معرفی کتاب من ملاله هستم اثر کریستینا لم

کتاب من ملاله هستم، اثری نوشته ی ملاله یوسف زی و کریستینا لَم است که نخستین بار در سال 2013 وارد بازار نشر شد. زمانی که طالبان، کنترل دره ی سوات در پاکستان را در اختیار گرفت، تنها یک دختر جرأت مقابله با آن ها را داشت. ملاله یوسف زی، سکوت را نپذیرفت و برای حق تحصیل خود جنگید. او در روز سه شنبه 9 اکتبر 2012 و در پانزده سالگی، تا آستانه ی مرگ پیش رفت. ملاله در حالی که داشت با اتوبوس از مدرسه به خانه بازمی گشت، هدف گلوله ی نیروهای طالبان قرار گرفت؛ گلوله ای که به سرش اصابت کرد و باعث شد همه تصور کنند کار او تمام است. اما بهبودی معجزه آسای ملاله، او را به سفری خارق العاده از دره ای دورافتاده در پاکستان به مجمع سازمان ملل متحد در نیویورک برد. ملاله اکنون، نمادی جهانی برای اعتراضات مسالمت آمیز و جوان ترین برنده ی جایزه ی صلح نوبل است. کتاب من ملاله هستم، ماجرای شگفت انگیز، الهام بخش و دلگرم کننده ی این دختر شجاع را با نثری جذاب روایت می کند.

کتاب من ملاله هستم


ویژگی ها کتاب من ملاله هستم

جزو لیست پرفروش ترین های نیویورک تایمز

مشخصات کتاب من ملاله هستم
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-6687-89-6
تعداد صفحه :344
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :2013
سری چاپ :8
نکوداشت های کتاب من ملاله هستم
Malala's powerful story will open your eyes to another world.
داستان تأثیرگذار ملاله، چشمانتان را رو به جهانی دیگر خواهد گشود.
Barnes & Noble

A searing and personal portrait of a young woman who dared to make a difference.
تصویری سوزان و شخصی از زنی جوان که جرأت کرد تغییری ایجاد کند.
Publishers Weekly Publishers Weekly

A powerful and inspiring story.
داستانی قدرتمند و الهام بخش.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

بخش هایی از کتاب من ملاله هستم (لذت متن)
شانزده اکتبر یک هفته پس از تیراندازی به هوش آمدم. هزاران مایل از خانه دور بودم و لوله ای در گردنم بود که کمک می کرد نفس بکشم و به همین دلیل نمی توانستم صحبت کنم. از عکس برداری دیگری، من را به بخش مراقبت های ویژه برمی گرداندند و سرانجام به کلی به هوش آمدم. نخستین اندیشه ای که به ذهنم رسید این بود: «خدارو شکر که زنده ام.» نمی دانستم کجا بودم گرچه کاملا پیدا بود که در سرزمین خودمان نیستم. پرستاران و پزشکان به زبان انگلیسی صحبت می کردند. با آنان حرف می زدم ولی به خاطر لوله ای که در گردنم بود، هیچ کس نمی توانست صدایم را بشنود. چشم چپم همه جا را تار می دید و همه، دو بینی و چهار چشم داشتند. انواع پرسش ها به ذهنم می رسید: «من کجام؟ کی منو آورده اینجا؟ پدر و مادرم کجان؟ پدرم زنده است؟» و بسیار وحشت زده بودم.

یکی از پرستاران، مداد و دفترچه ای به من دارد. ولی درست نمی توانستم بنویسم. می خواستم شماره تلفن پدرم را یادداشت کنم با این حال نمی توانستم حروف را درست بنویسم. دکتر جاوید یک صفحه حروف الفبا برایم آورد تا به حروف اشاره کنم. نخستین کلمه هایی که هجی کردم «پدر» و «کشور» بود. پرستار به من گفت که در بیرمنگام هستم گرچه نمی دانستم در کجای دنیاست. بعد نقشه ای به من نشان دادند که دریافتم در انگلیس هستم. در واقع نمی دانستم که چه اتفاقی افتاده بود. پرستاران چیزی به من نمی گفتند. حتی اسم من، آیا هنوز ملاله بودم؟

دلم نمی خواست مردم مرا به عنوان دختری که طالبان به سوی او تیراندازی کرد بشناسند، بلکه دختری که برای حق تحصیل مبارزه کرده بود. و زندگی ام را وقف این هدف خواهم کرد.