رمان «سیرک شبانه» اثر «ارین مورگنشترن» داستان خود را در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم با مرکزیت لندن و ارائهی تصاویری از شهرهای دیگر در سراسر جهان روایت می کند. این برهه از تاریخ در انگلیس با نام «عصر ویکتوریا» شناخته می شود—دورهای که هنجارهای اجتماعیِ «پروتستان» بر سایر چارچوب ها چیرگی داشت.
سیرک، گونهای محبوب از سرگرمی به شمار می آمد و این فرصت را در اختیار تماشاگران قرار می داد تا به شکل گذرا از قواعد و محدودیت های نامنعطفِ جامعهی ویکتوریایی فاصله بگیرند؛ سیرک همچنین برای افرادی که به خاطر تفاوت های فیزیکی و ذهنی خود ممکن بود در جامعه به حاشیه رانده شوند، نقش نوعی پناهگاه را داشت. سفرهای بینالمللی، به سختی صورت می پذیرفت و برای اغلب افراد بیش از اندازه پرهزینه بود، به همین خاطر سیرک های سیار برای اکثر تماشاگران، مانند دریچهای رو به جهان هایی ناآشنا بود که آن ها هیچ وقت نمی توانستند از نزدیک ببینند.

بسیاری از منتقدین ادبی، کتاب «سیرک شبانه» را با مجموعه های «هری پاتر» و «شفق» مقایسه کردهاند، و همینطور با دیگر داستان های فانتزی شناخته شده از جمله «جاناتان استرنج و آقای نورل» اثر «سوزانا کلارک»، «مارتین درسلر» اثر «استیون میلهازر»، و آثار نویسندگانی همچون «رِی برَدبِری» و «نیل گیمن». رمان «سیرک شبانه» مانند مجموعه های «هری پاتر» و «شفق»، هم برای مخاطبین نوجوان و هم بزرگسال مناسب در نظر گرفته می شود.
سیرک بیخبر از راه می رسد. هیچ اعلانی از پیش در کار نیست، نه برگهی آگهی روی تیرک ها و بیلبوردهای مرکز شهر، نه اشاره یا تبلیغی در روزنامه های محلی. فقط هست، در حالی که دیروز نبوده. چادرهای برجمانند، راه های سفید و سیاه دارند و هیچ رنگ طلایی و سرخی در آن ها نمی بینی. اصلا هیچ رنگی نیست، غیر از رنگ درختان اطراف و علف زمین های دور و بر. نوارهای سیاه و سفید روی آسمان خاکستری؛ چادرهای بیشماری با شکل ها و اندازه های مختلف، حصاری ظریف و پیچیده که در دنیای بیرنگی محصورشان می کند.—از کتاب «سیرک شبانه» اثر «ارین مورگنشترن»
رقابت
در مرکز داستان «سیرک شبانه»، رقابت میان دو شعبدهباز جوان، «سِلیا» و «مارکو»، قرار دارد: آن ها باید از طریق اجرای ترفندهایی که به شکل پیوسته سختتر و پیچیدهتر می شود، بر یکدیگر برتری پیدا کنند؛ رقابت تنها زمانی پایان می یابد که یکی از آن ها جانش را از دست بدهد. اما آن ها از تمام حقایقِ پشت این رقابت آگاهی ندارند، چون فقط مهره هایی ساده در بازیِ میان استادانشان، «هکتور بوئن» و «آقای اِی.اچ» هستند. این دو شعبدهباز کهنهکار (که هم استاد و هم به نوعی ناپدریِ «سلیا» و «مارکو» به شمار می آیند)، مهر و عطوفت چندانی را نسبت به شاگردان جوانشان از خود بروز نمی دهند و آنطور که به نظر می رسد، مسیرِ تکبُعدیِ رسیدن به پیروزی در این رقابت کهن را بسیار مهمتر از هر گونه پیوند عاطفی در نظر می گیرند.
وقتی «سلیا» و «مارکو» عاشق هم می شوند و در مقابل قوانین بیرحمانه و منزویکنندهی این رقابت می ایستند، «هکتور بوئن» و «آقای اِی.اچ» این فرصت را به دست می آورند که ارزش حقیقی پیوند عاطفی را درک کنند، اما هیچ کدام از آن ها رفتار خود را تغییر نمی دهند. به این صورت، رمان این نکته را مورد توجه قرار می دهد که رقابت و برتریجویی وقتی با خودخواهی و بیتفاوتی نسبت به نیازها و خواسته های دیگران همراه شود، به شکل گریزناپذیر به تنهایی و انزوا می انجامد.
عشق
دو شعبدهباز جوان داستان، «سلیا» و «مارکو»، بهرغم این که در رقابتی عجیب و مرگبار در مقابل یکدیگر قرار داده شدهاند، عاشق یکدیگر می شوند. عشق میان آن ها، ایستادگی و عصیان در مقابل انزوایی است که توسط استادانشان به آن ها تحمیل شده است، و این فرصت را در اختیار آن ها قرار می دهد که با یکدیگر همکاری کنند و مهارت های جادوییشان را بهبود ببخشند. «سلیا» و «مارکو» برخلاف استادان خود، از بروز عشق و ایجاد پیوند عاطفی با فردی دیگر هراسی ندارند. در حالی که رقابت و برتریجوییِ محض در رمان فقط به انزوا می انجامد، عشق به عنوان نیرویی قدرتمند به تصویر کشیده می شود که قادر به غلبه بر موانع و ایجاد احساس همدلی و ازخودگذشتگی است.
رابطهی رمانتیک میان «مارکو» و «سلیا» بر تم هایی بنیادین همچون عصیان در دوران جوانی، عزم و اراده، و میل به شکل دادنِ پیوندی حقیقی با انسانی دیگر استوار شده است. وقتی «هکتور بوئن» از عمق رابطهی آن ها باخبر می شود، «سلیا» را به خاطر این که عاشق رقیب خود شده است، «ضعیف، ضعیفتر از چیزی که فکر می کردم» توصیف می کند. با این وجود، عشق دو پروتاگونیست داستان نیازمند اراده و قدرتی بزرگ است تا بر خواسته های استادانشان و گرایش هر فرد به محافظت از خویشتن غلبه کند. همین اراده و قدرت است که باعث می شود آن ها همه چیز را در زندگی خود به خاطر عشق به خطر بیندازند—عشقی که هم برایشان آزادیبخش است و هم آن ها را تا ابد به هم پیوند می زند.
اما سیرک هنوز باز نشده است، فعلا نشده. ظرف چند ساعت، همه مردم شهر از ماجرا باخبر شدهاند. بعد از ظهر نشده، خبر به چندین شهر آنطرفتر هم رسیده. دهان به دهان خبر رساندن، روش مؤثرتری برای تبلیغات است تا خبرهای مکتوب و علامت های تعجب روی بروشورهای کاغذی و پوسترها. ظاهر شدن ناگهانیِ یک سیرک اسرارآمیز، خبر غیرعادی و شگفتانگیزی است. مردم مبهوتِ ارتفاعِ حیرتآورِ بلندترین چادرها می شوند. خیره می شوند به ساعتی که درست داخل دروازهای است که هیچکس نمی تواند به درستی توصیفش کند. و تابلوی سیاهی که با حروف سفید نقاشی شده و بالای دروازه آویزان است، همانی که رویش نوشتهاند: «سرشب باز می شود، سحر تعطیل می شود.»—از کتاب «سیرک شبانه» اثر «ارین مورگنشترن»

زمان و آزادی
سیرک، به عنوان مکانی برای سرگرمی و لذت، خارج از محدوه های زمان جلوه می کند، و احساسی بیوقفه از «اکنون» و فناناپذیری را برای تماشاگران به ارمغان می آورد. در «سیرک شبانه» اما این احساس «اکنون ابدی» می تواند تشویشآور باشد، چون اسرارآمیز و غیرقابلکنترل به نظر می رسد. همانطور که یکی از کاراکترها درباره مهارت فالگیری می گوید: «پیشگویی زمان، سختترین کار ممکن است.» رمان به شکل های مختلف به هراس ذاتی از مرگ و فقدان می پردازد، و همینطور به انزوای خردکنندهای که همراه با فناناپذیری از راه می رسد، و درنهایت به مخاطبین یادآوری می کند که زمان، مفهومی رازآلود و کنترلناپذیر است.
«ارین مورگنشترن» در متن ابتدایی رمان به این نکته اشاره می کند که کلمهی «سیرک» از واژهای یونانی به معنای «دایره» یا «حلقه» برگرفته شده است، شکلی که ابتدا و انتهای مشخصی ندارد. رمان «سیرک شبانه» تنش میان آزادی و اسارت را مورد توجه قرار می دهد: اغلب کاراکترها احساسی از رهایی و آزادی را در سیرک تجربه می کنند، در حالی که برخی دیگر—بهخصوص «سلیا»—احساس می کنند که در فضای دایرهوار و محصورکنندهی سیرک و رقابت موجود در آن، اسیر شدهاند.
«سلیا» و «مارکو» برای این که احساس آزادی در سیرک را تجربه کنند، باید در مسیری قدم بگذارند که ممکن است هر دوی آن ها را به نابودی بکشاند. آن ها باید از طریق به خطر انداختن جان خود، از حصاری که توسط استادانشان پیرامون آن ها کشیده است، بگریزند. این نکته که «سلیا» و «مارکو» حاضرند برای چشیدن مزهی رهایی، دست به این ریسک بزرگ بزنند، نشانگر اهمیت آزادی و به دست گرفتن سرنوشت خویشتن در رمان «سیرک شبانه» است.