتفاقی به ذهنش می رسیدند (از کلمه ای ساده مانند «تاریک»، از سؤالی مثل «با قیچی چیکار کردی؟» و یا تصویر زوجی که در کنار پنجره ای ایستاده اند) و به گفته ی خودش، پس از آن بازی های عجیب و غریبی در فکرش شروع می شد. شخصیت ها انگار به محض شکل گیری، جان می یافتند و خودشان برای خودشان تصمیم می گرفتند. هیچ درست یا غلطی در مورد آن ها وجود نداشت و از قطعیت و یا گذشته ای مشخص و ثابت نیز خبری نبود. پینتر با نوشتن نمایشنامه هایش دریافت که:

حقیقت ها، یکدیگر را به چالش می کشند، پس می زنند، بازتاب می دهند، نادیده می گیرند، مرعوب می کنند و نسبت به وجود دیگری، ناآگاه هستند.

در آثار ساموئل بکت که تأثیر ویژه ای بر هارولد پینتر در آغاز دوران حرفه ای نویسندگی اش داشت، گفت و گوهای عادی، صورتی متافیزیکی و عجیب به خود می گیرند؛ چنین گفت و گوهایی در آثار خود پینتر، سرشار از تهدید و حس عدم امنیت هستند. کلمات در نمایشنامه های پینتر، توهین آمیز و یا تدافعی جلوه می کنند و به نوعی نقش نقاب و ابزاری را دارند که شخصیت ها برای پنهان کردن روح عریان خود از آن ها بهره می گیرند. اما در زیر این نقاب ها، منظور دیگری نهفته است. پینتر عقیده دارد که شخصیت های داستان هایش در حال خفه کردن حقیقت هستند. کاراکترهای خلق شده توسط پینتر درست مانند خودش، ناگهان بی تابِ پنجره و استشمام هوایی تازه می شوند. این کاراکترها اغلب راحتی و آسایش خانه و لذت بردن از یک لیوان شیر داغ در کنار شومینه را در ذهن دارند اما با این وجود، هیچ چیز نمی تواند خلاء معنا و هدف در زندگی شان را پر کند. اصلی ترین موضوعی که پینتر با آن زندگی می کرد و به آن می پرداخت، «بیگانگی انسان» بود.

 

خیانت

برخی نمایشنامه ها، حول محور تنها یک کلمه می چرخند. این کلمه ی واحد، بر تمامی کنش ها و واکنش های داستان سلطه دارد و اساساً نیروی محرکه ی پیش برنده ی اتفاقات به حساب می آید. کتاب «خیانت»، یکی از مهم ترین و ارزشمندترین نمایشنامه های پینتر است که در سال 1978 به رشته ی تحریر در آمد. داستان این اثر جذاب که ریشه در زندگی شخصی خود پینتر دارد، ساده است و به ماجرای یک رابطه ی مخفیانه ی هفت ساله می پردازد که زن و شوهری با نام های اِما و رابرت و بهترین دوست رابرت، یعنی جِری، درگیر آن هستند. اما پینتر از همین داستان ساده، پیچیدگیِ غیرقابل تصوری خلق می کند.

کلمه ای که بر این نمایشنامه سلطه دارد، «چه زمانی» است. چه زمانی جِری فهمید که اِما درباره ی رابطه ی مخفیانه شان با شوهرش، رابرت، صحبت کرده است؟ چه زمانی اِما فهمید که رابرت از ماجرا باخبر است، و تصمیم گرفت که به جای گفتن این موضوع به جری، آن را ادامه دهد؟ چه زمانی جری تصمیم گرفت که همسرش، جودیث، را ترک نکند؟ لحظه ی خیانتِ واقعی چه زمانی بود؟ زمانی که جری در مستی، عشق جاودان خود را به همسر بهترین دوستش اعلام کرد؟ زمانی که اِما جواب او را داد؟ و یا زمانی که این دو برای اولین بار به معاشقه پرداختند؟ آیا خیانت واقعی، ترک نکردن همسرانشان بود؟ یا این که خیانت واقعی در این نکته نهفته بود که اِما همه چیز را به رابرت گفته بود و جری از این موضوع هیچ اطلاعی نداشت؟

منطق دقیق و به هم پیوسته ای در داستان کتاب «خیانت» به چشم می خورد. اتفاقات، همانند امواج به وجود آمده در آب پس از افتادن تکه سنگی در آن، از پس یکدیگر به وقوع می پیوندند. یک دروغ، دروغ دیگری را به وجود می آورد و متعاقب این زنجیره ی بهمن‌وار، جهانی از ناراستی خلق می شود که همانند حقیقتی جایگزین به نظر می رسد. در این شرایط، یا ما تغییر می کنیم و یا چنین جهانی ما را تغییر خواهد داد. شاید هم خودمان را قانع کنیم که حقیقت همین است و عدم توانایی مان در پذیرش راستینِ این وضعیت، از این جهان دروغین، حقیقتی شخصی و جایگزین بسازد.

هیچ کلمه ای در این نمایشنامه پیدا نمی شود که نتوانید آن را در روزنامه های محلی پیدا کنید. زبان این اثر کاملاً ساده و بدون تظاهر است. مکث های معمول در آثار پینتر در این نمایشنامه هم به چشم می خورند و داستان هایی در دل داستان های دیگر شکل می گیرند که دلیل به وقوع پیوستن‌شان به مخاطب گفته نمی شود؛ انگار که شخصیت ها، دلایل مختص به خود را برای انجام کارها دارند و نیازی به توضیح جزئیات اعمال خود نمی بینند.

همین زبان محاوره ای و معمولی، منبع سرشاری برای شکل گیری انواع و اقسام دروغ هایی است که ساختار روابط انسانی را می سازند. به عنوان مثال به این جمله توجه کنید: «فکر نمی کنم ما عاشق هم نباشیم.» ما زمانی از چنین جمله بندی و ساختار استفاده می کنیم که می خواهیم به نوعی پا پس بکشیم، احساس را با واژگان عوض کنیم و با جمله ای که دو فعل منفی در آن به کار رفته، احساس واقعی مان را پنهان و از حقیقت فرار کنیم. با این وجود، نمی توان از وجدان فرار کرد. اِما با همین مشکل رو به رو است. او در این ماجرا کسی است که بیشترین تاوان را می دهد؛ انگار که خودخواهی و حق به جانب بودنِ سایر شخصیت ها باعث می شود که خیلی عذاب نکشند. اِما در سراسر داستان از این احساس گناه آگاهی دارد و همانند بیماری است که بر روی تخت عمل، به هوش است. 

از نُه پرده ی نمایشنامه ی خیانت، شش پرده به شکل غیرخطی روایت می شوند و سه پرده، ادامه ی ماجرای پرده ی پیشین را دنبال می کنند: پرده ی دوم، جایی که رابرت به جری می گوید از رابطه ی پنهانی خبر دارد و حتی ممکن است جودیث هم چیزهایی بداند؛ صحنه ی ششم، زمانی که اِما پس از اعتراف و برملا کردن حقیقت برای رابرت به خانه بازمی گردد؛ و صحنه ی هفتم، هنگام ناهار خوردن رابرت با جری در حالی که رابرت ممکن است به دوستش بگوید که همه چیز را می داند اما این کار را نمی کند. رابرت به جای این کار، خاطره ی خواندن اشعار ویلیام باتلر ییتس در جزیره ای را برای جری تعریف می کند و به او می گوید ای کاش می توانست همیشه آن جا تنها بماند.

اِما: من به تو زنگ زدم. نمی دونم چرا.
جری: چقدر عجیبه، ما باهم خیلی صمیمی بودیم، مگه نه؟ ... من و رابرت ... حتی اگه ماه هاست همدیگه رو ندیدیم... ولی توی تمام این سال ها، با وجود همه ی این گیلاس هایی که با هم زدیم، همه ی این ناهارهایی که با هم خوردیم ... من هیچ وقت متوجه نشدم ... حتی هیچ وقت احتمال ندادم ... که می تونه کس دیگه ای ... جز تو توی زندگی اش باشه. هیچ وقت. مثلا، وقتی آدم با رفیقش توی بار نشسته، یا توی رستوران، بر فرض ... گاهی پا می شه بره دستشویی، می دونی، کی نمی ره، ولی منظورم اینه که ... اگه بره یواشکی یه زنگی بزنه، تو این رو توی تمام وجودت حس می کنی، می دونی، حتی صدای افتادن سکه رو توی دستگاه می شنوی. ولی من هیچ وقت این حس رو با رابرت نداشتم. صدای افتادن هیچ سکه ای رو با رابرت توی هیچ باری نشنیدم. بامزه این جاست که این من بودم که می رفتم سکه توی تلفن می انداختم و قایمکی زنگ می زدم، اون هم به تو؛ تنها می ذاشتمش پشت پیشخون مست کنه. همینه که عجیبه...از کتاب خیانت


کاراکترهای این نمایشنامه بیش از هر چیز با رنج و آگاهی از این رنج دمخور هستند. مدرنیسم غیرمعمولی که ویژگی اصلی آثار پینتر به حساب می آید، پیش از این که صرفاً انتخاب یک ساختار باشد، نوعی حساسیت و عدم تمایل به رها کردن قوه ی تشخیص ارزش ها و ضدارزش های اخلاقی است. «خیانت»، اثری است که دو بار اتفاق می افتد، یک بار در جلوی چشمان مخاطبین و بار دیگر در ذهن آن ها، یعنی زمانی که خواننده، صحنه هایی مشخص را در ذهنش مرور می کند تا آن ها را مورد قضاوت قرار دهد. نکته ای که کتاب «خیانت» را به پژوهشی ژرف و قابل توجه درباره ی انگیزه ها و پیامدها تبدیل می کند، این است که اِما عاشق جری است و عشقش مانند گردابی شده که در حال بلعیدن تمام زندگی اوست. عشق، آن نیرویی است که هم باعث شده خیانت های انجام شده در این داستان به مرحله ی عمل برسند و هم آن ها را رنج آور و مخرب کرده است.

معانی مخفی؟

علاقه مندان به آثار هارولد پینتر برای دهه ها در تلاش برای یافتن معانی مخفی در پشت اشیا و اتفاقات ساده و روزمره در نمایشنامه های او بوده اند. اما نامه ی فوق العاده کنایه آمیزی که پینتر به گروهی از دانشجویانِ مطالعه کننده ی آثارش نوشت، نشان می دهد چنین تلاش هایی خیلی هم ثمربخش نخواهد بود. پینتر در جواب این سوال که آیا اشیای به کار رفته در داستان نمایشنامه ی «سرایدار»، همچون مجسمه ای از بودا و یا کلبه ای کوچک، از اهمیت خاصی برخوردارند، با لحنی گزنده گفت:

مجسمه، مجسمه است و کلبه هم کلبه!

این نویسنده همچنین، به این سوال که چرا اسم شخصیت اصلی داستان، فرضی است، این گونه پاسخ می دهد:

اسم او فرضی است چون خودش آن را فرض کرده است.

پینتر به همه ی این سؤالات با لحنی مشابه جواب داد و در آخر نامه نوشت:

به شما اطمینان می دهم که این جواب های من به قصد طنزآمیز بودن نوشته نشده اند.

این نامه در سال 1966 نگاشته شد اما به تازگی و پس از افتادن از لای صفحه های کتابی که به حراج گذاشته شده بود، دوباره پیدا شده است. علاقه مندان به پینتر معتقدند لحن عجیب و گزنده ی این نامه، اطلاعات جالبی را از نحوه ی جهان بینی و خُلق غالباً تَنگ او برملا می سازد.

نمایشنامه ی «سرایدار» که اولین موفقیت تجاری پینتر به حساب می آید، حول محور شخصیتی به نام دیویس می چرخد. دیویس، بی خانمانی است که به خانه ی مردی به نام آستون آورده شده و باعث به وجود آمدن مشکلاتی با برادر آستون، میک، شده است. دیویس که در ابتدا خود را برنارد جنکینس معرفی می کند، با گذشت زمان، نام واقعی خود را افشا می سازد و قصد می کند تا کاغذهایی شخصی را از سیدکاپ، محله ای در جنوب شرق لندن، به دست آورد. 

برخی از دانشجویانی که احتمال می دادند سیدکاپ به دلیل خاصی انتخاب شده، این موضوع را با پینتر در میان گذاشتند و در جواب دریافت کردند:

کاغذهای دیویس در سیدکاپ هستند چون سیدکاپ جایی است که آن ها هستند!

گفتنی است که این نامه به همراه نخستین نسخه ی چاپی از کتاب «سرایدار»  در یک حراجی به قیمت 360 یورو به فروش رسیدند.

کتاب های «اتاق و بالابر غذا»، «درد مختصر و آسایشگاه»، «بازگشت به خانه»، «سرایدار و زبان کوهستانی» و «خیانت» از آثار بزرگ و برجسته ی هارولد پینتر هستند.