خاطرات

4 جلدی
Memoirs of a Dutiful Daughter

مشخصات کتاب خاطرات
مترجم :
شابک :978-964-315-532-2
قطع :رقعی
تعداد صفحه :2834
سال انتشار شمسی :1395
سال انتشار میلادی :1958
نوع جلد :جلد سخت
سری چاپ :3
زودترین زمان ارسال :29 تیر

مجموعه چهار جلدی

سیمون دوبووار از برترین نویسندگان ادبیات مدرن فرانسه

معرفی کتاب خاطرات اثر سیمون دوبووار | ایران کتاب

کتاب خاطرات، اثری نوشته ی سیمون دوبووار است که نخستین بار در سال 1958 به انتشار رسید. این اثر که خودزندگی نامه ای درخشان از یکی از برجسته ترین چهره های ادبی قرن بیستم به شمار می آید، تصویری پرجزئیات از بانویی اندیشمند را ترسیم می کند که در خانواده ای بورژوا و فرانسوی بزرگ شد، در دوران نوجوانی علیه قواعد و انتظارات مرسوم دست به شورش زد، و در جوانی با بلندپروازی تمام به ادبیات و فلسفه روی آورد؛ کارهایی که در دهه ی 1920 برای یک زن جوان بسیار عجیب و غیرمعمول به نظر می رسید. دوبووار در کتاب خاطرات از روابط دوستانه، روابط عاشقانه و استادهایش سخن می گوید و علاوه بر آن، به روزهای آغازین مهم ترین رابطه ی خود در زندگی می پردازد؛ رابطه ای جاودان با دوستی جوان به نام ژان پل سارتر در زمانه ای آکنده از هیاهوهای سیاسی و اجتماعی.

کتاب خاطرات

سیمون دوبووار
سیمون دو بووآر، زاده ی 9 ژانویه ی ۱۹۰۸و درگذشته ی ۱۴ آوریل ۱۹۸۶، با نام اصلی سیمون لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار، فیلسوف، نویسنده، فمینیست و اگزیستانسیالیست فرانسوی بود که در پاریس در خانواده ای بورژوا به دنیا آمد.بووار در یک خانواده ی بورژوای کاتولیک به دنیا آمد و پس از گذراندن امتحانات دوره ی لیسانس ریاضیات و فلسفه، به تحصیل ریاضیات در Institut Catholique و زبان و ادبیات در موسسه ی سنت مارین و پس از آن فلسفه در دانشگاه سوربن پرداخت. وی در حلقه ی فلسفی دوستانه گروهی از دانشجویان مدرسه ی ...
نکوداشت های کتاب خاطرات
Graciously written.
با نثری باشکوه.
Time Time

The best piece of writing Mlle. de Beauvoir has yet done.
بهترین اثری که خانم دوبووار تا به حال نوشته است.
Saturday Review

Fascinating.
شگفت انگیز.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

قسمت هایی از کتاب خاطرات (لذت متن)
ادبیاتی که واقعیت را در خدمت تخیل قرار می دهد، این امکان را ایجاد می کند که انسان از واقعیت انتقام بگیرد.

در یکی از بعد از ظهرهای ژانویه در خانه ی سارتر تنها بودم که تلفن زنگ زد. لانزمن به من خبر داد که کامو بر اثر تصادف اتومبیل کشته شده است. او به همراه دوستی از جنوب بر می گشته که به درخت چناری خورده و در دم جان سپرده است. گوشی را گذاشتم. راه گلویم بند آمده بود، لب هایم می لرزید. به خود گفتم گریه نخواهم کرد، او دیگر برایم چیزی نبود.

آن شب برنامه ام این بود که به تماشای «همشهری کین» بروم. پیش از وقت به سینما رسیدم و در کافه ی مجاور در خیابان اپرا نشستم. مردم بی اعتنا به عنوان درشت صفحه ی اول و عکسی که کورم می کرد، روزنامه می خواندند. به زنی می اندیشیدم که کامو را دوست داشت و به عذابی ناشی از دیدار این چهره ی همگانی نقش بسته در هر گوشه ی خیابان. چهره ای که به نظر می رسید همان قدر به همه تعلق دارد که به این زن. ولی دیگر دهانی ندارد که عکس این مطلب را به او بگوید.