نفرین زمین

Nefrine-e Zamin

مشخصات نفرین زمین
شابک :978-600-7436-46-2
قطع :رقعی
تعداد صفحه :264
سال انتشار شمسی :1398
سال انتشار میلادی :1967
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :4
زودترین زمان ارسال :5 شهریور

Curse of the earth

مشخصات نفرین زمین
شابک :9789643204327
قطع :رقعی
تعداد صفحه :320
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :1967
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :6
زودترین زمان ارسال :5 شهریور

معرفی کتاب نفرین زمین اثر جلال آل احمد | ایران کتاب

کتاب نفرین زمین، رمانی نوشته ی جلال آل احمد است که نخستین بار در سال 1967 به چاپ رسید. در داستان این رمان جذاب، مردی که مدیر یکی از مدارس شهرهای مازندران بوده، به عنوان معلم به روستایی فرستاده می شود. اما ورود مدرنیته به زندگی ایرانی ها، در حال تغییر زندگی آشنای روستاییان است و مسائلی را به وجود آورده است. جلال آل احمد در این کتاب، در قالب داستانی سرگرم کننده و به یاد ماندنی، نقدهای اجتماعی و فرهنگی خود نسبت به برنامه ی اصلاحات ارضی و تغییرات گاهاً فکر نشده و از روی اجبارِ صورت گرفته در جامعه ی ایران را ارائه می کند و تصویری زنده و بسیار نزدیک به واقعیت را از زندگی در روستا، نگرش روستاییان به جهان پیرامون و نیازهای واقعی آنان ترسیم می کند.

کتاب نفرین زمین


ویژگی های کتاب نفرین زمین

در فهرست برترین آثار داستانی ایران

جلال آل احمد
جلال آل احمد (۲ آذر ۱۳۰۲ و براساس برخی روایت ها ۱۱ آذر، ۱۳۰۲، تهران - ۱۸ شهریور ۱۳۴۸، اسالم، گیلان) روشنفکر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم ایرانی و همسر سیمین دانشور بود. آل احمد در دههٔ ۱۳۴۰ به شهرت رسید و تأثیر بزرگی در جریان روشنفکری و نویسندگی ایران داشت. نویسندگانی چون نادر ابراهیمی و غلامحسین ساعدی از او تأثیر گرفتند.جلال آل احمد در ۱۱ آذر ۱۳۰۲ در خانواده ای مذهبی در محلهٔ سیدنصرالدین شهر تهران به دنیا آمد. وی پسر عموی آیت الله طالقانی بود. خانوادهٔ او اصالتا اهل شهرستان طالقان و روستای ا...
قسمت هایی از کتاب نفرین زمین (لذت متن)
درست روز اول عقرب بود. که آمدند برای سوار کردن موتور آسیاب. همان روزی که بی بی، همه ی مردهای کاری ده را به ناهار دعوت کرده بود و قرار بود برای دیم کاری پشک بیندازد. جمعه ای بود و فردایش به ساعتی که میرزا عمو دیده بود، روز ولادت حضرت هابیل بود. و میدانچه ی آبادی را آذین بسته بودند و دورتادورش تخت گذاشته و فرش کرده. و یک دسته ی زرنا دف از دم صبح، توی کوچه ها بکوب بکوب داشت و بچه ها لب جوی ده گردوبازی می کردند و زندها دم درها و لب بام ها به تماشا نشسته و سه تا ژاندارم، تفنگ هاشان را وارونه به کول لای جماعت می پلکیدند.

هنوز یک ساعتی به ظهر داشتیم که دو تا سواری از پیش، و کامیون عین الله، از پس، چرخ هاشان را عین مهرها پلاستیکی به خون گاو قربانی شده ی اربابی رنگ زدند، و هر کدام ده دوازده تایی انگ خونین، که از یکی به دیگری کم رنگ تر می شد، بر زمین میدانگاهی نهادند، تا برسند پای عمارت آسیاب.